من...تو...او.

کنارم میشینی و شروع می کنی به صحبت . حرف هایی طبق روال این روزها . این کاشانه ی فسقلی مشترک چقدر تونسته بین ما حرف های مشترک , عقاید مشترک , سلیقه های مشترک و ذوق های مشترک ایجاد کنه . میگی : بهار ! یادت میاد تصمیم گرفتیم تابلوی خونمون رو بزنیم به دیوار روبه روی تلوزیون  ؟ و من یادم میاد که تو گفته بودی دوست داری یه رسم الخط زیبای قرانی باشه و من دلم می خواست تصور تابلو از یه منظره یا یه گلدون گل - ترجیحا آفتابگردون -  باشه . میگی : نظرم عوض شد . همون باشه که تو دوست داری . چشامو گرد می کنم و یه وری و با شیطنت نگات می کنم که یعنی خودت بگو چه کاسه ای زیر این نیم کاسه ی افکارت هست ؟ نگاتو ازم می دزدی و میگی : فکر می کنم وقتی روبه روی تلوزیون بشینیم پشتمون به آیه های قران میشه و این بی احترامی میشه ...

تابلو ها رو دونه دونه نگاه می کنم و می رم جلو که یکدفعه رومو برمی گردونم و میبینم که کنارم نیستی . نگاهمو می چرخونم اطراف و می بینمت که گوشه ی مغازه داری از این تصاویر کوچولوی روی چوب رو دونه دونه جلو عقب می کنی و می بینی . غافلگیرت می کنم و میگم : چیکار داری می کنی تنهایی ؟ که می بینم یکیشونو برداشتی که آیه ی " و ان یکاد ... " رو با رسم الخط بسیار زیبایی روش نوشته . میگی : می خوام اگه موافق باشی این رو بذاریم سر در ورودی تا هر روز از زیر قران رد بشیم و نورش ما رو محافظت کنه ...

وقتی این چیزا رو ازت می شنوم نگامو ازت می دزدم تا حلقه ی اشک توی چشم هام رو نبینی مرد خوب من . وقتی تو اینقدر از اولین بنای این زندگی خدا رو هر جایی از این خونه می بینی حتما خدا هم حواسش به ما هست و نگاشو تو این زندگی از ما برنمی داره , نه ؟

                

+ خدا یا من برای هر لحظه لحظه ی  این زندگی به " تو " توکل کردم . شاهدم باش .

بعدا نوشت :

راستی بچه ها راست میگن  سالی که نکوست از بهارش پیداست ؟ تازه پای راستم از تو گچ اومده بود بیرون , دیشب دست راستم هم الکی الکی رفت تو حصار گچ . وا ! نگرانخو چرا اینجوری میشم خو ؟ همسرک چشماش می خنده  و میگه بخاطر این همه ظرافت و لطافت هست . میدونم که اون ته تهای ذهنش داره میگه : واسه اینه که دست به سیاه و سفید نمی زنی تا یه چیز سنگین تر از پر جوجه رنگی بلند میکنی استخونات ترق تروق می کنه . اما به روی خودم نمیارم و چشامو اینطوریمژه می کنم و میگم :چیه عزیزم ؟ تا حالا آهو نداشتی ؟

   + بهار اناری - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۸

من این روزها ...

من این روزها از همیشه ساکت تر و کم حرف ترم ...

من این روزها بیشتر از همیشه حرفهام رو قورت می دم ...

من این روزها بیشتر از همیشه صبوری می کنم ...

من این روزها بیشتر از همیشه حرف هام به خاطر بقیه تکه تکه شده ...

من این روزها دیدن لبخند بقیه برام از لبخند خودم مهمتر شده ...

من این روزها به خاطر بقیه دارم نفس می کشم و خودمو نادیده می گیرم ...

من این روزها می ترسم از دغدغه هام بگم شاید که اطرافیانم تحمل به دوش کشیدنش رو نداشته باشند ...

