خریدانه , عروسانه

یه خاله خانوم داریم که حرفش خیلی خریدار داره , اصلا کارش راه انداختن کارهاست به خصوص تو مسائل ازدواج و به قول خودش دست به دست دادن دو تا جوون . خودش مجرده و هیچ وقت ازدواج نکرده اما درک خیلی خوبی از مسائل اینچنینی داره , دل زنده هست و با وجود اینکه سن و سالی ازش گذشته خیلی هم فکر بسته ای نداره . خلاصه یه خاله داریم تا نداره :)

حالا خاله خانوم چند روزی میشه که اومده پیش ما و همسراینا . در واقع این بار ما رو هدف گرفته :) همت کرده و این خواب خرگوشی همسر اینا رو آشفته کرده و استارت خریدهای عروسی رو زده . از فردا خریدهای عروس و داماد رسما شروع میشه .

حالا بهار بازم از دوستاش که شما باشین راهنمایی می خواد . به تجربه ی دوستانی که ازدواج کردن و یا دوستانی که تجربه هایی از این دست درمورد ازدواج خواهر یا برادراشون داشتن نیاز دارم . اینکه چه چیزهایی بخرم ؟ چه چیزهایی ضرورت نداره ؟ در مورد چمدون اینکه چه سایزی بگیریم بهتره ؟دو تا سایز مختلف بگیریم خوبه یا نه ؟ مخصوصا در مورد لوازم آرایش , چه چیزهایی بگیرم ؟ چطوری بگیرم ؟ از چه مارک هایی ؟

خولاصه هر تجربه و نکته ای که در مورد خرید عروسی فکر می کنید بهتره بدونم چون خودم خیلی اطلاعات ندارم  . پیشاپیش از صمیم قلب ازتون ممنونم بهترین های من قلب

   + بهار اناری - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩

انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه

یه نفس عمیق می کشم و ریه هام ار عطر محبوبه ی شب پر میشه . بلافاصله رمان " بامداد خمار " تو ذهنم تداعی میشه ... چقدر دلم می خواد یه شاخه شو الان تو اتاقم کنار تختم داشتم اما خوشه های محبوبه ! تمام و کمال مال همسایه هست و اصلا سمت حیاط ما سر خم نکرده :( ماه هم از پنجره ی اتاقم پیداست " یاد من باشد ماه بالای سر تنهاییست " ...

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به مامان کمک می کردم با هم وسایل ها رو برای فردا تو سبد جا بدیم . قراره فردا بریم طرفای تخت جمشید ... و بر خلاف همیشه این بار همسر هم باهامون هست . می دونم پررنگ ترین دلیلش علاقش به مکان های تاریخیه . بازم می دونم که فردا همش باید دنبالش راه بیفتم تا جلوی هر اثر باستانی نیم ساعت از تاریخچه و شکوه و اهمیتش برام بگه . خب الان دیگه بدم هم نمیاد اصلا هیچ جای تاریخی بدون همسری بهم خوش نمیگذره و حس می کنم از همراهی باهاش خیلی چیزا یاد می گیرم . 

امشب یه جورایی هستم . از همون جورایی که حس می کنی یه چادر سیاه شب افتاده روت و داره خفت می کنه ... بازم حس می کنم همه ی پنجره های زندگیم بسته شده و من تو فضای تاریکش تنها نشستم ... 

به هر دو نفر یه اس که کنایه ای از حالم بود دادم . اما چی شد که همسرم فقط یه اس مسخره داد که فقط جواب اسمو داده باشه اما با اون که بهش میگن " صد پشت غریبه و نکنه بهش اعتماد کنی " یک ساعته داریم اس ام اسی درددل می کنیم ؟ فورا گرفت حس و حالمو اما همسرم ... 

اینجور وقتا فکر می کنم نکنه با رفتنم  از خونه ی پدری ، تنهاتر بشم ؟ نکنه درک نشم ؟ نکنه دیگه همین عطر محبوبه ی شب و قبل از خواب تا دیر وقت زل زدن به ماه رو هم از دست بدم ؟ 

نفس عمیق می کشم و عطر محبوبه ی شب رو تماما می دم به ریه هام ، شاید این طوری این بغض فرو بشینه ...

                                          

   + بهار اناری - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧

ای حرمت ملجا درماندگان

مگذار مرا در این هیاهو آقا

تنها و غریب و سر به زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی 

تکرار قشنگ بچه آهو آقا 

                             

+ عروسکم ، سفیر عشقم ... نمی دونی امروز چقدر به یادت بودم ...

