تو کنار منی ؛ نمی ترسه دلم ...

بعد از یک روز که پر از بدوبدو های زندگی بود , کوسن کوچولوی مبل رو به روی پنجره رو می ذارم پشت کمرم و تو سکوت شب سرکی  می کشم به اینجا . امشب که همسری خسته بود و زود زود رفت خوابید اولین شبی هست که تو این خونه با خودم خلوت شبانه دارم . یادش بخیر اتاقم و اون پنجره ی بزرگ و مهتابی ماه و ساز جیرجیرک ها ... به این فکر می کنم که چقدر زود 3 ماه شده که دارم زیر این سقف سر می کنم . روزها و شب هایی که به سرعت برق و باد برام در گذرند , چقدر این روزا وقت کم میارم چقدر بدوبدو می کنم چقدر خانوم خونه شدم چقدر گاهی زنانه گی هام اوج می گیره تو این چهاردیواری امن و چقدر خنده باصدای بلند , جیغ های از سر ذوق , بغض های یواشکی , هق هق گریه تو یه آغوش وسیع  ...

شکرانه میذارم کنار برای همه چیز ...

                                   

سومین ماهگرد عروسیمون مصادف شد با تولد همسری . اون روز آف گرفته بودم . از سر کار که برگشت هدیه هاشو چند جای خونه قایم کرده بودم . یکی اینجا , یکی اینجا کادوی اصلی که بین کاور پتوها قایم شده , اینکه من و همسری عاشقش هستیم اینجا زیر شومینه:) و اینم اینجا روی بالشش و زیر رو تختی . وقتی به هر کدومش نزدیک می شد من ضرب می گرفتم و اونم پیداشون می کرد . 

+ شب ها قبل از خواب کتاب " روزها " می خونه . هر وقتی که کارم زودتر تموم بشه می رم کنارش دراز می کشم و اونم با صدای بلند برای هردومون می خونه بعد هم مسیج های با مزه و ب یمزه ی واتس آپی من و خواب ...

+ سوالی که این روزا زیاد باهاش مواجه میشم اینه : نمی خوای بذاری بچه دار بشی ؟ نی نی نیومده ؟!‌ و من هر بار د رجوابش دهنم باز می مونه که مگه میشه با گذشت فقط 3 ماه از شروع زندگی بذاری بچه دار بشی ؟ مردم به همه کار آدم کار دارن . 

یه چیزی در گوشی بگم ؟: حی می کنم همسری هم زیاد بدش نمیاد . شاید اون به چیزای دیگه ای فکر می کنه و من دغدغه های دیگه ای در مورد این موضوع دارم ... چند شب ژیش که بی خوابی زده بود به سرمون با خنده و مسخره بازی برای بچه هامون اسم انتخاب می کردیم . جدی که شدیم هر دو گفتیم اگع پسر شد اسمش آرش بشه . گفتم اگه دختر شد چی ؟ همسری گفت اگه دختر شد اسمش مناسبتی بشه . گفتم کاش بهار بشه ...

+ تولد من یک هفته با هم فاصله داره . کادوی من هم یه دستبندناناز بود و یه کارت تبریک . پشت کارتم نوشته بود : من امروز باعث شدم یک لبخند به لب ها یتو بشینه پس تو هم امروز یک لبخند به دیگری هدیه کن . تو برام می خندی ؟ لبخند

پ ن : همسری میگه: این عکس ها رو چرا تو وب می ذاری ؟ بهش میگم : شاید یه روز آلزایمر بگیرم :))

   + بهار اناری - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥

 

تو اتاق خوابمون که کنج دنجم شده نشستم .