من این روزها گلوم از بغض های نباریده و حرف های نگفته درد می کنه ...

   + بهار اناری - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢

انعکاس

دستمو می گیره و می بره تو اتاقش . لباشو آویزون می کنه ، خودشو لوس می کنه و میگه :تو که دختر عمه ی خوش سلیقه ای هستی بهم بگو کدوم از این لباسا رو امشب بپوشم که خیییلی به چشم بیاد و جلو دوستم آبروداری بشه ؟ بعد هم برام تعریف می کنه که قراره امشب بره خونه ی دوستش که تا صبح  با هم رو پروژه شون کار کنن . اول ازش می پرسم خب دوستت چه سبک خانواده ای داره ؟ که می فهمم دوستش چند ماهی هست که ازدواج کرده و اون قراره امشب مهمون یه زوج تازه و جوون باشه . لباسا جلوم رو تختش ردیف شده . معطل نمی کنه و دونه دونه می پوشه تا من تو تنش ببینم . صورتی ، قرمز ، مشکی ، آستین دار ، بی آستین ، کوتاه ، بلند ... تو دلم کلی قربون صدقه این دختر دایی می رم و تحسینش می کنم . الحق که هر کدوم رو می پوشه از قبلی خوشگل تر میشه . خوش اندام و ناز . با برق خاصی تو چشام می گم : ماه شدی عزیزم ، تو گونی هم بپوشی بهت میاد دیوونه . از حسودی دلم می خواد کلتو بکنم . بعد از یکساعت پرو کردن با چاشنی خنده بالا سرم وامیسه و میگه : خب انتخاب کن برام . می خوام با ذوق یکی از بهترین هاشو براش بردارم و ست کنم که ... که یه چیزی ته ذهنم سو سو می زنه . نمی دونم چی میشه که بعد از چند دقیقه مات و مبهوت موندن وقتی دستاشو جلو چشمام بالا پایین می بره ، کنارم می شونمش رو تخت و بهش می گم : یه چیزی بگم بی چون و چرا و بدون کم و کاست قبول می کنی ؟ دستاشو میاره کنار گوشش و محکم میگه چشم ، قبولت دارم زیاااد . دستاشو می گیرم تو دستمو می گم : تو با همه این لباسا مثل پری زیبا میشی و تحسین هر چشمی رو به سمت خودت جذب می کنی  . این خیلی خوبه که تو اینقدر خوش لباس و جذابی . اما می خوام از یه بعد دیگه به مهمونی امشب فکر کنی . امشب تو میری خونه ی یک زن و شوهر جوان . اوایل ازدواج طرفین همه ی رویا و دنیای هم هستن و این باعث میشه به طور غیر ارادی نسبت به هم کمی هم حساس باشن . می خوام حداقل تو امشب اجازه بدی تو نگاه  این مرد همسرش زیبا تر از دوستش دیده بشه . لباستو ساده انتخاب کن و آرایشتو ملایم ، بذار امشب دوستت بشتر از تو به چشم شوهرش بیاد . مطمئن باش تاثیرش رو در آینده تو زندگی خودت می بینی .

چند دقیقه ای هیچی نمیگه و فکر میکنه . بعد بلند میشه و دونه دونه لباسا رو تا می زنه . می دونم  اینقدر فهیم هست که تا آخرشو خونده و درک کرده چی می گم .

                                

+ همسرم ، خوشحالم که این روزها هر وقت غیبت می زنه می دونم که باید تو خونه ی فسقلیمون پیدات کرد . خوشحالم از اینکه می بینم هنوز این خونه خونه نشده اینقدر نسبت بهش حس دلبستگی داری و حتی برای چیدمان وسایل هر روز با یه ایده ی خیالی تازه از تو مواجهم .

ببخش که پیچ خوردگی مچ پام باعث شد که از همراهی کردنت باز بمونم .  

+ تعطیلات داداش دیروز تموم شد و رفت . چه دلتنگم ... افسوس

   + بهار اناری - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