دیروز , صبح ِ شبکاریم بود , با اینکه هوا خیلی سرد بود و دلم می خواست یه امروز رو تا لنگ ظهر بخوابم اما بخاطر دل همسری که خیلی دوست داشت و اصرار می کرد سر کلاس تفسیر ریتم های قلبیش برم و درس دادنش رو ببینم , از کاخ رختخواب دل کندم و رفتم بیمارستانشون . به خودم قول داده بودم فقط 8-10 هست  بعدش میام تخت می خوابم اما نشون به اون نشون که نذاشت تا ظهر برگردم . حس می کنم همسر با تمام گلایه ها و شکایت هاش اما کارش رو خیلی دوست داره . اصلا تو محیط کار یه شخصیت دیگه هست شخصیتی که بهش پر و بال دادن , قبولش دارن و بهش اختیار دادن . برعکس شرایطی که خیلی وقتا تو خونه ی خودشون حاکمه .

یادم باشه کاری کنم جو خونمون رو هم اینقدر دوست داشته باشه . بهش نشون بدم وجودش تو خونه از هر چیزی با ارزش تره . بهش اختیار عملکرد بدم و بهش کمک کنم توانمندی هاشو برای اداره ی زندگیمون بالا ببره تا به احساس غرور و رضایت از خود برسه . 

این روزا وقتی از سر کار برمی گردم و تمام وجودم دنبال آرامش و یه لبخند منتظر توی خونه هست بیشتر از هر زمان دیگه ای متوجه میشم باید هوای مردها رو وقتی از سر کار برمی گردن خیلی داشت . نیازه که یه روح شاد و آروم این جسم خسته رو در آغوش بگیره و تیمار کنه . خونه باید به تمام معنا محل آرامش و تجدید قوا باشه . یادم باشه ...

دیروز تو راه برگشت , از این کوچولوهای فانتزی خریدم . تو فکرم یه آهن ربا بذارم پشت این گیره کوچولوها و اگه خدا بخواد بچسبونم رو در یخچال لونمون . بشه جایی برای نصب نت های کوچیک بین من و همسری . از مایحتاج خونه گرفته تا پیام های عاشقانه :)

اون لباس بافتنی دکولته !!! که می خواستم ببافمو یادتونه ؟ چند وقته تموم شده .  هر چند بخاطر ترس از سر خوردن و رو شدن مسائل ناموسی خجالتدکولته ی دکولته نشد . الوعده وفا . اینم عکسش : 1 و 2 ( زود بیاین ببینید منم زود برش دارم تا به قول نگار... منو اون دنیا از گیسوانم آویزون نکردن !:) " حذف شد "  )

+ دیشب رفتم بالا سر یکی از مریض هامون برای چک سرمش . می بینم پیرزن با اون نگاه معصومش تو تاریکی همین طور زل زده بهم . کارم که تموم میشه بازم نگاهش رو صورتم مونده . می خندم و میگم : چیه مادرم ؟ چیزی احتیاج دارین ؟ لباشو با زبون تر می کنه و میگه : شما خیلی شبیه نوه من هستی . ذوق می کنم و با لبخند میگم : جدی ؟ خدا بهتون ببخشه . نوه تون چد سالشه حالا ؟ چیکاره هست ؟ که همون طوری معصومانه میگه : سه ماهشه . من : خنثی

+ بچه ها اگه تو راز و نیازهاتون یادم افتادین برای برقراری رابطه خانواده هامون دعا کنید . هیچ کدوم کوتاه نمیان ... 

   + بهار اناری - ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٢٦

همین روزهای من ...

یادمه پست آخر سال رو که می خواستم بذارم وقتی یه سرکی کشیدم به سال پیش رو ، پیش بینی کردم یه سال پر از تحول انتظارمو می کشه که 3 تاش برام از همه شاخص تر بود . تموم شدن درسم و دفاع از پایان نامه ای که خیلی پیچ و خم داشت ، معلوم شدن شروع به کارم و احتمالا عروسیم . این هفته دومین تحول زندگیم رخ داد . بعد از 3 سال دوباره شاغل شدم . اگه بخوام صادق باشم وقتی 3 سال پیش از بیمارستان اومدم بیرون پیش خودم فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی باز هم برگردم به بالین بیمارها ... دوباره نرمی خرد کردن قرص متورال رو زیر دستم حس کنم ... دوباره وقت cpcr ( احیای قلبی ریوی مغزی ) تمام طول راهرو بخش رو بدوم و موقع شوک دادن زیر لب برای مریضم صلوات بفرستم و به مانیتور التماس کنم که ریت و ریتم خوبی بهم بده ... دوباره از سیاهی شب تا سپیده ی صبح رو پشت پنجره ی اتاق بیمار بدحالم بگذرونم ... دوباره به نگاه خسته زل بزنم و بگم : هیچ غصه نخوری ها ! دوباره حالت رو به راه میشه ...

