یک روز جمعه

وقتی که یک روز جمعه با هم خونه هستیم و تصمیم می گیریم یه غذای سنتی شیرازی درست کنیم . همسر خورشت قیمه درست می کنه و من شکر پلو و این میشه یه ناهار دونفره خوشمزه ( خلال سیب زمینی ها شو :) . ته دیگ من هم یه ورش سوخت :/  )

   + بهار اناری - ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

 

روزای آخری که می خواستم از بیمارستان قبلی بیام بیرون خودشون ازم خواستن که در مورد گزارش خطاهای بیمارستان بازهم باهاشون همکاری داشته باشم و دستشون رو خالی نذارم . خب من هم ، هم به این کار علاقه داشتم و هم اینکه به خاطر حفظ رابطه ها و اینکه اگه باز هم خواستم یه روزی تو اون بیمارستان مشغول به کار بشم راهم باز باشه ، و خب حق ازحمه ای هم بایتش می گرفتم ، قبول کردم . با وجود اینکه وقت خیلی زیااادی ازم می گرفت . کار ماهیانه بود و باید آمار یک ماه رو آخر ماه تحویل می دادم و این محدودین زمانی خیلی هم باعث دغدغه خاطرم می شد اما خب هر طور بود سعی می کردم به موقع و به بهترین شکل کار رو سر ماه تحویل بدم . اونا هم خیلی راضی بودند . تا اینکه این ماه وقتی یه سر رفتم بیمارستان تا به بچه ها سر بزنم و یه سر هم به اتاق این خانم رئیس زدم گفتش که دیگه نمی تونیم این اوراق رو بفرستیم به شما که خارج از بیمارستان ما هستید و گزارش های این ماه رو بدون اینکه به من اطلاع داده باشند ، داده بودند به یه نفر دیگه . 

خب راستش من خیلی بهم برخورد . حداقل می تونستند منو در جریان بذارند و بعد کار رو ازم بگیرند و اصلا مگه خودشون اصرار نکردند که وقتی از بیمارستان رفتم باز هم من کار رو براشون انجام بدم ؟ واقعا که هییییچ اعتباری به این سیستم ها نیست . تا وقتی بهت احتیاج دارن جوری تحویلت می گیرند که حسابی براشون نقش یه خر خوشگل رو ایفا می کنی ولی وقتی هم گزینه بهتری داشته باشند راحت ازت می گذرن . واسه همینه که دام می خواد همیشه تو کارم یه استف ساده بمونم . 

از وقتی اینجوری گفتن دست و دلم به کار نمی ره که باقی مونده کارشون رو م تموم کنم و تحویلشون بدم . 

اصلا همین گلیم خوشگلی خودمو عشقه که پایه هاشو زدم و می خوام ببافم . ببینیدش 

دارم مرجان فرساد گوش می کنم . تو یه عصر قشنگ زمستونی که بوی بهااار میده :))

خونه ما پشت ابراست 

اونور دلتنگی ماست 

ته جاده های خیسه 

پشت باد و پشت دریاست 

خونه ما قصه داره 

آلبالو و پسته داره 

پشت خنده های گرمه

خونه ما شادی داره 

توی حوضاش ماهی داره

کوچه هاش توپ بازی داره

گربه های نازی داره ....

   + بهار اناری - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

 

 عقد داداش روز جمعه به خوبی برگزار شد . هر چند یه سری اختلاف فرهنگ ها میان دو خانواده و قوم از همون لحظه ی ورود به چشم میومد . آخه خانواده ی مادری عروس ترک هستند . وقتی عقدشون رو می خوندن خودم رو سرشون قند ساییدم و از ته دلم دعا کردم برای خوشبختی و آرامش هردوشون . خدا کنه انتخابشون انتخاب درستی بوده باشه . به قول یکی از همکارهام این روزا که دختر و پسرا خودشون همدیگه رو می پسندن و تصمیم به ازدواج می گیرن و خانواده ها هم خواه ینخواهی باید تسلیم بشن فقط باید دعا کرد انتخابشون اشتباه نبوده باشه . 

