چیزی به آغاز فصل زنانگی ام نمانده ...

عصر آرومی هست . برعکس دیروز و اون بادهای وحشتناکش و دل من که همش دعا دعا می کرد که آسمون فردا و پس فردا آبی و آفتابی و آروم باشه . لباس عروسم توی کاور همراه با تور نیمه بلند عربی و شنل و تاجم روی تختمه . مامان گلم خونه نیست . هنوز هم تا لحظه ی آخر دنبال کارهای عروسی منه که با آبرو بفرستتم خونه ی شوهر .بابا تو اتاق بغلی خوابه . امروز که منو از خونه ی خودم ! آوردپدرانه خیلی اصرار داشت که ناهار آخر رو با هم بخوریم . امروز و دیروز خیلی آخرین ها رو تجربه کردم . آخرین صبحانه دور میز ناهار خوری آشپزخونه آخرین ناهار کنار مامان و بابام که دلسوزترین های عالمن در حقم ، امشب آخرین خوابیدن روی تخت یه نفره ام کنار پنجره ی باز اتاقم و زیر مهتابی ماه ، آخرین گردگیری اتاقم ، آخرین مرتب کردن کمدم و خالی کردنش که چه حال غریبی داشت ، آخرین گردش تو حیاطمون که یه گلدون شده واسه خودش و آب دادن به گلدون های عزیزم ، آآآخخخ ... نمی دونم چند تاتون که این جمله ها رو می خونید می تونید حس و حالمو درک کنید . این لحظه به یاد تک تک روزهای بزرگ شدنم تو این خونه می افتم. روم نمیشه ، هیچ وقت نشده اما با تمام وجودم دلم می خواد مامان و بابامو محکم بغل کنم و ازشون بخوام منو به خاطر همه ی وقت هایی که به خاطرم اذیت شدن ببخشن ، بگم ممنونشون هستم و همیشه برام بهترین های عالمن دلم نمی خواد از اینجا به بعد به خاطر من حتی یه ذره هم گرد غم روی چهره های مهربون و شکسته شون بشینه . 

فردا روز عروسیمه . لباس سفیدمو بغل می زنم و از خونه ی دخترانگی هام می رم و با یه دنیا امید و ارزو پا می ذارم تو خونه ای که قراره خانومش باشم ، زنش باشم ، نفس جاری تو هواش باشم . 

خدایا : کمکم کن ، کمکم کن و روی همه ی ترس ها و نگرانی هام دست مهربونتو بکش . انتظار ندارم زندگیم همش شادی و بی غمی باشه ، می دونم دنیا رو با پستی و بلندی ساختی فقط بالا سرم باش کمکم کن جا نزنم  ،کم نیارم ، راه رو از بیراهه نشونم بده ، سر بزنگاه کمکم کن ، نگاه مهربونتو از من و یاور زندگیم دریغ نکن . کمکم کن یه زن شاد و عاشق زندگی باشم . کمکم کن زنانگی کنم ... فقط لیلی باشم . کمکم کن هیچی نتونه بین من وهمسرم فاصله بندازه . روزهای شادیم رو با دوام کن و روزهای سخت هم کنارم باش . با توکل به نام اعظمت ... 

چند تا عکس لونه ای :

کارت دعوت ها روی فرش سالن بعد از نوشته شدن . 1و 2

اتاق خواب آبی مون . 1 و 2 و 3 . اون روز تموم دلتنگی های دنیا رو ریخته بودن تو دلم . دلم از هر چیزی پر بود . رفته بودم اتاق خوابو بچینیم اما ... همش بغض بودم . سر یه چیزی هم با همسری اختلاف نظر پیدا کردیم . تا آخرش من تو سکوت سنگینم وسایل رو می چیدم و اونم دور و برم می چرخید و وقتی می خواستم چیز سنگینی بلند کنم ساکت و اروم اون طرفشو کمکم می گرفت و بلند  می کردم  . رفتم تو آشپزخوه و تا یه دل سیر گریه نکردم آروم نشدم . البته اولش اشکام روی رو تختی عزیزم ریخت . حس م یکردم وقتی بیام تو این خونه خیلی تنها می شم . بچه گانه خونه ی خودمونو می خواستم . نمی دونم چم شده بود . مامانش و خاله خانوم که اومدن اتاق رو ببینن چشمام هنوز سرخ بود اما سکوتمون شکست و هیچ کس نفهمید . بادکنک قلبیه رو برام بادش کرد و منم تو چشماش خندیدم . 