3 سال پیش حال خودم خیلی خیلی خراب بود ... اون سال عشق از زندگیم پر کشیده بود و گم شده بود ... همه زندگیم شده بود پرستاری کردن از اونایی که درد جسمی داشتن برای کم کردن درد روح خودم ... شاید برگشتن دوباره ام شکرانه ی همون یکساله ... 

خدای من ! برای ادامه ی این راه بهم توان جسمی و روحی و علمی بده . 

+ و این روزها اگه وقتی پیش بیاد با همسرم میریم بیرون و با هم در مورد زندگیمون صحبت می کنیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم . راستش این روزها بیشتر بی قراری می کنه و مستقیم و غیر مستقیم می خواد که زودتر بریم سر زندگی خودمون . دلم می لرزه وقتی حس می کنم چقدر تحت فشاره ، بهم نیاز داره و بهش نیاز دارم اما داریم و نداریم همو ...

اما دو تا دغدغه دست از سرم بر نمی داره . اول اینکه از اون زمان نه من با خانوادش رابطه دارم و نه اون و نه خانواده هامون با هم . همسرم میگه:" اونا وقتی ببینن ما با هم خوبیم نرم میشن . تو به فکر خانواده ها نباش ، به خودمون فکر کن . میگه یه جا یه قرار می ذاریم دو خانواده با هم یه چای و شیرینی می خوریم روی هم می بوسیم و تموم میشه  " ساده میگه اما به این سادگی ها نیست این مسئله . 

دغدغه دومم اینه که الان واقعا ما داریم خوب پیش می ریم . این قانون گذاشتن و درست کردن منشور زندگی یه ایده ی خیلی خوب و جالب بود . باعث شده ما خیلی راحت بتونیم در مورد انتظاراتمون با هم صحبت کنیم و به نتیجه برسیم و به هم قول بدیم و ثبتش کنیم . ما الان توی این گفتگو ها نکته های ظریفی رو از همدیگه شناختیم که تو این 3 سال اصلا بهش توجه نکرده بودیم . من  از این گفتگوهای آخر هفته به معنای تمام کلمه " لذت " می برم . از اون روزی که ما این کارو شروع کردیم اصلا از هم دلخور نشدیم ، هیچ حسی رو از هم مخفی نکردیم و تو دلمون حرصشو نخوردیم ، عشق روزهای اول به رابطمون برگشته و وای که اگه ما این کار رو از روزهای اول شروع کرده بودیم هییییییچ وقت همچین اتفاق مسخره ای نمی تونست پیش بیاد و همه چیزو بهم بریزه . دیگه نه تنها اون روز رو لعنت نمی کنم بلکه بخاطر حکمتی که پشت این اتفاق بود خدا رو هم شکر می کنم .

دلم می خواد این گفتگو ها رو ادامه بدیم حتی اگه به قیمت یکی دو ماه عقب افتادن هم خونه و هم بستر شدنمون باشه . دلم می گه داره رابطه ای شکل میگیره پر از آگاهی و اعتماد که با هر بادی نمی لرزه . یه حسی درونم میگه اول شالوده ی بنای زندگیتو سفت کن که ارزشش ماندگارتر از هر چیزی هست ... 

عشقم، بدون که نگاهت همیشه و هر وقت حتی وقتایی که تنفر جای عشق اومد و رو قلبم خیمه زد ، هنوز هم مثل نگاه های اول دلمو می لرزونه و پا بندم می کنه . دست و آغوش من هم بی قرار و منتظره ... 

   + بهار اناری - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱

کارم در اومده

امروز دومین روز کاریم بود . البته به قول ما یک هفته ی اول اورینتیشنی (orientation) با همه ی حس های غریبش.خب نه با همکارها آشنا هستم و نه با روتین های خاص بخش . طبیعیه که یه جاهایی گیج می زنم و خستگیم هم نسبت به شرایط عادی بیشتره . همش باید بپرسم و به کارهاشون نگاه کنم و یه جاهایی هم خودم سر در بیارم دیگه .اما خب کم کم یادشون می گیرم و این روزا هم می گذره ... ظهر ها تا برسم خونه 3 و نیم ایناست . عصر ها هم تا به کارهای خودم برسم شب شده . خلاصه که حسابی کارم در اومده . جمعه آف شبکاریمه . به زودی میام و یک عدد پست نصب می کنم اینجا . جایی نرین ها :)

این تصویره :) 

                

   + بهار اناری - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۸

این بغض طفلکی ...

تا حالا شده خسته ی خسته باشی اینقدر که حس کنی چند تن سنگ خالی کردن تو سرت ، دلت بخواد چند روز بخوابی اما حتی چند لحظه هم خواب به چشمت نیاد ؟ من الان اینطوریم .

