و من مادر بهشتی ترین ماه بهارم ...

هنوز هم تو شوک هستیم ... در زیباترین روزهای بهار, یه دونه انار یاقوتی تو دلم جوونه زده ... خدایا هزاران بار شکرت 

   + بهار اناری - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٦

باز هم روزهای سخت زندگی ...

چرا همیشه وقتی فکر می کنیم الان دیگه همه چیز خوب هست و ok و می تونم با خیال راحت نفس بکشم دنیا میذاره تو کاسه ی آدم و ... به قول شازده کوچولو همیشه یک پای قضیه لنگ می زند ...

دو هفته ای هست که مادر شوهر دچار سکته مغزی شده و در بیمارستان بستری هست . روزهای اوج و بحران بیماری سپری شده و چند روز دیگه به امیدخدا مرخص خواهد شد هر چند که  مراقبت از بیمار دچار سکته مغزی که یک طرف بدنش هم فلج شده دشواری های خاص خودش رو داره ... برای سلامتی دوباره اش روزها و شب ها اشک ریختم و دعا کردم و به خدا گفتم حالا نهههه ، خواهش می کنم ، الان وقت اتفاقات بد نیست ... ولی دنیا خیلی نامرده خیییلی ...

دلم گرفته ... زندگیم خواهی نخواهی تماما تحت الشعاع این موضوع قرار گرفته ...  درمان پلی   .کی .ستیکم  هنوز تمام  و این موضوع هم من خیلی به هم ریخته  ... در کل روزهای سختی هستن ... گاهی نفس کم میارم

   + بهار اناری - ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٤

سفر یه شعره ... سفر یه قصه ست

هر دومون سرما خوردیم ..عصری بعد از کارهای تشخیص هویت رفتم خرید...الان تو خونه بوووی شلغم پیچیده و به ظرف هم پر از لیموشیرین های قاچ شده که عشق من هستن تو این فصل ،روی اپن هست ... ما پس فردا مسافریم ... سفر به اصفهان دوست داشتنی که من تا به حال از نزدیک اونجا رو ندیدم... ما اراده کردیم که تا پس فردا خوووب خوب بشیم و با انرژی ره سفر در پیش بگیریم... فعلا پیش به سوی بخور، لیموشیرین،شلغم، آش;-)

   + بهار اناری - ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٧/۱٩

 

+ من بالاخره تونستم سس مایونز خونگی درست کنم و بسی خوشحالم :) البته نمی دونم چرا غلیظ و سفت نشد ولی طعمش خوبه :)  احتمال میدم یا سرکه شو زیادی ریختم یا روغن . چون یکم هم ترش شده .  ولی برای شروع خوب بود . آخه چند سال پش که یه بار دیگه امتحان کرده بودم اصلا چیز خوبی از آب در نیومد . 

+ آقای اتندینگ بخش دو هفته ای هست که - برای بار دوم _ مزدوج شده با یکی از خانم های جی پی . یه 15 سالی شیرین فکر کنم اختلاف سن داشته باشن . حالا رفتارهاشون شده مایه ی طنز بچه ها تو گروه های اجتماعی ! از اینکه وقتی آقا مقیم اورزانس هست فقط هر از چند گاهی یه سوک سوک می کنه و بقیه ی اوقات شریف رو با خانوم در اتاق رست بسر می برند گرفته تا اینکه قرار شده به سلیقه ی خانوم از این به بعد ایشون رو رامین صدا بزنن ... خدا آخر و عاقبت ما و مریض هاشو بخیر کنه ... کلا در عوالم دیگری سیر می کنه این روزها ...

من برم یه سالاد خوشمزه درست کنم برای آقای همسر تا با این سس تازه نوش جان کنیم . 

   + بهار اناری - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/۸

هستم

خیلی وقته که دیگه اینجا چیزی ننوشتم . یکم سخته دوباره شروع کردن اما میخوام که دوباره اینجا باشم . اتفاقات تلخ  و شیرین زیادی تو این مدت برام افتاده که دیگه نمیشه نوشتشون . از اون کیست های کوچولو که همون موقع که تصمیم گرفتم برای باردار شدن پیداشون شد و من هنوز هم درگیر درمان هستم گرفته تا روزهای تلخ و سخت شک کردن به همسرم و معلق شدن زندگیم و از دست رفتن یکباره همه دلخوشی هام , از اعتماد کمرنگ تر از قبل  دوباره گرفته تا عروسی دو سه روز پیش داداشی و ...

