حق با کیست ؟

آقای " ت " یکی از مریض های بخشمونه که 5 هفته هست تو بخش ما بستری شده . روزهای اولی که اومد و ادمیت شد خانومی همراهش بود که بسیار جوان تر از خودش به نظر می رسید . خیلی طول نکشید که فهمیدیم خانومش هست . البته ناگفته نماند که خود آقای " ت " هم مردی بسیار شیک پوش و همراه با رفتاری جنتلمنانه !! هست . از آن مردهایی که فکر کنم بهشان می گویند مرد جذاب !

خانوش بسیار هوایش را داشت . با اینکه بخش ما همراه ممنوع است اما با اصرار، بیشتر روز را کنار تخت آقای " ت " می گذراند و خودش کارهایش را انجام می داد و با ما هم صمیمی شده بود . چند روزی که گذشت دیدیم در ساعت ملاقات یک خانوم محجبه ی جدید هم پیدایش شد . همراه با یه دختر و پسر نوجوان و دو تا مرد ریش سفید . صحنه رمانتیک و فیلم هندی شد و مراسمی شبیه به آشتی کنان همراه با اشک اضافه راه افتاد .در این بین چشممان دنبال خانومش گشت که دیدیم گوشه ای پشت در ایستاده و آرام اشک می ریزد . 

القصه بعدش بود که فهمیدیم این آدمها هم داستانی دارند . این خانم محجبه ی تازه وارد زن اول آقای " ت" بود که به دنبال اختلافاتی که با هم داشتند 4 سال بود که عملا متارکه کرده بودند . گاهی می آمده خانه و به بچه ها سر میزده و کارشان را راه می انداخته و بعد چند روز می رفته خانه ی پدرش . آقای "ت" قصه ما دو سال صبر می کند و بعد می رود همین خانم دیگری را صیغه می کند و با او بوده . الان که زن اول فهمیده بود آقای " ت " بیمار شده دلش سوخته بود و آمده بود ملاقات و لاو می ترکاند و قربان صدقه اش می رفت و می خواست که برگردد سر خانه زندگی و از شوهرش مراقبت کند . بچه ها هم این وسط دورشان را گرفته بودند و می خواستند هر جور شده خانواده و پدر و مادر را کنار هم داشته باشند . 

روزهای بعد هر دو زن می آمدند و می رفتند . هر کدام جدا جدا و هر کدام ساعت ها مخ آقای " ت " را به نفع خود به کار می گرفت و همانا برگ برنده ی زن اول هم بچه هایش بود که لحظه ای بابایی را ول نمی کردند . 

تا اینکه فهمیدیم آقای "ت " به زن صیغه اش می گوید فلان مقدار پول را به تو می دهم و بر پی زندگیت . آن روز اشک های زن دل همه مان را کباب کرد . گذاشت و رفت و دیگر خبری از او نشد . زن اول و بچه ها می آمدند و می رفتند و اصرار داشتند که زودتر بیمارشان مرخص شود که آنتی بیوتیک تراپی های طولانی اجازه نمی داد . می گویند بیمارستان آقای " ت " را خسته کرده اما ما می دانیم که عامل این همه در هم بودن و غمگین بودن او نمی تواند صرفا یمارستان باشد .

پریشب شبکار بودم . شیفت را تحویل گرفتیم و کارها را انجم دادیم و خواستم خاموشی بزنم که زن دوم را پشت در شیشه ای دیدم . راهش دادم داخل و خواست که امشب را بماند . وارد شدن در مسایل خصوصی بیماران کار ما نیست اما دلمان نیامد نگذاریم بماند . بردمش بالای تخت آقای "ت" . یک آن سربرگرداند و یک لحظه برق شادی به چشم های بی فروغش برگشت . زن شب را تا صبح فقط اشک ریخت و آقای " ت" فقط گفت تو رو خدا برو . ظواهر امر داد می زند که عاشقانه هم را دوست دارند اما ... 

نمی دانم حق با کیست و تصمیم آقای " ت " چه میشود؟ ماندن با زن اول که می شود حدس زد دیگر عشقی از او در دلش نیست ؟ نگاه معصومانه ی بچه هایش و تلاششان برای داشتن مامان و بابا . مهرش به زنی که صیغه اش هست ... فقط می دانم اگر زنی زندگیش را دوست دارد باید بیشتر از اینها حواسش به آن باشد . 

آخ بازم دیر شد . برم آماده بشم . امروز روز انتخاب لباس عروسه مژه . دیروز با مامان و خواهر شوهر رفتیم . باورم نمی شد هر کدام را که می پوشیدم مثل پرنسس ها می شدم ( یک عدد بهار خودشیفته ) . اما این روزها یک مرض جدید گرفته ام و آن اینکه بدون همسرک نمی توان چیزی انتخاب کنم . انتخاب را گذاشتم برای امروز که او هم وقتش آزاد باشد و بیاید . بعد هم مرا ببیند که چند روزهای قبل با خنده می گفت : بهار جوجه ای ! 6 تای تو توی یکی از این لباس ها جا می شود . 

   + بهار اناری - ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥

و من عروس بهشتی ترین ماه بهار

سلام . امیدوارم همه سال نو رو با شادی و آرامش شروع کرده باشند .

با اینکه خیلی دوست دارم بیام و یه چیزهایی رو اینجا یادگاری بذارم اما واقعا وقت کم میارم . این روزام همش شده دغدغه ی وقتتتت ... روزایی که تند و تند از پی هم میگذرن . من شدم یه عروس استرسو که البته سعی می کنم خیلی بروزش ندم و همسرک شده یه دوماد ریلکس که فکر کنم دغدغه ی چیزی که نداره وقت و زمان و این ساعته اصلا قهر . امان از دست مرداکه فقط باید از دستشون حرص بخوری حالا تازه خدا رحم کرده یه مرتب و منظمش نصیب من شده . الان هم منتظرم تا آقا تشریف بیارن و بریم کار چند تا آرایشگاه رو ببینم . تا آخر هفته باید تکلیف آرایشگاه و لباس عروس رو مشخص کنم و یکماه بعدش رو تکمیل کردن جهزیه و چیدن خونه به امید خدا ( وووووی چقد کار دارم استرس) . ما بریم فعلا تا بعد .

+ چقدر این روزا کمبود یه خواهر برای همراهی باهام رو حس می کنم . اگه یه خواهر داشتم ...

+ کی این خان ها تموم میشه و میرسیم به مرحله ی چیدن لونمون آخه ... خیال باطل

+ اکثر بچه ها تو بخش " عروسمون " یا " عروس خانوم " صدام می کنن . تو شبکاری ها و شیفت های آرومتر ، کنفرانس پیدا کردن جا و ارایشگاه و... برای منه. 

   + بهار اناری - ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