   + بهار اناری - ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦

قانون داریم ؟ نداریم ؟ هیچ کدام ؟ هر دو ؟

عنوان پست رو با لحن خانم شیرزاد ساختمان پزشکان بخونید لطفا :)

چند روز پیش یکی از آشناها تعریف می کرد که تو همسایگیشون پسر جوون شرور و قلدری هست که بیکاره و از صبح تا شب سر کوچه قدم رو می ره و نوامیس مردم رو دید می زنه ! چندی پیش یکی از دخترهای نوجوون کوچه که از دست اذیت هاش عاصی شده بود به مامانش قضیه رو میگه که فلانی مزاحمم میشه و اذیتم می کنه . این قضیه بارها تکرار میشه تا اینکه مادر ماجرا رو با پدر دختر در میون میذاره . پدر که رگ غیرتش بالا می زنه دم غروب به قصد گله گذاری و بردن شکاین پیش پدرش میره در خونشون . پدر دختر حرفاش رو مردونه و منطقی و به حساب در و همسایگی شروع می کنه اما وقتی پسره از راه می رسه و به جای شرمساری شروع می کنه به قلدری و عربده کشیدن بحثشون بالا می گیره و پدر دختر مشتی حواله ی صورت پسر می کنه که از قضای روزگار دماغش می شکنه ... حالا این آشنای ما که ریش سفید محلشون هم هست تعریف می کرد که پسره شکایت کرده و 5 میلیون دیه برای بینی شکسته اش خواسته . خانواده دختر هم که از این پول ها ندارند هر چقدر اعتراض می کنند دادگاه میگه شاهد بیارین که این پسر دختر شما رو مورد اذیت قرار داده ، متلک گفتن هم جرم نیست !!! 

حالا خانواده ی دختر که هم آبروشون رفته هم دخترشون اذیت می شده هم اینکه حالا یه چیزی بدهکار شدن ، کارشون شده هر شب یه ریش سفید پیدا کنن و برن خونه ی پسره به خواهش و التماس که پسره ی زورگو از سر دیه بگذره . تا اینکه بعد از چند روز آقا منت گذاشته و به 3 میلیون راضی شده .

الان من هیچی ندارم بگم جز اینکه همه چیمون به همه چیمون میاد واقعا ! خنثیشما خودتون قضاوت کنید دیگه . 

عکس های لونه ای :

+ اولین تابلویی که به دیوار لونه ی ما نصب شد رو ببینید . البته این همسر جان خودش تهنایی رفته و خریدتش ابرو حالا خدا رو شکر که سلیقه هامون در اکثر موارد دقیقا مثل همه و منم دوستش دارم :))

+ این رو هم همسری خودش برای کنار در ورودی لونمون درست کرده :)

+ همین طوری پیش بره باید اینجا یه قسمت باز کنم با عنوان " خریدهای مادرانه " . بله ، دیروز دوباره مامان خانوم ما تنها رفت بیرون و وقتی تشریف آورد دو تا فانوس کوچولوی تزئینی با همون ژست پست قبل گرفت طرف من . منم دوباره مثل دختر خووووب هیییییچچچی نگفتم . شب که اتاق تاریک شد و چراغ زیر فانوس ها رو روشن کردم این صحنه رو دیدم . حالا فکر کردم بعدا بذارمشون دو طرف میز پاتختی ( البته شما مدیونید اگه فکر کنید به خاطر نور قرمزشون میگمانیشخند )

+ چند روزی که بیمارستان بودم به همراه ساک تجهیزات پزشکی !!! یه جعبه ی کوچولو هم داده بودن که توش مسواک و خمیر دندون و شونه و این چیزا بود . فکر کردم حالا میشه چه استفاده ای ازش کرد؟ که اینطوری از سادگی درش آوردم و توش وسایل جزعی خیاطی گذاشتم :)

+ کنفرانسم رو ارائه دادم . به نظر خودم خوب بود و راضی بودم اما شرایطشون همون 5 روز هفته به صورت تمام وقت بود :( به احتمال قوی تاریخ دفاعم هم میشه 10 مهرماه .

 

ادامه مطلب رو هم یه سر بزنید خجالت( یه نکته ی روشن کننده ! به ادامه ی مطلب اضافه شده ) 

  ادامه مطلب  
   + بهار اناری - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٤

و باز هم روزمرگی...

