هنوزم هستم ولی خستم ...

کمی بهترم ... کمی ... می نویسم هم برای اینکه بالاخره این روزا هم باید ثبت بشه و هم اینکه کمی سبک بشم و هم اینکه از دوستانی که با تجربه ترن کمک بگیرم ...

تا قبل از رفتن من برای کارهای دفاع همه چیز خوب بود . بیشتر خریدها اونطوری که می خواستم و می خواستیم انجام شد . من و همسرم خیلی بیشتر از وقت های دیگه هوای همو داشتیم . همه جا  دست تو دست هم ، هم سلیقه ی هم ، بدون اندکی اخم و ناراحتی . دست روی هر چیزی که می ذاشتم چشم بسته برام می خرید ، حس می کنم همین چیزا حسادت یه عده ای من جمله خواهر شوهرم رو حسابی تحریک کرد . اون شبی که تو ماشین بودیمو همسرم منو می رسوند ترمینال بهش گفتم یک الی دو هفته ای برای کارهای تسویه حساب دانشگاه می مونم اونم چیزی نگفت و حتی گفت حساب این رو داشته باش که بیشتر از اینا هم این کارا طول می کشه . 

می خوام بگم تا قبل از رفتنم هییییچ حرفی از عروسی و تاریخ عروسی نبود . دفاعم که 4 شنبه تموم شد از شنبه کارهای تسویه رو شروع کردم . از همون روز هم بود که مامان بهم خبر داد که اینجا خبرهایی هست و می خوان تا محرم نشده عروسی تموم بشه !!! اواسط هفته همسر بهم زنگ زد و بی هوا داد و بیداد راه انداخت که ما می خوایم عروسی بگیریم و تو رفتی اونجا موندی و این بار هم بهانه ی تسویه داری و تویی که هی عروسی رو عقب میندازی !!!!! حالا هر چی می خوام حرف بزنم داد می زنه و نمیشه و بحث های بیهوده میاد وسط . ناچارا قطع کردم و بعدش اس دادم معذرت ی خوام وقتی اعصابمون آروم تر شد صحبت می کنیم . دیگه فرصت نشد زنگ بزنم اونم نزد . تا 4 شنبه هر طوری بود سر و ته کارها رو هم آوردم و 5 شنبه شب رسیدم . بازم خبری ازش نشد . می دونستم حالا اگه زنگ بزنم بازم پشت تلفن بحث میشه گذاشتم ببینمش بعد . 

جمعه خواهرش زنگ زد که عصر بریم باغ ببینیم . با بابا و مامان و داداشم رفتیم ولی همون طوری که مثل روز برام روشن بود همه جا فقط بهمون خندیدن که شما تازه از خواب ناز بیدار شدین ؟ و برای تاریخی که شما در نظر دارین باید حداقل 2-3 ماه قبل اقدام می کردین ( همون زمان هایی که من بال بال می زدمو کسی نمی فهمید ) . تو این بین هم اصلا نه همسر و نه خانوادش به ما محل نمی ذاشتن و اخمو و عبوس بود و یک کلمه با من حرف نمی زد و نظر نمی پرسید . خیلی بهم برخورد مخصوصا اینکه مامان و بابای من به احترام اون اومده بودن اما بازم سکوت کردم . وقتی چند جا رفتیم و دید انگار واقعا نمیشه فکر کنم خیلی عصبانی شد . وقتی  یشنهاد دادیم حالا که دیر شده دو ماه دیگه هم صبر کنید و تو این مدت کارهای عروسی و چیدن خونه رو انجام بدین و منم داشتم تایید می کردم که الان دیگه ظرف 20 روز نه نوبت آرایشگاه گیر میاد و نه فیلم بردار و نه چیزای دیگه که یکدفعه با اخم و داد حرف خیییلی نسنجیده و بدی جلوی مامان و بابام و جمع به من زد که دلم واقعا شکست و منم جوابشو دادم و خانواده ی اون به دفاع از اون و خانواده ی من به دفاع از من و همه چیز ظرف چند دقیقه به هم ریخت و تو خیابون جنجالی به پا شد ... 

با اینکه آخرش قرار شد همه چی رو فراموش کنیم و خودمون دو تا از فرداش بریم دنبال کارهای عروسی برای بعد از محرم و صفر ، اما اون شب برای من مثل کابوس شد ... تا 4 صبح خوابم نبرد و فقط گریه کردم . چی کشیدم فقط خودم فهمیدم و خدام ... قلبم شکسته بود و خیلی جاش درد داشت ، خیلی ... 

