زیارت

این هفته خبرهای خوبی برام نداشت . از رفتن دست داداشی توی دستگاه کارخانه ای که اونجا کار می کنه تا ... . دیشب که بابا دیگه تلفنی احوالپرسی کردن رو طاقت نیاورد و رفت شهری که محل کار داداشی هست ، من همش بغض بودم . یادم افتاد به زیارتگاهی که  خیلی دوستش دارم . بعد از اولین باری که  با یه قلب پر از تشویش رفتم زیارتشون با همسر جان عهد کردیم که هر جمعه نماز مغرب و عشا رو مهمونشون باشیم . اما از آنجایی که هیچ جایی نمیشه بی دعوت رفت و عمیقا اعتقاد دارم که باید طلبیده بشی ، چند هفته ای بود که قابل نمی شدیم . تا دیشب . دیشب که با حال خرابم به دلم افتاد بریم زیارت . همسری هم که کار نداشت ( یا اگه داشت چون دید دلم خواسته مثل همیشه نه نگفت )  . رفتیم . مثل همیشه با دلم .

هر بار که رفتیم زیارتشون پشت پنجره های ضریح ناغافل تا چشم هام رو باز کردم همسر جان رو اونطرف ضریح کوچک امامزاده درست روبه روی هم ،  دیدم . و دلمون و حضور یه آقای بزرگوار و خدا خدا که خدا کنه اشک هام رو نبینه ...

دیشب هم سبکبال شدم و آروم .

امروز فهمیدم طلبیده شدنم بی دلیل نبوده . باید خودمو برای اتفاقات پیش رو آماده کنم ... خدایا مواظبم باش لطفا . 

                

+ اینجا شیراز - مسجد و زیارتگاه مطهر حضرت علی بن حمزه ( ع )

   + بهار اناری - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

با اینا زمستونو سر می کنم ...

همیشه زمستون برام مثل یه حس خاصه . حس خاصی که شب ها از جمع شدن جمع کوچک 3 یا 4 نفرمون از هر جای این خونه ی نسبتا بزرگ ، کنار بخاری سالن هال بهم دست می ده . حس بافتنی مامان که همه ی زمستون کنار بخاری هست و هر دفعه لباس دست باف و خوش رنگ یکی از ماها با چرخش های دست مامان قد می کشه . حس آرامشی که تو برداشتن بافتنی مامان و رج زدن هست . حس نگرانی مهربون " بابا جان امروز هوا خیلی سرده ، خودتو خوب بپوشون " بابا . حس وقت هایی که داداشی هست تکیه زدن به بخاری و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن ، از رازهای خواهر برادرانه گرفته تا مسایل روز و این وسط یه عالمه تیکه های بامزه از هم یاد گرفتن . حس غروب ها دراز کردن پاها روی تخت پشت پنجره اتاقت و خوردن چای دارچینی مامان و خوندن یه کتاب قطور . حس پیچیدن شال گردن سفید دور صورتت و " ها " کردن . حس محکم گرفتن یه دست تو دستت و گرم کردن خودت و اون . حس صبح ها تو آفتاب کم رنگ  و بی جون آجرهای دیوار نشستن و گرمای ملایم خورشید رو با تمام وجود لمس کردم . حس شب ها کشیدن پتو روی سرت و جمع شدن زیرش به خاطر نفوذ سرما از پنجره ، ولی حاضر نشی تختتو از کنار پنجره اتاق و حس شمردن ستاره ها یک وجب تکون بدی اون طرف . حس پوشیدن جوراب پشمی تو خونه . حس صبح های زود دیدن خزیدن گربه های کوچولو از سرما ، گوشه ی بهار خواب خونه . حس دیدن آشیونه ی پرنده ها میون شاخه های لخت و و تکیده های درخت ها . حس ...

                         

+ سما ! تو نمی دونی هر روز عصر با خوردن چای دارچینی مامان ، تا چه اندازه دلتنگت می شوم دختر .

   + بهار اناری - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧

 