همسرک خان تو اتاق دوممون سرش تو کامپیوترش هست و دنیا رو آب ببره خبر دار نمیشه . این کنفرانس " لعنتی " ش که در مورد cpcr( احیای قلبی - روی - مغزی )  هست _ که البته من بهش میگم کوفتی آر :) _ 3 روزه عین مار چنبره زده روی زندگی ما به خدا خواهرا . این تعطیلات عید که هدنرس ما بهمون آف داد که برو حالشو ببر هم همش ما جلوی پنجره این لونمون بیرون رو دید زدیم و مردم شیکان پیکان کرده که می رن بیرون ، و هی آه کشیدیم و همسرمون هم هی کلید زد و تایپ کرد و هیچچییی ... منم می رم سر کلاسش و اگه یه نفر این وسط خمیازه کشید و گوش نکرد همچین لنگه کفش حوالش می کنم که خودشو همون جا cpcr کنیم،  والا ... الان هم من دارم کمکش سوالای امتحان رو می تایپم تا بلکه زودتر تموم بشه .

خودم هم یه فکرایی تو سرم دارم . بعد از اینکه به خاطر درست کردن یه پمفلت که خیلی هم ازم وقت نگرفت کلی پوین مثبت نصیبم شد و شیفت هام کم شد و جمعه تعطیل شد و دو روز تعطیلی عید فطر هم نصیبم شد ! اسمم رفت تو کمیته بهبود کیفیت بیمارستان - که هنوزم استرس دارم و نمی دونم می تونم از عهده ش بربیام یا نه - و با کلی آدم کله گنده آشنا شدم ، بعد از اون کلی افکار خبیث اومد تو سرم J امروز هم رفتم و به هدنرسمون پیشنهاد دادم یه قسمتی از برد رو بده دست من تا هفته ای یک مطلب آموزشی مورد نیاز بخش بنویسم تو برد تا همه استفاده کنن ( فقط استفاده کنن ها مدیونین اگه فکر کنید احیانا یه نظری هم روی کم شدن شیفت هام داشتم )  اونم استقبال کرد تا ببینیم چی میشه . دوست دارم این فعالیت ها رو ... نا سلامتی زن سوپروایزر آموزشی هم هستیم علاوه بر اون حس پویایی و عدم سکون بهم میده و من عاشششققق این حسم اینکه حداقل خودت حس کنی رو به رشدی ... 

                                  

+ خیلی وقتا از خیلی چیزا زود دلخور میشم و گاهی هم زود جوش میارم . بد اخلاق میشم ، نگاش نمی کنم ، باهاش حرف نمی زنم ، و خیلی از اینجور وقتا نمی تونم نیازواقعیمو به زبون بیارم . خوبه که مثل من رفتار نمی کنه  ، باهام حرف می زنه ، میاد بغلم می کنه ، می خواد که قضیه رو فراموش یا تموم کنه . اهل جر و بحث نیست و آرامش خونه رو نگه می داره . منم مثل یه جوجه زود با محبت رام میشم و برمیگردم اما حس می کنم نیاز دارم که بیشتر روی خودم کار کنم . بعضی جاها باید یه شیوه ی دیگه رو در پیش بگیرم ...

+ یکی از بهترین لحظه ی دنیا وقتی هست که از زمین و زمان دلخوری ، اذیتت کردن ، دلت گرفته میری تو بغلش و سرتو می ذاری روی سینه ش و های های گریه می کنی اونم تو سکوت  فقط دست می کشه رو سرتو و موهاتو نوازش می کنه ، بعد سرتو بالا میاره و می پره یه دستمال میاره و محکم میکشه روی صورتت که مثلا اشکاتو پاک کنه و تویی که خندت می گیره و ... همه ی غم های دنیا آب میشن ...

+ چند وقت پیش از این مگنت های موفقیت برام گرفته بود همسر خان . 30 تا دونه هست برای یکماه و منم هر روز یکی رو از روش برمی دارم و می چسبونم به یخچال . مثل پیام جادویی امروزمون

+ دو باره من و صفحه ی اول گوشیم ...

   + بهار اناری - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/۱٤

تلنگرهای زندگی

دیروز منتظر بودم همسر اس بده که فلان جا منتظرتم, دیرنکنی ... اما وقتی صدای کوچولوی گوشیم بلند شد فهمیدم مریضه و نمی تونه مثل هر روز بیاد دنبالم . خودمو با تاکسی رسوندم خونه و تو دلم همش دعا می کرم : خدایا اون دعای مستجاب بعد از روزه ی امروزمو که خودت قولشو به همه دادی سلامتی همسرم باشه . زود زود ...

