زیباترین پیامک به همسرم

قضیه از این قراره که دانشگاه ما یه مسابقه ی پیامکی ویزه ی متاهلین گذاشته تحت عنوان " زیباترین پیامک به همسرم " . منم دلم می خواد شرکت کنم اما خب موندم چه جمله ای بفرستم که حتما برنده بشه . از دیروز این همسری هم همش جمله های مسخره میگه و می خنده و ادا در میاره دلقک . محض رضای خدا یه ذره جدی نیست این آدم قهر .

دوستان (آیکن  یک عدد بهار با گردن کج و قیافه ای مظلوم )‌ ! میشه با اون ذهن های خلاق و عشقولانه ایتون یه جمله ی خوشگل بهم بگین من بفرستم ؟ ! قول می دم هر چی جایزه گرفتم نصف - نصف قلب

+ راستی فقط تا 25 ام وقت داره ها . زودی بیاین .

   + بهار اناری - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

همه چی در هم

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم . هر وقت خسته می شم مثل یه رهایی بهش فکر می کنم . باید به قانون جذب ایمان بیارم . امشب نا غافل به این وبلاگ برخوردم . خیلی درد آوره . اصلا نمی تونم خودمو جای این دختر بذارم و حس کنم الان چه حالی داره . امشب بعد از نمازم براش از خداوند صبر خواستم و ... و فراموشی . برای فراموش کردن خاطراتش ... برای اینکه بتونه باز هم دل ببنده به کسی که اون نیست ... دیروز یه خبر دیگه هم شنیدم ( چه می کنه این قانون جذب ) . خبر فوت زن دایی دوستم از سرطان سینه . بلافاصله دو سال پیش برام تداعی شد . شب قدر دو سال پیش که تو اون امامزاده همراه همین زن همه با هم  دعا کردیم برای شفای دختر 9 سالش که  می جنگید با سرطان خون . چقدر اون شب خدا رو با امید صدا زدیم که به خاطر این مادر به این دختر رحم کنه . حالا می بینم خدا اون وقت داشت فقط به ما می خندید و می گفت نمی دونید که 2 سال بعد  نه تنها دختر بلکه همین مادر قران به سر گرفته تو همین امامزاده اسیر دست خاک میشه ... خدایا شکرت ... می دونم که هیچ کارت بی حکمت و نظم نیست ... آخ که چقدر ما در مقابل مرگ ناتوانیم ... فردا با مامان می ریم برای عرض تسلیت . تو همون امامزاده ... کنار مزار مادر و دختر .

این روزا دلم آشوبه . حالم یه جوریه . صبح ها همش با دلشوره بیدار می شم . حواسم یه جا جمع نیست . شبی همسری زنگ زد . با شوق بهم میگه که کار نصب کابینت ها تقریبا به نیمه رسیده . امروز ظهر بعد از اینکه از سر کار برگشته رفته خونه و تا 9 شب اونجا بوده . با ذوق و شوق میگه که خیلی شیک شده . بمیرم ، فکر کنم با بی توجهیم کلی زدم تو ذوقش .

راستش ... راستش می خوام یه چیزی بگم . شما که غریبه نیستید ... من از شروع زندگی مشترک می ترسم . می ترسم دوران خوشیم تموم بشه . می ترسم مشکلات ریز و درشت ، یه عالمه مسئولیت ، دغدغه ، خونه داری ، آشپزی ، شوهر داری ، مادر شوهر و  خواهر شوهر و ... خراب بشه روی سرم . همش دلم می خواد عروسیمون عقب بیفته .

این جور وقتا فقط رویا بافی به بهتر شدن حالم کمک می کنه . رویای ساختن عاشقانه های ساده و آروم . مثلا اینکه عصر ها با همسری یه چیزی بندازیم تو تراس و بشینیم اونجا چای و میوه بخوریم و کتاب بخونیم برای هم فرشتهبه خدا فقط با نیم ساعت زل زدن به سقف و خیال بافی هست که میشه آروم بشم . اصلا همش تقصیر بعضی از این وبلاگ هاست که می خونم و از این همه مشکل تو زندگی ها خب منم می ترسم دیگه .

فردا باید به این دکتره ، استاد مشاور پایان نامم هم زنگ بزنم . باید خودمو برای بهانه های بنی اسرائیلی اونم آماده کنم .

راستی باید یه اسم مستعار هم برای همسری بذارم اینجا . خب " بهار " اسمی هست که همیشه دوست داشتم برای دخترم بذارم .یه روزی متوجه شدیم هر دومون دوست داریم اگه یه روزگاری یه پسر داشتیم  اسمشو بذاریم آرش . خب بهتره " بهار " رو بذارم کنار" آرش " .دختر و پسری که نمی دونم هرگز بوجود میان یا نه ؟!

 آرش ... آرش

 با خودم تکرارش می کنم . انگار می خوام مزه مزه اش کنم . غافل از اینکه خیلی وقته مزه ش زیر زبونمه .  از بچگی این اسم برام مظهر عشقه . شاید یه روزی بفهمم چرا ...