اینجا هم خیلی اتفاق های نو افتاده . خوندن خبرمادر شدم لیلی و مهر بانو خیلی سورپرایزم کرد . به خصوص لیلی که تصور می کردم حالا حالاها قصدش رو نداره . چند وقت پیش دیدم که از لیستش حذف شدم - نمی دونم چرا - اما اینجاهم بهش تبریک می گم . دعا می کنم دوران بارداری شیرینی رو تجربه کنه و نی نی هم سالم و سرحال باشه . به لورا هم همیشه با گوشی سر میزدم . خانم متاهل شاد با انرزی و روحیات و نوشته های خاص خودش .  دلم برای اینجا تنگ شده بچه ها . نمی دونم هنوزم کسی منو یادش هست یا نه ؟ اما دلم برای اون وقتایی که اینجا با هم بودیم تنگ شده ... واسه همین بودن رو از سر گرفتم :)

فردا بعد از یک هفته مرخصی برای عروسی داداش , می رم بیمارستان . آخ که چقدر الان در نظرم خانم خونه بودن خوب و دلچسبه . اینکه آهسته آهسته به همه کارهات برسی و خبالت آسوده باشه . اما چه می شود کرد , کار از فردا خواهی نخواهی ما رو صدا می زنه . تازه هدنرس محترم نامردی نکرده و شیفت اولم لانگم :0 .

دیروز بعد از کلی اختلاف سلیقه که سر این موضوع داریم , دکور خونه رو عوض کردیم . الان میز ناهار خوری رو از زیر پنجره آوردیم گذاشتیم زیر اوپن و من یه حس خوبی از این تغییر گرفتم که نگو . این میز خیلی اون گوشه مظلوم افتاده بود . الان ازش استفاده های بهتری میکنم . و یکی از بهترین اونها اینکه که این زاویه ی خونه از امروز خلوت کلید زدن های من میشه :)

راستی کسی می دونه چطور می تونم تو خونه سس مایونز  درست کنم ؟ سوال

- افسون ! کجاااییی تو دختر ؟ افسوس

   + بهار اناری - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٧/٥

شراره ی عشقی که شد زندگانی

روی مبل رو به روی  پنجره ی باز لونمون نشستم و اطرافمو با دقت برانداز می کنم .. شاید سعی می کنم یه جور دیگه ببینم ... یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان رو با هم زیر این سقف سر کردیم ... برمیگردم به اردیبهشت پارسال ، اردیبهشتی که من عروس بهشتی ترین ماه بهار بودم . با لباس پرچین سفیدم چرخ می زدم ، می رقصیدم ، می خندیدم و زمین و زمان هم با من می خندید . اون روز خاطره انگیز که با تمام وجودم خوشحالم که هنوز هم می تونم بگم بهترین روز زندگیم بود ...

 22 اردیبهشت امسال هنوز شیفت شبم  تموم نشده بود که خاطره سازی ما با پیامک همسری شروع شد : " پارسال این موقع یادته که ... " و این جمله  تا پایانی ترین ساعت های روز ورد زبون ما بود . جالب اینجا بود که 22 اردیبهشت امسال هم روز ما شد . آخه همه ی آشناها و دوستان شب ولادت حضرت علی ( ع ) که سالگرد قمری ازدواج ما بود بهمون تبریک گفتن . یعنی ما امسال دو تا سالگرد داشتم در واقع . به همسری می گفتم سالگرد قمری مون برا ی دیگران بود و  سالگرد شمسی مون مال خود خودمون شد . نمی دونم همه اونایی که توی مناسبت ها عروسی می گیرند سالگرد ازدواجشون دو تاریخی ! میشه یا نه ؟! و اینطوری شد که ما سالگرد ازدواجمون  رو روز خودمون کردیم و سعی کردیم بهمون خوش بگذره . به پیشنهاد من برای هم کادو نگرفتیم بلکه با هم رفتیم بیرون و برای خونمون خرید کردیم و این تابلوهای کوچولو موچولو مهمون خونمون شدن . دلم می خواست بریم آتلیه اما همسر زیاد تمایل نداشت پس خودمون تو خونه آماده شدیم و توی لونمون با دوربین خودمون عکس های دو نفره گرفتیم و وقتی  همسر روش کار کرد و روتوش غیر حرفه ای کرد به نظرم خییییلی هم زیبا و شیک شد و من چند روز دیگه که کار همسر روشون تموم بشه می برم برای چاپ.  تصمیم داریم  تا زمانی که خدا تقدیر کرده با هم باشیم ،  یه قسمت از دیوار اتاق خوابمون رو اختصاص بدیم به عکس های دو نفره ی سالگردهای ازدواج . به نظرم چیز جالبی میشه سیر رو به رشد زندگی در قالب عکس .