خونه که رسیدم مامانش و خواهرش هم خونمون بودن . خیلی بی حال بود و بلافاصله فهمیدم ویروس این روزا که خیلی شایع شده تو بدن اونم داره ورجه وورجه می کنه ...

بعد از لانگم رفتیم درمانگاه و تو خونه براش سرم وصل کردم و ... و خوابم برد و خودش از دستش کشیده بود . 

+ گاهی وقتا یه چیزایی و یه اتفاق هایی بین روزمرگی های زندگیمون پیش میاد که یه تلنگره , یه تلنگره که یادمون بندازه اگه این تلنگرا زده بشه حاضریم دار و ندارمون رو بدیم تا همون چهره ی معمولی و تن سالم عزیزمون رو ببینیم و بعد دیگه هیچی نمی خوایم . خدایا بازم شکرت ... 

+برای سحری خواب موندم ... و  امان از دست این هورمون های لعنتی که وقتی کم میشه تو هم رسما کم میاری ... امروز حالش بهتر بود . دلم نمی خواست بداخلاقی راه بندازم ولی انگار بعضی از روزهای تقویم ظرفیت آدم به شدت میاد پایین . 

خنده داره اما با بی رحمی دلت می خواد این pou بنده خدای گوشیت رو هم زجر بدی :)

+ دوباره پرشین قاط زده و نمیشه کامنت ها رو تایید کنم ! :( ببخشید . انگار این پرشین جونی هم هر چند وقت یه بار این هورمون هاش همچین یه تکونی می خوره ها چشمک

   + بهار اناری - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱

تعطیلات من

بعد از اون همه هفته هایی که بعد از عروسیم مثل چی ! شیفت دادم هدنرسمون دلش به رحم اومد و 4 روز بهم مرخصی اجباری ! مرحمت فرمود که البته امروز روز آخرشه دیگه . یکشنبه لانگ بودم و برای افطاری هم خونه ی مادر شوهر دعوت بودیم . شیفت پرکاری بود و بی نهااااایت هم خسته بودم . افطاری رو که خوردیم زودتر بلند شدیم خزیدیم تو لونه ی خودمون و من با این قصد که چشامو ببندم و مستقیییم برم تو رختخواب نمی دونم چرا راهم کج شد و رفتم سمت یخچال و وقتی بازش کردم برق از سرم پرید . 5 کیلو گوشت تو یخچال بهم نیشخند می زندند . بچه م رفته بود ییییهو 5 کیلو گوشت خریده بود ! کف آشپزخونه ولو شدم اساسی . فکراینکه اون موقع شب با این کوفتگی بلند شم این گوشت های گوگولی رو تیکه تیکه کنم حرصم می داد . چاقو رو برداشتم و چند تاییش رو با حرص و جلو چشمای همسرک تیکه کردم اما دیدم نه ! نمیییشششه اصلا . شاهکار آقا رو با چاشنی چشم غره و سر تکون دادن و اینا گذاشتم تو یخچال و خوابیدم . 

بله اولین روز مرخصی ما در جوار این پاره های تن گوسفند بی زبان شروع شد . من هم که از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان تا حالا دست به گوشت خام نزده بودم . مثل همه موقع های کلافگی و لاعلاجی " مامان " اومد تو ذهنم . زنگ زدم بهش و در عرض 20 مین خودشو بهم رسوند برای کمک . مامانا گنج های زندگیمونن به خدا . با زبون روزه و اون هوای گرم انگار پرواز کرده بود . با هم و در کنار مامانم ترتیب گوشت ها رو دادیم و بسته بندی کردیم و گذاشتیم توی فریزر . تازه حلوا هم درستیدیم . روز خوبی شد . دلم برای آشپزی کردن با مامانم و تو آشپزخونه کنار دستش وول خوردن تنگ شده بود ...