   + بهار اناری - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٩

دل آسمون گرفته

باران میبارد… به حرمت کداممان نمیدانم، فقط میدانم باران ، صدای پای استجابت است… خدا با همه ی جبروتش  دارد ناز میخرد ، نیاز کن ..

            .

یه جورایی نا آرومم ...

میشه برام دعا کنی ؟

   + بهار اناری - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۸

حالم عوض میشه ... حرف تو که باشه

+ شما بهش چی میگی ؟ شما اسمشو چی می ذاری وقتی که دو روزه قهری باهاش , دو روزه بی دلیل بهت بی توجه شده , دو روزه رفته تو غار مردونش , دو روزه رفتی تو لاک خودت , دو روزه همش غصته , دو روزه هی با خودت فکر و خیال می کنی , گاهی هم خط و نشون می کشی که ایندفعه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست , این بار دیگه باید همین جوری کوتاه نیام , یعنی چی که جلو اون همه آدم اون شب اونطوری برخورد کرد ؟ ایندفعه دیگه باید تکلیف یه مسایلی رو تو زندگیم مشخص کنم , حالا می بینه ...

شب نشستی جلو تلوزیون و خاله زنک بازی های ح ر ی م سلطان رو می بینی که بی هوا ملودی خاص گوشیت خبر میده که کی پشت خطه .وقتی یه صدای شیطون با ته مزه ی احتیاط  اسمتو صدا می زنه , انگار مثل یه نسیم ملایم تموم اون دلخوری ها  یک جا از دلت پر میکشه و میره به ناکجا آباد . اصلا دیگه هیچی یادت نمیاد از تصمیم هایی که گرفته بودی و تلخی هایی که قرار بود ... اسمشو چی میذاری وقتی با بند بند وجودت در جوابش میگی : جاااانم ؟

من اسمشو می ذارم عشق ... می ذارم عاشقی ...  می ذارم بهونه ی زندگی ... می ذارم حسی که برای خوشبخت بودن من زن ,  بسه .

+ این روزها بیشتر به صورتت نگاه می کنم , به پیشانیت , به چشم هات , به دستهات که گاهی یک طرفه چنگ می زنه به موهات , به بازی دندان ها و لبات ... باید بتونم با نگاهم , با نگاهت , تا ته دلت راه باز کنم . می دونم که خیلی از حرفها رو نمی تونی بهم بگی . فهمیدنشون هنر زنانگی منه .

+ مرسی که مناسبت ها رو همیشه یادت هست و من می تونم با خیال راحت تمام روز رو منتظر اون ساعتی بشم که کادو رو میذاری جلوی چشمهام و فقط اون موقع ها هست که جلوی بقیه خجالتبوسه هات مشینه روی گونه هام و منم همیشه دست و پامو گم می کنم و یه سوتی می دم ...

+ دلم می خواد وقتی داری با اون صوت خوش نماز می خونی , هر جایی هستم پر بکشم پشت سجادت , زانو بزنم و فقط نگات کنم ...

                                                       

+ این روزا یه مزاحم تلفنی با مزه پیدا کردم . این مکالمه ای هست که در روز چند بار تکرار میشه :

من : بله بفرمایین ؟

مزاحمه :( با 100% خجالت و تابلو که حداقل یه دهه از من کوچکتره ) سلام . خوبی ؟

من : سلام . مرسی . شما خوبی ؟ 

مزاحمه :  خیلی ممنون ‌,سلامت باشین , زنده باشین , زیر سایه شما , سایتون کم نشه ! ! شکر خدا , دعاگوتون هستیم , مخلصیم به مولا !!!( همه اینا رو تند تند میگه و بعد سکوت . البته فکر کنم دیگه نفسش نمیکشه )

من : ( من اینجا خندم میگیره و در حال غنچه کردن لب و لوچه ی شکفته شده ) خب کاری هم داشتین ؟

به اینجا که می رسه مثل  فشنگ گوشی رو قطع می کنه ! فقط یه بار قبل از این مرحله با صدای لرزان گفت ( عاشختونم ) و بعد دیگه نمی دونم قطع کرد یا غش کرد .

همچین عاشقا و کشته مرده هایی داریم ما !خنثی

 

+ ع , بعد از اون همه باد و بارون یهو هوا آفتابی شد . هوای بهاره دیگه قلب

   + بهار اناری - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٢

من ... اینجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

و ببینیم آسمان

             در هر کجا

                         آیا همین رنگ است ؟

 

+ کاش می شد یه مدت تو لاک خودم باشم . اصلا مثل اون دفعه یک هفته تنها و برای خودم زندگی کنم . کاری به کار کسی نداشته باشم کسی هم با من کاری نداشته باشه . دلم تنها و بدون دلبستگی زندگی کردن می خواد . کاش واقعا می شد تو یه جاده ی بی برگشت قدم بذارم .

اما من ... اینجام

   + بهار اناری - ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٢/٧