+ نظرات پست قبل رو سر فرصت تایید می کنم . از راهنمایی هاتون بی نهایت ممنونم . 

   + بهار اناری - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱

نگرانی بابت رفتار خانواده همسر

یکی از مواردی که تو این مدت از خانواده همسر دیدم و بابتش نگرانم اینه : 

خب خونه ای که قراره ما توش زندگیمون رو شروع کنیم واحدی از آپارتمان هست که دقیقا کنار واحد خانواده ی همسر اینهاست . یعنی این دو واحد دقیقا کنار هم هست . تو این چند روزه که من می رفتم برای تمیز کردن خونه یا چیدن وسایل و خرده کاری ها شاهد این بودم که هر نیم ساعت یا به فاصله کمتر زنگ خونه به صدا در می اومد و مادر همسر یا خواهرش پشت در بودند با این سوال که اومدیم ببینیم دارین چیکار می کنید ؟!!!!! از همسر پرسیدم : همیشه به همین شکل سر می زنند وقتی تو توی خونه هستی ؟ که جواب داد آره مرتب میان و می رن !

خب این موضوع برای من که روی استقلال زندگیم اینقدر حساسم یه جوراهایی قابل تحمل نیست . از طرفی هم بابا شاید من آمادگی اینو نداشته باشم که هر نیم ساعت بخواید بهم سر بزنید ، شاید من دلم میخواد تو خونم لباس راحت راحت بپوشم و شما بدون مقدمه میاید من معذب بشم ، شاید وقت نکرده باشم خونمو مرتب کنم و خجالت بکشم جلو شما ، شاید من و همسر تازه ازدواج کرده مشغول یه کارهایی باشیم با هم . 

خدا کنه این روند ادامه دار نشه و خانواده همسر درک کنند که پسرشون ازدواج کرده و درسته که کنارشون زندگی می کنه اما باهاشون زندگی نمیکنه و باید یه حد و مرزهایی رو در روابط نگه دارند .

   + بهار اناری - ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱

آرزویی کن ...

دیروز که وسایل رو بردیم وقتی بقیه گفتن چه شب خوبی رو انتخاب کردین تازه یادم اومد که شب اول ماه رجبه . و یادم اومد امشب رو که بهش می گن " شب آروزها " . 

خدایا آروزهای منو می دونی امشب هم که شبکارم کنار پنجره ی بخش میام و تو گوشت باز هم تکرارشون می کنم . خدایا اما می دونم بدون اینکه لازم به تکرار باشه تو همه رو می دونی . همه ی دل نگرانی هام رو ، همه ی غصه ها و دلشوره هام رو ، همه بغض هایی که تو سینه ام نگشون می دارم تا کسی متوجهش نشه رو ، از همون روزی که برای مامان اون اتفاق افتاد با خودت عهد کردم که دیگه هییییچ وقت هیچ کدوم از ناراحتی های زندگیم رو به خانوادم منتقل نکنم . اونا فقط باید شاد باشن و تو این سن دیگه نباید غصه منو بخورن مشکلات من به خودم مربوطه و تا حالا هم سرش هستم ، دیروز هم منو دیدی ... غم و نگرانی ای که تمام مدت تو چشمم نشست رو تو بیشتر از همه حس کردی ... 

من هم مثل همه ی همسن و سال هام پر از آرزو ام و همه رو هم می سپارم به دست های با عظمت خودت . 