شنبه دوباره همون آقاهه ! تماس گرفت و گفتش که چند نفر از اساتید این هفته مرخصی هستن و نتونسته تایمی برام بگیره ، عذر خواهی کرد و گفت کنفرانسم میشه برای هفته ی آینده . خب شاید تو این یک هفته که اینجوری افتاد تو دامنمون بشه بیشتر رو مخ آقای همسر هم کار کنم و خودم هم شرایط رو بیشتر بالا پایین کنم . حالا بماند که منی که از پنجشنبه شروع کرده بودم به سرچ و خوندن سایت های مختلف در مورد چگونگی سخنرانی خوب و کلی تکنیک برای خودم یادداشت کرده بودم و یه عالمه ایده از خودم در وکرده بودم که اونا رو یک ساعت رو صندلی میخکوب کنم ، به محض شنیدن این خبر از زبون آقاهه ! یه هورااااای بلند کشیدم و همه چی تعطیل و افتادم به جون کارایی که مختص خودمه و دوسشون دارم . 

اینا رو ببینید :)) فکر کنم جیغی رنگاشون خیلی تو عکس معلوم نباشه اما به شما قول میدم که فوق العاده جیغن ، اصلا یه وضی . جونم براتون بگه که اینا قراره تو هم بپیچن و بپیچن و بشن یه بلوز بافتنی اونم از نوع دکولته !!!نیشخند دیده بودین تا حالا بافتنی دکولته ؟( البته شاید دیدین یا حتی دارین خب ) آقا روزگارم شده اینطوری که هی یه ردیف می بافم هی یه ساعت نگاش می کنم ، خودمو توش تجسم می کنم و تو رویا برای آقای همسری دلبری می کنم و دووووباره از اول ( وقتی تموم شد عکسشو می ذارم ) ...

یادمه اون وقتی که دبیرستانی بودم و یه وقتایی که 4 تا 4 تا امتحان برامون میذاشتن و منم کلافه و اعصاب خورد میومدم خونه ، کیفمو پرت می کردم یه وری و دقیقا اینجوری زبان می نشستم یه ور دیگه و التیماتوم می دادم که این چه وضعشه ؟ مردم ! اصلا از فردا دیگه نمی رم مدرسه ، درسم نمی خونم زووووره ؟

مامان هم همچین خونسرد پا می شد میگفت : هیییچ اشکالی نداره دخترم . پاشو کتاباتو بذار تو کارتن ببر تو انباری ، منم از فردا برات دار قالی می زنم تو اتاقت بشین قالی بباف . منم یهو پکی می زدم زیر خنده از این حرف :) حالا فکر کنید من یه روزی روزگاری استاد یه سری دانشجوهای تخس بشم خیال باطل اونوقت مثلا بهشون بگم بچه ها تا شما چند دقیقه می رین رست منم این بافتنیمو ببافم :))

اینقدر که این کارها رو دوست دارم بوخودا 

                                 

مامان خانوم دیروز رفته بود بیرون . وقتی برگشت دقیقا اینجوری مژه اینو گرفت طرفم و گفتش که برا من خریده ... نمی دونستم در مقابل نگاهش و ذوقش چی بگم واقعا . آخه من اصلا تو نظرم از اینا نبود که . می خواستم از این رنگی هاش که شکل فلفل و هویج و ... هست بگیرم . اومدم بگم مامان آخه شما چرا می ری بدون خودم چیزی برای من میگیری ؟ که دیدم نه اصلا نمیشه بزنم تو ذوقش . با خودم گفتم بهار ! وقتی اینو بذاری رو کابینت آشپرخونت بعد هر بار که می بینیش یادت بیاد که اینو یه روزی مامانت با سلیقه ی خودش برات خریده باور کن که اونو با شیک ترین نمونه هاش تو دنیا عوض نمی کنی . 

نشستم با خودم فکر کردم میشه چیکارش کنم ؟ که در نهایت اینطوری شد 

اون پریوش کوچمولوهای چند تا پست قبل رو یادتونه ؟ چقدر دلم می خواست اولین گلش تو خونه ی خودم باز بشه افسوس