این چند روز به امورات خونه بیشتر رسیدم و کارهای خونه زندگیم نظم بیشتری داشت . بیشتر با خیال راحت غذاهای تازه تازه و جدید پختم ، بیشتر جلوی تلوزیون لم دادم و برنامه های دلخواهمو دیدم ، بیشتر کتاب خوندم  و خیلی پیش اومد که تو دلم گفتم کاش خانه دار بودم . اما خب بلافاصله این فکر هم سراغم میومد که اون وقت شاید زندگیم یه روال تکراری و کسالت بار در پیش می گرفت . حالا جدا از استقلال مالی و حس بی نظیرش و پویایی ای که به دنبالش هست . 

امسال اولین ماه رمضون دو نفره ی ماست . اولین سالی هست که دم دمای افطار دیگه نمی تونم بی حال رو تخت اتاقم بخوابم و ثانیه ها رو بشمارم . حس مسئولیت و سفره ی رنگینی که با دستای من باید چیده بشه و کسی که با حاصل کار من روزشو افطار می کنه و من شاید تمام مدت یواشکی نگاهم به بشقابش هست که ببینم کامل خورد ؟ خوشش اومد ؟ الان سیر شده ؟ نکنه گرسنه باشه و فردا ضعف کنه ... نماز مغرب رو میره مساجد مختلف شهر . علی زغم اینکه دوست دارم مثل هر سال لحظه های اذان مغرب پناه ببرم به پشت پنجره ی اتاق و با خدا راز ها و درددل های در گوشی بگم اما به غیر از دوشب بقیه رو همراهیش کردم . دوست داره همراهش باشم . سحر ها با هم بیدار میشیم ، دعای سحر گوش می کنیم و جلوی تلوزیون سحری می خوریم . و من برای همه ی روشنایی های این شهر سلامتی و ارامش دعا می کنم و بعد صدای اذان صبح ... که اگه خوب خوب گوش کنم از پنجره ی باز خونه می تونه به گوش هام برسه . عاشق اذان صبحم که از مناره های یه مسجد دور دست به گوش برسه . حس خلا و آسایش... و منو می بره به بچگی هام و خوابیدن تو حیاط اون خونه ی ویلایی و صدای اذان بعد از تحمل دردهای اولین ق ا ع د گ ی ها که منو شب تا صبح بیدار نگه داشته بود و بعد انگار به یه خواب عمیق فرو می رفتم ...

+ تو این شبا دلم خیلی وقتا پیش سفره ی سحری و افطاری خونه خودمون هست و دلم عجیییب یک دفعه تنگ میشه . و گاهی که فکر می کنم همسر تو دو قدمی خانوادش هست و روزی چند بار می تونه اونا رو ببینه اما من ... بیشتر دلتنگم می کنه و فکر می کنم انصاف نیست . انصاف نیست که من هفته ای یکبار خانوادم رو ببینم. اونم معمولا همسر کلی امروز و فردا می کنه و قبل از رفتن ساعت رفت و برگشت رو تعیین می کنه و حس می کنم که خیلی با رغبت نمیاد . این جور وقتا ازش دلخور می شم و باهاش سرسنگین . من هم دلم برای خانواده ام تنگ میشه ... اونا هم همین طور ... کاش بیشتر اینو درک می کرد ... 

+ هفته ی گذشته رفتیم عکس هامونو انتخاب کردیم .براشون خیلی ذوق داشتم و  اکثرا خوب شده بود و هر دو راضی بودیم . گفته دو ماااه دیگه فیلم و آلبوم ها رو تحویلمون میده ! واقعا اینقدر کار می بره ؟

+ کسی نخنده ها ! شبایی که آشغال هامون زیاده یه حس خوبی می دوه تو تموم جون من . حس زندگی ... اینکه تو لونه ی ما زندگی در جریانه ...

   + بهار اناری - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩

 