وقتی بعد از دو روز اس داد که عصری آماده باش بریم برای بقیه خرید ها اینقدر ازش بیزار بودم و اینکه بعد از دو روز هم حالی از احوال خراب من نمی پرسه که جواب دادم من هیچ جا با تو نمیام . من از این کشمکش 3 ساله مخصوصا بین خانواده ها دیگه خستم . اصلا جدا بشیم از هم خیلی بهتره ( می دونم این حرفم اشتباه بود اما حالم خیلی بد بود خیلی ) . 5 روز تمام با قرص خواب و آرام بخش خواب بودم و تا چشم باز می کردم صحنه های اون شب جلوی چشمم رژه می رفت ... 

الان بیشتر از 10 روزه که از هم خبر نداریم . دورادور می دونم خواهر و مادرش دارن باز هم علیه من تحریکش می کنن . خدا از سر اونی که تا من رفتم 180 درجه این آدمو عوض کرد نگذره ... 

هنوز هم جای شکسته ی قلبم درد می کنه ... هنوزم کابوس اون شب برام زنده ست ... گاهی فکر می کنم دیگه بریدم ... آخه به چه جرمی ؟ چرا نباید چشم دیدن خوشی پسر خودشون رو هم نداشته باشن ؟ آخه از این ارا به چه نتیجه ای می رسن ؟ گاهی که فکر می کنم از خودش هم بدم میاد ... چرا باید اینقدر از حرف های بقیه تاثیر بگیره ؟ من که نمی تونم مدام دست به عصا راه برم که کسی ازم آتو نگیره ! 

بعد از چندین روز تازه سر پا شدم . ولی دلم می خواد حرف بزنم ... سینه ام سنگینه ... دلم می خوام موقعیتش جور بشه حرفام رو بهش بگم ... مامانم اینا نمی ذارن من زنگ بزنم  اون شب واقعا بهشون برخورده ، حق هم دارن ... خیلی خستم ... خیلی .... بازم یه کوه یخی با یه دنیا فاصله افتاده بین من و اونی که قراره یه عمر شریک زندگی هم باشیم ...

+ ببخشید که زیاد شد دلم خیلی پره و ببخشید که نظرات دو پست قبل بدوت جواب تایید شد 

   + بهار اناری - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠

 

میشه برام  دعا کنید؟ ... فقط همین ... 

                        

   + بهار اناری - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٥

بیکارانه ... خوابگاهانه

وقتی تو خوابگاه باشی و بعد از دفاع هم باشی و همچین بییییی کااار و هوار تا هم دختر ملوس و فینگیلی هر روز جلوت باشن , تااازه عصر جمعه هم باشه نتیجش میشه اینا ...خیال باطل

1 و 2 و 3 و 4

                                       

بعضی از مدل هاش واقعا راحته خانومای خونه و خانومای خونه های گرم بعد از این ...قلب

 

   + بهار اناری - ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢

دفاع یا حمله ؟ + بعدا نوشت

الان شهر محل تحصیلم هستم و پشت سیستم های یکی بود یکی نبود خوابگاه . دیروز صبح رسیدم و یه سری کارها رو اکی کردم و تا همین چند لحظه پیش هم داشتم دوباره اسلایدها رو مرور می کردم . اتاق هم نداشتم و با کمال پررویی رفتم تو اتاق سابقم و هر چقدر بچه هاش چپ چپی و یه وری نگام می کنن از رو نمی رم که نیشخند( خب بیچاره ها حق هم دارن 6 نفر تو یه وجب جا . امشب بگذره از فردا شب می رم تو نمازخونه می خوابم ، وجدانم دیگه هیچی نگو خب ؟ )

الان هم باید برم کیک و اگه بتونم میوه ی پذیرایی دفاع رو بخرم و آماده کنم . 

بچه ها فردا ( چهارشنبه ) ساعت 12 دفاعمه یول. انرژی های مثبت برام بفرستید تا دفاع خوبی داشته باشم و از پسش بر بیامنگران . مرسی 

+ آنا ! فکر کنم تو امروز دفاع داری . بیادتم و برات دعا می کنم و انشااله یه دفاع توووووپ و عالی داشته باشی . اصلا حمله کنی و گل بزنی به جای دفاع از خود راضی

+ بعدا نوشت :

بچه ها من دفاع کردم . خوب بود و راحت تر از چیزی که فکرشو می کردم تموم شد . اگه می دونستم اینقدر مته به خشخاش نمی گذاشتم و زودتر خودمو راحت می کردم . داورهام هم خیلی خوششون اومده بود و فقط تعریف کردن لبخند. ممنونم بابت انرژی های مثبت و دعاهاتون . واقعا ممنونم که به یادم بودین . من چند روزی برای کارهای صحافی پایان نامه و تسویه حساب باید اینجا بمونم . از نت خوابگاه استفاده می کنم که گاهی هست و گاهی نیست . به زودی به خونه های پر از مهر همتون سر می زنم قلب

   + بهار اناری - ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/٩

تو مرا کفایتی ...