دیروز تصمیم داشتم برم آرایشگاه و صفایی به این ابروهای پریشون بدم ! حدود یک سال هست که به این منطقه امدیم اما هنوز هم نتونستم یه آرایشگاه کار درست و قابل قبول پیدا کنم . یا ابروها رو اینقدر نازک می کنند که شبیه پیرزن های اروپایی میشی یا اینقدر کلفت و صاف که شبیه لیان شامپو . تقریبا همه ی آرایشگاه های اطراف رو تست کردم تا اینکه کار این یکی زیاد بد نبود . اما چشمتون روز بد نبینه . خانوم آرایشگر از این آرایشگر های پرچونه بود که به محض اینکه صندلیش رو می ذاره کنارت و بند رو گره می زنه دور گردنش شروع می کنه از این ور و اون  ور حرف زدن و وارد زندگی شخصی مشتری شدن . من که با جواب های کوتاه نشون می دادم تمایلی به حرف زدن ندارم اما هر از چند دقیقه که می شد کلا منو یادش می رفت و دو تا دست هاش رو می ذاشت رو زانوهاش و با مامانم گرم حرف زدن می شد !!! تا اینکه مامانم بنده خدا یک کلام گفت دخترم وقتی صورتشو اصلاح می کنه جوش می زنه . خانم آرایشگر رفت تو پوسته ی دکتر متخصص زنان و شروع کرد به فلسفه بافی و ربط دادن جوش های صورت ما به اختلالات هورمونی زنانه !! گاهی جالبه بدون لو دادن تحصیلاتت مثل بوق بشینی و ببینی اطلاعات پزشکی مردم در چه حده . اگه یک کلمه می گفتم , یه نــــــــــــــه کشیده می گفت و ادامه افضاتشون . حرفاشو جدی نگرفتم اما

می دونید امسال میشه گفت اولین سالی هست که من از درس و امتحان تا حدی دورم . از چند سال پیش  دی ماه و تیر ماه که فصل امتحانات بود خاله پری ما پیداش نمی شد . می گفتم به خاطر استرس امتحاناتم هست . اما امسال هم این قضیه تکرار شد . نکنه بدن زنانه من عادت کرده 2 ماه از سال فعالیت نداشته باشه ؟ نمی تونم بگم کمی نگران نیستم .خنثی

+ آه که هر چقدر به این استاد راهنمام زنگ می زنم انگار گوشیشو گذاشته تو قابلمه درش هم بسته و گذاشته طبقه آخر یخچال . بابا استاد راهنما باید همیشه در دسترس باشه به جان شیرین شما

   + بهار اناری - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٤

می گذرد روزگار ...

نمی دونم تا حالا اسباب کشی کردی یا نه ؟ من یک بار تو دنیای واقعی تجربه ش کردم . یک سال پیش بود . می دونی هنوز هم گاهی _ مثل دیشب _ خواب خونه قبلیمون رو می بینم . خواب می بینم توش قدم می زنم ، چرخ میزنم ، نفس می کشم ، دلبستگی دارم ...

نمی دونم تا حالا شده مجبور بشی از جایی که بهش دلبستگی داری ، دور شی و بری ؟ یکی از همسایه ها ، یکی که خودشو آشنای تو و دوست تو می دونه اونقدر اذیتت کنه و یواشکی پشت پنجره ی خونت بشینه و با چشم هایی که محرم نیست بهت خیره بشه و حرف های بی ربط بزنه که عطای خونت رو به لقاش ببخشی و تو دلت بگی تا دلبسته تر نشدم  بذارمش به امون خدا و برم ؟

الهی که نشده باشه اما دلیل اینکه من مجبور شدم دلبستگیم رو عوض کنم ، جوری که حتی مجبور شدم سر در خونم رو هم عوض کنم و حتی و حتی سرویس دهنده که برای من مثل اینه که برم یه شهر دیگه زندگی کنم ،  وجود فردی هست که امیدوارم بتونم ببخشمش .

می دونی وقتی خواستم وارد این خونه بشم به خودم قول دادم یه لبخند همچین پت و پهن بزنم و بعد بیام تو . دور این خونه چرخ زدم و دلم می خواد سعی کنم عاشقش بشم و اینجا رو هم مثل اونجا دوست داشته باشم _ حتی اگه گاهی خواب ماه ایوان اون خونه رو ببینم  < الان خودتون حس کنین چقدر ناراحتم >_  .

بازم چشمم رو می چرخونم دور تا دور این خونه وبه خودم دلداری می دم . اصلا می بینید یک تشت آب خنک شاعرانه هم آوردم و پاهامو گذاشتم توش تا این دلم آروم شه . آخه می گن پاها قلب دوم آدمه . هم تو این خونه هم تو اون خونه می گذرد روزگار ... اما افسوس به حال و روز همچین ادمایی با دنیایی که برا خودشون ساختن .

بگذریم . یه چیز دیگه بگم .

الان یک عدد بهار هستم که مامان و باباش با هم دعوا کردن . از این دعواهای نمک زندگی زن و شوهری البته . الان هم بابایی رفته واسه خودش تو این فلاکس کوچیکه چای سبز - که هیچ وقت مامان براش درست نمی کنه -  درستیده و نشسته جلو تلوزیون و داره با خیال راحت برا خودشو اخبار گوش می کنه . اینقده بامزه ...

ما زن ها که وقتی قهریم همش تو دلمون حرص می خوریم من دلم می خواد بفهمم این آقایون وقتی قهرن دارن به چی فکر می کنن واقعا که اینقدر ریلکس نشون می دن ؟

+ یا امام رضا . اولین تصویری که به دیوار این خونه می زنم به برکت اسم شماست . یا غریب الغربا.

                            

   + بهار اناری - ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