از اون شب یه حوریم . شاید فکرم مشغول شده که حسابی حساس و عصبی شدم . از همه چیز دلخور می شم . "من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ..." طوری که دلم می خواد سرم تو کار خودم باشه تا کمتر با کسی اصطکاک پیدا کنم . همون شب که با فامیل همراه از شهر اونا برگشتیم تو گروهی که تو وات س آژ داریم نوشتم " امروز خواهر شوهر شدم ولی دلم گرفته . می ترسم داداشم ازمون دور شه " . زن ژسر عمه فوری نوشت " بهار خواهز شدی نه خواهر شوهر . اینطوری فکر نکن " . واقعا میشه مثل خواهرنداشته ام بشه ؟ 

یه چیزی رو هم این مدت به وضوح دریافتم و اونم اینه که همه چیز رو نمیشه و نباید به شوه رگفت . بعضی چیزها مثل تف سر بالاست . از اون روز تا حالا دارم به طرز تابلویی جلوی همسر از عروس و خانواده اش و همه چیز تعریف و تمجید می کنم چشمک

و ... حس می کنم زندگی تکراری شده . همسر سرگرم کارهای خودشه و منم همین طور . دلم یه تنوع جانانه می خواد ...

   + بهار اناری - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

هستم

دلم می خواد بنویسم اما نمیشه . یا وقتش نیست یا حاش گاهی هم هردوش ... 

خب بهتره از ادامه ی پست قبل بنویسم . از اونجایی که خیلی تو تصمیم گیری ها خودمو میذارم تو راهی و اذیت می کنم و واقعا به جایی می رسه که از دست خودم کلافه می شم ، بازم یه مدت حلم خیلی بد بود و فکر می کردم برای انتخاب محل کارم اشتباه بزرگی کردم و باید می رفتم پیش شوهرم . خیلی خیلی خیلی حس های بدی بود که بی علاقه و بی انگیزه می رفتم سر کار و اونجا هم تا تقی به توقی می خورد دلم می خواست خودمو یه جایی قایم کنم و گریه کنم . الان یه کم بهتر شدم و دارم از محیط قبلی جدا می شم و به  اینجا با تمام خصوصیات خوب و بدش عادت می کنم . یه نعمتیه نعمت عادت کردن . دارم سعی می کنم به این اعتقاد پیدا کنم که اگه قسمتم باشه حتما یه روزی بر م یگردم به بیمارستان محل کار شوهرم . جایی که پای دلم سریع تر می دود ... 

بهدش هم تازه خبر اینکه انگار جدی جدی داریم خواهر شوهر می شویم :))(( الان نمی دونم باید چه آیکونی بذارم ! راستش عنوان خواهر شوهر رو دوست ندارم . جمعه بعدی عقدشونه به امید خدا . عروس خودش اصرار کرد که باهاشون برم خرید حلقه و لباس عقدش و این چیزا .  خواهراش نمی تونستن بیان و می خواست یکی همراهش باشه . خوشم اومد که از اول با من صمیمانه برخورد کرد . حین خریدشون یه حس های متفاوتی با من بود . اخه دقیقا همون جاهایی رفتیم که چند ماه قبل برای من به عنوان عروس می رفتیم خرید . به یاد خودم و همسری می افتادم و همه اون روزها و ماجراها . دلم نمی خواد دیگه برگردم به اون روزا ، سرم گیج می رفت با یاد آوریش . خدا رو شکر که الان زندگیم به یه ثباتی رسیده . آرامشی که تو خونه خودم دارم هیچ جای دیگه ای ندارم . 

+ چی بهتر از این که بعد از یه دلخوری کوچولو که همسری می ره خرید بعدش از در که وارد میشه  تو دستاش عشق محبوب من باشه . سمنووووووو . جونمی جووون :)) و این میشه آغاز طلوع خورشید بر غم های آب شدنی :)

   + بهار اناری - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٤