امروز محل شروع به طرحم تا حد زیادی معلوم شد . عصری با مامان رفتیم روپوش سفید با نوارهای سورمه ای و مقنعه ی سرمه ای و شلوار سرمه ای خریدیم ... اما من تمام طول راه یه بغض طفلکی تو گلوم بال بال می زد . شاید همون بغضی که از صبح نشست تو وجودم و هنوزم جا خوش کرده ...

امروز صبح با همسرم رفتیم اداره طرح . دیروز مسئولش گفت چون زن و شوهر هستیم صلاح نیست یه جا کار کنیم . امروز با همسرم رفتم تا بلکه راضی بشه ... شاید زیادی امیدوار بودم که بشه و برام قبول همچین دلیلی اونم حالا که همسرم خودش هم می خواست که برم اونجا ، غیر قابل باور بود . اما نشد دیگه ... نشد ... ن ش د ... قرار شد برم همون بیمارستان سوم اما با پارتی بازی های فراوان آقای همسر، قرار شد برم سی سی یو که همیشه دوست داشتم این بخش باشم . بیمارستانش هم بد نیست ، خوبه . اما ... همیشه یه اما هست ...

صبحی آشکارا بعض کردم و بغض کرد ... 

چقدر بین همه ی وانمود کردن هام به بی تفاوتی ها و استقلالم ، باز هم دست آخر حس می کنم بودنش نیازمه ... امنیتمه ... پشتوانه ی منه ... 

آره خیلی وقته که مبتلام ... از همون اوایل نوجوونی اصلا از همون وقت هایی که بعد از چند روز مهمون بودن می رفتن و من تا دو روز پشت سرش یواشکی گریه ی دلتنگی می کردم ... همون وقتایی که شاید اون بی خیال بود اما من بهش مبتلا بودم و انگار هنوزم زیر این پوشش غرور و خودخواهی پوشالی ، هستم ...

امروزکه عقلم تایید میکرد  با هم کار کردنمون یک جا مشکل ایجاد می کنه اما این دلم با عقلم راه نمیومد، باز هم همون حس ها تمام و کمال نشست تو وجودم ... 

خدایا بیا " تو " بهم بگو حکمتی داره این دور شدن دوباره . بگو اگه دلخوشی کوچولوت رو ازت گرفتم قراره چیزای بهتری بهت بدم . بیا بگو صبور باش انسانی که عجول آفریدمت . 

بیا اینا رو تو بهم بگو تا بازم بگم " الهی به امید تو " و آستین های همتم رو بالا بزنم و مشغول شم . تو که می دونی روی دردهای خودم با کم کردن درد بیمارهام التیام می ذارم ... 

" آمدنت تصادفی نیست 

هدفی فرا راه توست 

کل اراده بر این است 

که کاری 

با دستان تو 

به جایی برسد "

به زودی دوباره پرستارم ...

 

   + بهار اناری - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠

طاعت از دست نیاید،گنهی باید کرد / در دل یار به هر شیوه رهی باید کرد ...

فکر می کنم عنوان پست ، عنوان یکی از پست های یک دوست وبلاگی بود که چندی قبل خوندم و به دلم نشست . اما بیاد ندارم کدوم وبلاگ . اگه گذرش افتاد بر من ببخشه .

+ دلم می خواد بنویسم ... از هر دری ... حتی از اون بلوز بافتنی دکولته ای که قرار بود ببافم و حالا که تموم شده من عاشقش شدم:) ... اما راستش ذهنم زیادی مشغوله و اصلا تمرکز کافی ندارم . همیشه هر وقت قراره یه تحولی تو زندگیم ایجاد بشه همین طوری میشم . این مسئله ی طرحم و بیمارستان و رفت و آمدی که این روزا با یه سری رئیس روسا دارم خیلی درگیرم کرده . دعا کنید به زودی و با آرامش بیام . دعا کنید شرایط کاریم اونی بشه که هر روز با اشتیاق برم سر کار . فردا معلوم بشه ، شاید ... 

+ اولین جلسه ی نشست من و همسری طبق دستورات و تکنیک های مشاور انجام شد . دیروز، تو یه عصر حمعه ی پاییزی سرد . روی صندلی عقب ماشینمون که بخار گرم نفس هامون روی شیشه هاش ، دورمون حریم کشیده بود و جون می داد برای نقاشی های من ... خوب بود ... تونستیم با گفت و گوی آروم و منطقی 4 قانون مهم برای زندگی مشترکمون وضع کنیم :) هر دومون یه دفترچه داریم که اصول و منشور منحصر به فرد زندگی خودمون رو توش می نویسیم و قراره تا همیشه بهش پایبند باشیم انشااله ...        و من خدا رو شاکرم .