شب هم در یک اقدام غافلگیرانه ، خانواده ها که برنامشون برای سالگرد قمری ما ( که اونا هم اون تاریخ رو به رسمیت میشناختن ) به دلایلی به هم خورده بود ، ما رو غافلگیر کردن با کادو و کیک و شیرینی . این هم از طرف مامان و بابام به روشنایی لونه ی ما از امروز اضافه شد .

و ... و شب ،  پشت پنجره ی رو به روشنایی های شهر کنار هم آرزو کردیم ... با دست هایی رو به آسمون  آرزو کردیم عکس سالگرد ازدواج سال آینده ما 3 نفره باشه  و هر دو از صمیم قلب به آرزومون  آمین گفتیم .

- خدایای مهربونم  در یک سالی که گذشت تو رو در لحظه لحظه ی زندگیم حس کردم . ممنونم که روزهای سخت و شیرین  زندگی کنارم بودم . نگاه پر مهرت رو ازمون دریغ نکردی . غم داشتیم ، شادی داشتیم ولی آرامش رو بیشتر داشتیم  و من هزاران بار شکرگزار تو هستم . خدای بزرگم برای سال دوم زندگی مشترکمون تصمیم داریم  انشااله نفر سومی رو به زندگیمون دعوت کنیم . می دونم ، می دونیم که شاید راه سختی رو در پیش داریم اما مثل همیشه به لطف تو امیدواریم و به حکمت های تو مومن . خدایا ! باز هم روزهای شادیمون رو با دوام کن و روزهای سخت هم کنارمون باش . آمین .  

+ فاطمه ی عزیزم ! بی نهای از دیدن کامنتت خوشحال شدم و بهت تبریک می گم عزیزم و واقعا که روزگار چیا که تو چنته برای رو کردن نداره :)

+ افسون خوشگلم . بهت تبریک میگم عروس بهار :) امیدوارم خوشبخت ترین باشی عزیز دلم .

   + بهار اناری - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

 

چه روزهای سنگینی هستن و چقدر سنگین تر می گذرن . هیچ نوروزی مثل نوروز امسال برام نبوده . چقدر حجم نداشتن ها و نبودن ها رو دلم سنگینی می کنه . حتی نمی تونم پست پایان سال بذارم . خدا کنه هیچ تازه عروسی مثل من درگیر این حس ها نشه . طبیعت داره رنگ می گیره و تازه میشه و من از این همه سیاهی اطرافم خسته و دل مرده شدم . وجدانم میگه هییسسس بذار این فصل هم با صبوری بگذره اما دلم بهانه های بچه گانه و معصومانه می گیره و من باز هم تو این جدال تنها می مونم . روزهای خوبی نیستن , حال من هم خوب نیست . تو این قانون های نانوشته ی سیاهی , درگیر یه سکوت یخی ام . 

+ به خاطر همدردی ها و هم دلی هاتون ممنونم . ببخشید که نتونستم جوابی در قبالش بدم . راستش غافلگیر شدم چون فکر می کردم دیگه هیچ کس منو نمی خونه . ممنونم که شریک غم و شادی هستین . 

   + بهار اناری - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧

به دنیا اعتمادی نیست

آخر هفته رو مرخصی گرفته بودم برای خونه تکونی ... با همسر کلی ایده های خوشگل چیده بودیم برای برای امسال که عید اولمون بود

اما

 به دنیای بی وفا اعتمادی نیست... در استانه اولین عید نوروز زندگی مشترکمون عزادار شدیم....برادر شوهرم... خدایا صبر

   + بهار اناری - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
← صفحه بعد