دیروز که آزمون استخدامی بود تا جایی که وقتم اجازه می داد براش خوندم و مطالب رو مرور کردم طبق عادت همیشگیم دوست ندارم برای چیزی که شروعش می کنم کم بذارم و کم کاری کنم . تلاشمو کردم با یه حس تناقض شدید که تو دلم دودو می زد و شب امتحان بیشتر هم شد . بیشتر شد وقتی که نشستم حساب کتاب کردم که از یکشنبه ماه رمضون شروع میشه و اگه خدا توفیق بده روزه داریم خب من که شنبه عصر کارم یکشنبه هم لانگم ( یعنی از 7 صبح تا 8 شب سرکارم ) حالا این وسط کی سحری شنبه و افطاری و سحری یکشنبه رو درست کنم ؟؟؟ :((( بسکه غذای مونده و تو یخچالی هم اول زندگی دادم به خورد این همسرک هر دومون بوی نا نگرفتیم و معدمون در حال کپک زدنه . بعد از شغلم بدم اومد از رشته ای که انتخاب کردم علی رغم ارزشی که براش قائلم بدم اومد . از این طرحی بودنم بدم اومد و یک دفعه خودمو دیدم که با صدای بلند می گم آخه این زندگیه من دارم با این کار ؟ همش باید دغدغه ی وقت رو داشته باشم . از دو روز قبل باید فکر غذای 3 روز بعد باشم بین شیفتام مثل پیام بازرگانی میام خونه و می رم ، خستگی کارمو می برم تو خونه و خستگی خونه رو سرکار . اصلا امتحان بدم که چی بشه ؟ بازم بمونم تو همین وضعیت ؟ اونوقت میگن چرا پرستارا بدخلقن و همیشه خسته ! ؟ خدا رو شکر من همسرم تو همین کاره و درکم می کنه وگرنه سواره کی از حال پیاده خبر داره به جرات می تونم بگم هییییییچ کس جز کسی که دست و پاش تو همین کار گیر کرده باشه درکت نمیکنه . این شیفت های درگردش مسخره ، این دو شب در میون شبکاری رفتن های اجباری که سیستم فیزیولوژیک بدنت رو هم تحت تاثیر قرار میده رو درک نمیکنه ... 

من این روزا یه بهارم که این فشار شرایط داره یه پا کدبانوش می کنه و تو محل کار هم میگن زبر و زرنگ تر شده و ...و شب ها تو آغوش همسرش از خستگی زود زود خوابش می بره بدون اینکه زیادی وول بخوره و مثل روزای اول همسرش با بالش کوچیکه آروم بزنه روی سرش که " بهااار اینقدر جوول ووول نخور " 

خدایا ! همون شب بین همه ی دغدغه ها و ذهن مشغول و شاکیم یه چیزی دلمو قرص کرد . اینکه ما این ماه مهمون خود خود هستیم . پس دگر غصه چرا ؟ 

امروز خرماها رو برداشتم و هسته شون رو گرفتم و بینشون مغز گردو و بادوم گذاشتم و روشون پودر نارگیل و کنجد پاشیدم و آمادشون کردم برای لحظه های افطارمون . هر کدوم رو با نیت سلامتی خانواده ی دو نفرم و خانواده هامون . اینکه خدا بهمون توفیق و توان بده که این واجب الهی رو امسال هم به خوبی به جا بیاریم . 

شاید نتونم زود آپ کنم . اولین افطار و سحر ، ما رو یادتون نره ...قلب

   + بهار اناری - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٤/٧

یک ماه زندگی

وقتایی که شبکارم و از صبح تا دم دمای غروب که می رم سر کار , خونه هستم عطر زندگی هم می پیچه تو خونه . سعی می کنم غذاهایی درست کنم که به وقت بیشتری نیاز داره تا غذام حسابی جا بیفته و خوش طعم بشه . یا مثل امروز سبزی خوردن هایی که همسرک خریده رو می ریزم رو اپن و با لذت پاکشون می کنم و عمیق بوشون می کشم ... بوی سبزی تازه یکی از بهترین بوهای دنیاست برای من و وقتی حاضر و تر و تازه می شن  تبدیل می شن به یکی از عشق های دنیای من . بعد اگه وقت داشته باشم گلدون هامو آب می دم و از اون بالا یه سرکی به آسمون و کوه و زمین می ندازم . اوایل از این بالا سرم گیج می رفت اما الان با جا به جاش دوست شدم یه جورایی . تازه یه خونه ای هم هست اون گوشه موشه های ویوی من که حیاطش شبیه حیاط خونه خودمون هست و بعضی وقتا دلتنگی مو کم می کنه . این گلدون هم عضو تازه ی خونه ی ما هست که بنده حسابی در خدمتش هستم . 