دارم بیش از هر زمان دیگه ای به حقیقت این موضوع فکر می کنم که ماجراهای زندگی ما مثل دانه های انار منظم و با تدبیر کنار هم چیده شده ... " و او خالقیست دانای سنجیده کار"

                                               

   + بهار اناری - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٩

شغل

این روزا بازم باید یکی از تصمیم های مهم زندگیم رو بگیرم . در مورد شرایط کاریم و شروع به کار. هفته پیش برای شروع به طرحم درخواست دادم . امروز هم نامه ی استعداد درخشانم رو از دانشگاه گرفتم تا بشه بدون نوبت شروع کنم . 

خب من و همسرم هم رشته و در نتیجه همکار هستیم . اون توی یکی از بیمارستان ها سمتی داره . یکی از بیمارستان هایی که من هم می تونم اونجا مشغول به کار بشم . همیشه فکر می کردم این اتفاق می افته اما از چند وقت پیش که با خودش مطرح کردم زیاد موافق نیست که برای اون بیمارستان درخواست بدم . میگه زن و شوهر نباید یک جا همکار باشن . البته من قاعدتا تو بخش مشغول می شم و اون محل کارش دفتر هست و یه جورایی  بعد از سرپرستارم رئیس من محسوب میشه . برخلاف عقیده ی اون من فکر می کنم همکار باشیم خیلی هم خوبه . مخصوصا به این صورت که مستقیما با هم سروکار نداریم , کلی حرف های مشترک پیدا می کنیم و حتی می تونیم به هم کمک کنیم . 

امروز مسئول ثبت نام بهم گفت

اون بیمارستان فعلا درخواست برای نیرو نداره و باید تو نوبت باشم .

بیمارستان دومی که مد نظرم بود هم کارش خیلی راحت هست و هم فقط شامل بخش ویزه هست که من درسشو خوندم اما باید یک ماه دیگه تو نوبت باشم

و بیمارستان سوم پیشنهادیم برای بخش آی سی یو قلب نیرو می خواد . بخشی فوق العاده تخصصی و حرفه ای که بی تعارف هر کسی رو اونجا برای شروع کار راه نمی دن . اینجا می تونم هفته آینده مشغول شم . 

همسرم با مورد سوم موافقه و میگه اونجا می تونم تجربه های خوبی کسب کنم . اما راستش من می ترسم اونجا کار کنم , درسته گرایش ارشدم همین بخش بوده اما عملا توش کار نکردم و می ترسم در مقابل پرسنل با تجربه اش ضعیف باشم . همین طور روحیه ام با بخش آی سی یو اصلا سازگار نیست . دلم می خواد با بیمارم ارتباط برقرار کنم , باهام حرف بزنه ... 

اوووف , همیشه ی خدا سر دوراهی های زندگی بلاتکلیفم ... 

ببخشید فکر کنم خیلی درهم نوشتم . فقط خواستم ذهنیاتم رو خالی کنم .

   + بهار اناری - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤

دردم از یار است و درمان نیز هم ...

عصر جمعه که آسمون کمی آفتابی شد تصمیم گرفتم برم تو هوای بعد از بارون ، اطراف خونه قدم بزنم . به همسرم اس دادم که اگه دوست داره با هم بریم . استقبال کرد و رفتیم پارک ... زیر برگریزون درختای پاییزی کنار هم قدم زدیم ... از بوفه ی پارک چای نبات خوردیم ... من دستامو گذاشتم کنار لیوان ها ی داغ چای و وقتی گرم شد گوش هاشو گرم کردم ... اونم دست های منو تو دستش گرفت و گرم کرد ... روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین شکلک کشیدم ... مرغابی های توی استخر رو تماشا کردیم ... حدس زدیم دارن به چی فکر می کنن ... اما ... اما خودمون به هیچی فکر نکردیم ...

نخواستیم که فکر کنیم الان خانواده هامون سایه همو با تیر می زنن ... نخواستیم که فکر کنیم چقدر دلمون از هم شکسته ... نخواستیم که فکر کنیم چه حرفایی گفتیم و چیا شنیدیم ... نخواستیم فکر کنیم که یادمون بیاد و بشماریم چند تا زخم به هم زدیم ... نخواستیم که فکر کنیم اطراف ما یا حتی درون ما خیلی چیزا سر جای خودش نیست ... و شاید حالا حالا ها هم جای خودشو پیدا نکنه ... 

خواستیم فکر کنیم مهم اینه که ما هر دو به سهم خودمون داریم تلاش می کنیم درست بشه ...

+ این عکس رو تو مسیر گرفتم . رنگین کمون بعد از بارون رو می بینید :) از آسمون تا روی زمین ادامه داشت :))

                   

+ قرار شد تو این هفته طبق برنامه ی مشاوره قرار بذاریم و با هم صحبت کنیم ...

   + بهار اناری - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٢