   + بهار اناری - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۱

دلم گرفته ای دوست ... + بعدا نوشت

+ می دونستم کلا خانواده ی کم رفت و آمدی هستن . خانواده ی همسرم رو میگم . اما دیگه نمی دونستم به این شدت که بشه یکی از مشکلاتم . شاید دلیلش اینه که به جز یه دایی که اوم زنش بعد از فوت پسر نوجوونش افسردگی مزمن گرفت و وسواس فکری و عملی شدید و از خونه بیرون نمیاد، دیگه تو این شهر فامیلی ندارن . اما من اینجا 5 تا عمه دارم و 3 تا عمو به علاوه بچه های عمو و عمه که هر کدوم ازدواج کردن و باز هم روابط صمیمانه داریم ... اما همسر اصلا اهل این روابط نیست . به طوری که ما تو این مدت عقد بودن خونه ی همه عمه ها و عموهام با همدیگه نرفتیم . حتی عید نوروز . این باعث شد که من عید نوروز امسال هیچ جا عید دیدنی نرم . هر وقت بهش گفتم گفته نه و بهانه های الکی آورده . اوایل منطقی باهاش حرف می زدم . بهش توضیح می دادم که باید با هم باشیم و اگه من تنها برم ظاهر خوشی نداره و آماج طعنه کنایه های یه عده حسودم  اونم تو فامیل من که روابط گرم و صمیمی خیلی مهمه . اما اون هیچ وقت راضی نشد و نهایتا بحثمون می شد . 

دیروز که همسر خونه ما بود و پسر عمه زنگ زد و ما رو دعوت کرد شام تو یکی از پارک های اطراف ، بهش گفتم من که یکماه و نیمه که مریضم و پامو از خونه بیرون نذاشتم بیا با هم بریم حال و روحیه ی من هم عوض میشه . باز هم با یه " نه " محکم مواجه شدم . بعض کردم و دیگه تا وقتی رفت از هر دری که حرف زد سکوت کردم و هیچی نتونستم بگم . این بعض لعنتی نمی گذاشت . دلم نمی خواد اینطور باشه . می ترسم وقتی از خونمون جدا شدم با این اخلاق همسر عملا با همه فامیل که اینقدر به هم علاقه داریم قطع رابطه بشه . اوایل آشنایی که میگفت : دوست دارم " فقط با تو " برم بیرون ، کلی خر کیف می شدم واسه خودم دیگه نمی دونستم منظورش چی هست و میشه مشکلم . نمی دونم باید چطور این اخلاقش رو بهتر کنم ؟ 

+ خواهر شوهر همچنان درحال زهر ریزی هست . تا قبل از این دلم خون شده بود از دست سنگ هایی که سر راه عروسی ما می انداخت ، حالا برگشته به همه گفته ما برای عروسی آماده آماده بودیم مریضی بهار همه چی رو خراب کرد !!!!! من اینا رو کجای دلم بذارم خدا ؟  

+ وای می دونید الان چی شد ؟ از دانشگاه شهری که درخواست طرح هیئت علمی داده بودم تماس گرفتن که شنبه برم و یه مبحثی رو کنفرانس بدم تا ببینن تدریسم چطوره . اینش خوبه اما می دونید من هنوز به همسرک چیزی نگفته بودم که درخواست نوشتم . آخه فاصله شهری که باید برم تا اینجا 2 ساعت هست اما از شنبه تا 4شنبه باید تمام وقت اونجا باشم و پنجشنبه جمعه برگردم شهر خودمون . همیشه آروزی تدریس تو این دانشگاه رو داشتم ( دانشگاه لیسانسم بود ) . اصلا برای همین رفتم ارشد خوندم تا نخوام دیگه بیمارستان کار کنم و استاد بشم . اما چند وقت پیش که به همسر گفتم مخالفت کرد . میگه یکسال طرحت طول میکشه و ما می خواییم عروسی کنیم و نمیشه 5 روز خونه زندگی رو رها کنی و بری هر روز هم که نمیشه تو جاده بری و برگردی ناراحت.  امروز عصر باید باهاش حرف بزنم . بچه ها نظر شما چیه ؟ 

بعدا نوشت :

+ تقریبا فکرامو کرده بودم . آرامش زندگیم ارزشش بیشتر بود .  امروز با دانشکده تماس گرفتم که بگم از درخواستم منصرف شدم . دلیلش رو هم گفتم که برام مقدور نیست 5 روز در هفته اونجا باشم . اینو که گفتم آقاهه مکثی کرد و گفت حالا شما بیا کنفرانس رو بده بعد با گروه صحبت کن و شرایطت رو بگو . شاید قبول کردن که کلاس هات رو 2-3 روز در هفته به صورت فشرده بذارن یا فقط کلاس های صبح رو بهت بدن که تا 12 و نیم یک بیشتر طول نکشه . همون موقع زنگ زدم به همسری . راضی شد که فعلا برم کنفرانس بدم تا ببینیم شرایطشون چطور هست . اما کلا انگار لج کرده . حالا دیگه میگه اصلا نمی خوام یه شهر دیگه کار کنی . همین جا باش .راستش ته دلم یه حسی میگه دوست نداره مرتبه ی شغلی من از اون بالاتر باشه ... 