بعد هم تند تند یه دوش می گیرم و آماده میشم برای ورود آقای خونه ...

یک ماه گذشت ... امروز ماهگرد عروسیمون هست هرچند که دیشب از نگاه غمگین همسر فهمیدم مصادف شده با ؟سالگرد فوت پدرش ...

من یک ماه تو لونمون زندگی کردم و با شریک زندگیم روز و شب گذروندم . اعتراف می کنم که خیلی از نقشه هایی که از قبل کشیده بودم عملی نشد . در قالب تشبیه مثل دانش آموزی که یه عالمه رو می بافه که بعد از امتحاناش فلان تفریحات و خوشی ها رو انجام می ده و حسابی کیف میکنه . تجربه کردین حتما که بعدش خیلی رویاهامون عملی نمیشه ... اما من حسم مثل همون دانش اموزه وقتی که به آرامش بعد از تموم شدن روزهای پرتنش امتحاناتش می رسه . مسئولیت های اداره ی خونه زندگی مخصوصا برای منی که شاغل بودم با شیفت های در گردش , سخت بود اما میشه گفت یک ماه زندگی متاهلانه آرام و روان گذشت . و این مدیون زندگی در کنار مردیست که آرامشش غوغا می کنه . 

   + بهار اناری - ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٢

سپاس

دوستای گلم من نمی تونم برای پرشین بلاگی ها کامنت بذارم حتی برای خودم هم !! نظرات پست " چیزی به آغاز فصل زنانگی ام نمانده ... " رو تایید کردم . امیدوارم بی جواب بودنشون روحمل بر بی ادبی نکنید . در جواب محبت هاتون واقعا چیزی نداشتم که بگم . آدم گاهی وقتا کلمه و جمله کم میاره . فقط بدونید منو شرمنده محبت هاتون کردید مخصوصا اونایی که خاموش بودین و با اون پست افتخار دادین و روشن شدین. فقط می تونم منم متقابلا براتون آرزوهای خوب کنم . برای متاهل ها زندگی توام با آرامش و شادی و عشق می خوام و برای مجردهامون وصال یه همراه صمیمی و مهربون قلب

   + بهار اناری - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠

فصل زنانگی ...

روی مبل پذیرایی خونه کوچیک و خوشگلمون نشستم . سمت راستم پنجره بازه و یه نسیم ملایم و تازه هم تو خونه سرک میکشه و میره . سیب هایی که بعد از ناهار قاچ قاچ کردم و ریختمشون تو قابلمه تا کمپوت سیب خونگی درست کنم روی گاز قل قل می زنه . همسری حمامه . عشقم اینه که ییهو بپرم تو و شیطونی کنم چشمک . 

زندگی جریان داره . دارم کم کم به محیط جدید و زندگی جدید خو میگیرم و از دلتنگی روزهای اولم کم شده . نمی دونم برای تازه عروس های دیگه روزهای اول چطور می گذره ، در مورد من دلتنگی برای خانواده و خونه و اتاقم سر به فلک می کشید و روزی چند بار اشک هام رو یواشکی و علنی در می آورد . همسری گاهی به شوخی می گفت : چه زن گرگرویی گیرم اومده ها خنثی بعد هم بلند می شد یه دستمال می آورد می کشید به چشمهام و اشکامو پاک میکرد و می گفت : خب ببین اینجا هم خونته دیگه . بهش عادت می کنی . سعی کردم زودتر کارهای آشپزی و رسیدگی به امورات خونه رو دستم بگیرم تا هم مشغول بشم و هم اینکه بتونم با فضای جدید رابطه برقرار کنم . الان خونمو دوست دارم . حریم امن لحظه هامه . 