                                             

می دونم نیت خیری نداره ... می دونم قصدش به هم زدن رابطه هاست ... می دونم اما چراش ؟  رو نمی دونم . دلم به حالش می سوزه اما می ترسم از گزندش . خدایا شرش رو از زندگیم  و مراحل ازدواجم کوتاه کن ... خدایا بدی هاش رو به خودش برگردون و محافظمون باش که تو پیوند دهنده ی قلب هایی و بهترین نگهبان ...

   + بهار اناری - ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳

مهر مهربون

باز هم بوی ماه مهر از راه رسید ! چقدر من این ماه و حال و هواشو دوست دارم ... چقدر حالمو بهتر می کنه ... از این شب های بلندش با خنکای هواش آرامش می گیرم ... با تکیه زدن به دیوار و نشستن زیر آفتاب کم جون و کم رنگش عشق می کنم به خدا ... خش خش برگ های هزار رنگش زیر پاهام بهم انرژی میده ! اصلا یه آرامش عمیقی همین طوری بی خود و بی جهت تو این ماه خوشگل حس می کنم و به خاطر تولدش تو دلم یه جشن کوچولو می گیرم و یه فنجون چای داغ داغ می خورم ... از پاییز لذت ببرید . فصل عاشقاست ... عاشقی کنید باهاش ، طنـازه .

                           

این روزهام صبح هاش به کارهای پایان نامه و راست و ریست کردن کارهای دفاع می گذره ( که اصلا براش تمرکز کافی رو ندارم ) و عصرهاش به خرید . تا الان کت و شلوار و کراوات دومادی آقامون خریداری شده :) وقتی پوشید نگاهش یک لحظه مثل نوجوونی هام دوباره دلمو لرزوند ... خریدها به کندی پیش می ره . عصرها تا بخوایم بریم بیرون غروب شده ، من که مشکل پسند و باید حسابی بگردم  اطلاعات جمع کنم !! و بعد خرید کنم :( 

دیروز وقتی با هم می رفتیم تو مغازه ها داشتم خرید عقدمون رو با خرید عروسیمون مقایسه می کردم . اون موقع من بیشتر کنار مامانم راه می رفتم و همسری هم با بقیه ! برای خریدهام هم بیشتر از مامان نظر می خواستم ، خجالتی هم بودم و روم نمی شد بیشتر از چند جا مدل ها رو ببینم و فکر می کردم زشته همه رو معطل کنم . در مورد لباس ها و خریدهای همسری هم روم نمی شد نظرمو بگم و بعد تو دلم حرص می خوردم . خولاصه اینچنین عروسی با گونه های گلگون بودم  من :)) 

اما دیروز من و همسری به فاصله چند متر از بقیه راه می رفتیم . خودمون می رفتیم ، می پسندیدم ، پرو می کردیم و بقیه تازه از راه می رسیدند . تو انتخاب هامون اولویتمون نظر همدیگه بود و حضور بقیه صرفا جنبه ی تشریفات و رسم و رسوم رو داشت . با هر پرو کلی می خندیدم و مسخره بازی در می آوردیم . و من به خاطر این تغییرات ساده و کوچولو خوشحالم و شاکر ...

این بار بر خلاف خرید عقدمون خواهر شوهر زیاد دخالت نکرد با وجود اینکه اخلاقش تحمیل کردن نظر خودش به بقیه هست ( البته که اگه کرده بود تصمیم داشتم این بار خیلی جدی تر باهاش برخورد کنم و از شما چه پنهون چند تا لقمه های درشت هم از تو خونه براش آماده کرده بودم ) البته این روزا با هم سرسنگین هم هستیم و این مزید بر علت شده بود . خوبه که حالا خانوده همسر همشون فهمیدن که آدمی نیستم که زیر بار هر چیزی برم حتی شنیدم خودشونم این جمله رو به زبون میارن .

راستش روش دوری و دوستی رو در پیش گرفتم . احترام گذاشتن اما جلوگیری از صمیمیت بیش از حد . باید حریم زندگی مستقل خودم و شوهرم رو برای بقیه مشخص کنم .

خدا نوشت :

خدایا : این روزها منو می بینی ؟ تو این روزهایی که بدون آمادگی قبلی و سرزده و تو اوج بی تفاوت شدن هام از راه رسیدن ؟ خدایا ! مراقبم هستی تا این مرحله از زندگیم رو هم درست قدم بردارم ؟ می دونی که خیلی ناتوانم و بدون داشتنت ن م ی ت و ن م ...

خدا جونم ! یه چیز دیگه ! کمک کن این خرید ها تن پوش های تن درستی و خوش بختیمون باشه

( میگی آمین ؟ ) 

   + بهار اناری - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