الان فقط به این فکر می کنم که یه کنفرانس خوب و مفید و با اعتماد به نفس ارائه بدم  . باقیش رو سپردم به خدا که اگه به صلاح زنگیم هست جور بشه .

قراره شنبه تماس بگیرن و بهم موضوع و روز کنفرانس رو بگن . یعنی می تونم راضیش کنم روز کنفرانس باهام بیاد ؟ 

   + بهار اناری - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥

من مریضم ، وقتی چشمای تو از من دوره

تاریخ رو که نگاه می کنم می بینم یکماه از شروع بیماریم گذشت . تو این مدت خیلی سختی کشیدم به خصوص یک هفته ی اول که زخمم عمیق و باز بود ، شست و شوی هر روزه ی اون و دردهای ساعت 6 بعد از ظهر که باعث می شد چند دقیقه فقط جیغ بزنم و ناخودآگاه گریه کنم . 

درد ... باید اعتراف کنم که زیاد تو زندگیم درد جسمی نکشیدم . درد روحی چرا اما جسمی نه . و چقدر به این باور ایمان آوردم که درد و بیماری آدمی رو به خدای خودش نزدیکتر می کنه ، سبکتر می کنه ، معصوم تر می کنه و دلنازکتر ... گاهی باید کشید و چشید و گذاشت و گذشت ...

دیروز با بخیه هایی که 2 هفته ای با من بودند هم خداحافظی کردم . امروز باز هم تونستم کنار سفره ی چهارنفرمون بشینم و غذا بخورم ... و آی مزه داد ، آی مزه داد ... چطور تا حالا مزه شو حس نکرده بودم ؟! خودمونم ها گاهی به یه تلنگر نیاز داریم .

2 هفته ی اول هر روز همسری بعد از ظهر ها میومد و زخمم رو شست و شو می داد و پانسمانش رو عوض می کرد و می دیدم بعد از اینکه کارش تموم می شد مژه هاش خیس شده بود ... گرچه که مثل همیشه می زد به شوخی و خنده تا صورت اشکیم بخنده ... ازش ممنونم باز هم کنارم بود . 

شب اول بعد از عمل تو بیمارستان وقتی چشمامو باز می کردم و کنار تختم می دیدمش یه آن خندم می گرفت و به خودم می گفتم : " بهار ! یعنی این فانتزی هات تو حلقت به خدا " ... آخه از شما چه پنهون همیشه یکی از فانتزی هام بود که یه بار مریض بشم و رو تخت مریض خونه افتاده باشم اونوقت تو دل شب همسری دستمو گرفته تو دستش و سرشو گذاشته کنار تختمو خوابش برده زباننیشخند

الان خوبم و خدا رو شکر رو به بهبود . آدم بعد از بیماری یه جور دیگه سلامتیش رو شکر می کنه . می خواستم اینجا از یه سری چیزهای دیگه هم بنویسم . مسائل حاشیه ای که این مدت خیلی باعث آزارم شد ... اما بی خیالشون ... جدا" که وقتی زنی محبت شوهرش رو داشته باشه همه ی آزار اطرافیان جلوش محو و بی تاثیر میشه . 

و آغاز 27 سالگی 

پنجشنبه ( 31 ام ) تولدم بود . یک هفته قبلش هم تولد همسری بود . هر دو مردادی هستیم . می بینید چه شیر تو شیری هستیم ما ؟! شیطان و این آباژور ملوس و نانازی حالا عضو تازه ای روی طبقه بالای تختم شده . 

به آغاز 27 سالگی فکر می کنم ... حقیقتش اینه که دلم می خواست تو این سن به چیزهای بیشتری رسیده بودم ، حداقل زندگیم ثبات بیشتری داشت ...

طی 2-3 شب گذشته رمان " روزان دیروزم " رو خوندم . چه اندازه دنیای بی آلایش و ساده ی دخترک قصه به دلم نشست .

+ دوستان ! اگه کتابی خوندین که دوست داشتین و به نظرتون جالب بوده خوشحال میشم بهم معرفی کنید . 

 

   + بهار اناری - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