مخصوصا اینجا . تراس خوشگلم :) 1 و 2

از عروسی بگم . دوشنبه صبح بعد از اینکه کمی منتظر همسرک شدم با بغض و اشکی که تو چشمهام بود از زیر قران رد شدم و با بدرقه ی مامان و بابا و داداشی تو ماشین همسری نشستم و راهی آرایشگاه شدیم . تو راه بهش گفتم ببین امروز روز ماست . بیا امروز نه اجازه بدیم چیزی ما رو ناراحت کنه ، نه خودمون باعث ناراحتی همدیگه بشیم ، نه اخم کنیم و بدخلقی . بیا همش بخندیم و بهترین خاطره ها رو بسازیم برای هم . و همین طور هم شد . روز عروسیم تا الان بهترین روز زندگیم بود خدا رو شکر . 9 صبح رسیدم ارایشگاه و تا 1و نیم هم حاضر بودم . بعد هم همسری با فیلمبردارها اومدن سراغم و داداشم هم که یه مقداری از مسیر رو راننده ی فیلمبردار بود . داداشی بعد از اینکه تازه دیدم یه جوری ذوق زده اومد سرشو تو ماشین کرد و با نهایت ذوق گفت : چه خوشگل شدی ! این جمله با اون لحن هیچ وقت از یادم نمیره دیگه :)) همسری اینجوری نگفت تا خودم ازش نپرسیدم افسوس

بعد هم که تاساعت 7و نیم تو باغ و آتلیه و لبخند زدن به دوربین قیلمبردار و عکاس و زست های آرتیستی . بعد هم با استقبال مهمونامون و آتیش بازی و عود و اسپند وارد باغ شدیم . و اگه شما فکر کردید که بنده اندکی عروس سنگین و رنگینی بودم سخت در اشتباهید . از اول مجلس با اون کفش پاشنه چند سانتی و نوک تیز عینهو عروسک کوکی اون وسط قر دادم تا صبح . تازه یه کم هم که خسته می شدم می رفتم سر یکی از میز ها و با دخترا دست می زدیم و واسونک می خوندیم . اصلا یه وضی . کم مونده بود برای خودم کل بزنم فقط . اما خدا رو شکر خیلی جو صمیمانه ای بود و فکر می کنم به همه خوش گذشت . 

شب بعد هم راهی پابوسی امام رضا شدیم . تو هواپیما ( رفت و برگشتمون شب بود )‌ سفر دو نفره ی خوبی بود . اولین سفر دو نفره . که البته یه سری دغدغه های اوایل زندگی من رو خیلی اذیت کرد . چیز جالب برام تعدد زوج های جوونی بود که معلوم بود تازه ازدواج کردن و برای ماه عسل اومدن خدمت آقا . یه حس خوبی به آدم می داد. اتاقمون توی هتل ( که البته خیلی دلگیر بود :( )

بعد از اون یه هفته من و همسری مرخصی بودیم و به امورات خونه رسیدیم . 

همسرکم سعی می کنه تو کارهای خونه کمکم کنه . صبح ها و بعد از ظهرها خودش چای درست می کنه . تو انداختن و جمع کردن سفره کمکم می کنه . از غذاهام تعریف می کنه حتی اگه زیاد خوب نشده باشه ( اولین غذایی که درست کردم ) . اگه نرسم غذا درست کنم بد غذایی در نمیاره و هر چی از غذا تو یخچال داشته باشیم می خوره . صبح ها که زودتر بیدار میشه و می خواد بره سر کار اینقدر یواش یواش و پاور چین پاورچین کارهاشو می کنه تا من بیدار نشم خودش صبحانه می خوره درو یواش می بنده و میره ( هنوز بلد نیست بوس کنه و بره فکر می کنه از خواب می پرم ) . وقتی می خوام صبح زود از شبکاری برگردم حتی اگه مثل امروز تعطیل باشه و نخواد بره سرکار ساعت میذاره تا به موقع بیدار بشه و بیاد دنبال من . نمازهاشو باصدای بلند می خونه و صداش تو کل خونه ی کوچیکمون پر میشه ...

بابت کامنت های تبریک و مهربونی هاتون  از تک تکتون  متشکرم . یواش یواش تایید می کنم . این گل های مریم که چند شب پیش از گلفروش های پشت چراغ قرمز خریدیم تقدیم به وجود نازنین و همراهتون . 

+ یه سری دغدغه های خاک بر سری این روزها فکرمو مشغول کرده و کابوسم شده .

   + بهار اناری - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦
← صفحه بعد