دوست خوبم ! آروزیی کن ... امشب هم شاید شب خواستنه . خدا خاصیت دست هاش اینه ، که بی اندازه می تونه ببخشه 

   + بهار اناری - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱

بدوبدوهای قبل از عروسی

یواش یواش داره خونه از وسایل من خالی میشه ... پارکینگ ... نیم طبقه ی بالا ... انباری ... و حتی اتاقم ... باید اعتراف کنم اتاقم هنوز خیلی دست نخورده . اصلا نمی دونم باید چیا رو ببرم ؟ اتاق جدیدم یه اتاق مشترکه , اینو پذیرفتم که نمی تونم  اتاق خوابمونو کاملا دخترونه بچینم مثل اینجا ... گفتم اتاقمو دست نزنید هر چی رو گذاشتم بذارید همین طور بمونه برام یادگاری . دخترا تو یه وجب جای اتاقشون زندگی می کنند آخه ، من هم برش بزرگی از زندگیم همین اتاق خونه ی پدریه . 

سرویس خواب و مبلمانی که به خاطر دیر حاضر شدنش و بدقولی فروشنده هاش اییینقدر حرص خوردم و دست آخر هم وسط اتاقم نشستم و حسابی از سر دل زااار زدم , الان وسط سالنه تا فردا با بقیه ی وسایل بار بزنیم و منتقل کنیم به خانه ی بخت اینجانب :) فکرشو که کنی اینقدر سر مسایل بی خودی , بی خودکی حرص خوردم که نگو . نشون به اون نشون که چندین کیلو وزن کردم و این روند همچنان هم ادامه داره . ماشااله کارا هم که تمومی نداره گاهی می گم بی خیال کی اول زندگیش همه چیزش سر جاش بوده که من دومیش باشم ؟ هان ؟ همین دمنوش بابونه و گل گاوزبونی که الان مامان برام آورد رو عشقه :)) و این سبد نقل یا گیفت هایی که از صبح داشتم درست می کردم و حالا چقدر دوست داشتنی شدن . سر این هم کلی حرص خوردم که چرا خواهر شوهر نذاشت آماده بخریم گیفت ها رو و گفت خودم درست می کنم و هنوز یکیش رو هم درست نکرده .

فردا هم کارت دعوت هامون حاضر میشه و من باید شروع کنم به چسبوندن روبان ها و همسرک به خطاطی و دعوت میهمان . 

حالا این وسط شیفت دادن را کجای دلم بگذارم که یه پایم بیمارستانه و یک پام چهارجهت اصلی شهر رو هر روز دور می زنه . گوشتونو بیارین جلو : تازه دلم می خواد قالب وبلاگم رو هم عوض کنم خو :()

و ... و من میون همه ی دغدغه های ریز و درشت این روزهام گاهی ته دلم یه حس غریبی دو دو می زنه . دارم یه زندگی تازه شروع می کنم ... زن زندگی می شم ... گاهی به شریک لحظه هام  بدون اینکه بفهمه زل می زنم ... فردا وسایلم منتقل میشه به جایی که بهش میگن خونه ی بخت ... خونه ی من خونه ی خوشبختی هست یا ... ؟ همسفرم چقدر شریک غم و شادیم هست ؟ چقدر می تونم شریک غم و شادیش باشم ؟از این به بعد زن بودن وظایف سنگینی رو روی دوشم میذاره که برای از پسش براومدن ازت کمک میخوام خدا . 

و :))) ... و بهترین اتفاق این روزهامون جور شدن یا بهتر بگم طلبیده شدن خییییلی اتفاقی و بی مقدمه برای پابوسی امام رئوفه اونم درست شب بعد از عروسیمون . هر دومون براش سر از پا نمی شناسیم . این اولین سفر دونفره ی ماست و انشااله ماه عسل شیرینمون و گرفتن هدیه مون از ضامن چشمان آهوها... 

                             

+ تقویم رو برداشتم و میگم با انفاق دو هفته دیگه مونده . بعدم ناش می کنم و می گم : استرس نداری ؟ فکر می کنه و میگه : هنوز که ندارم . راستش منم هنوز ندارم . می خوام فقط بهمون خوش بگذره و هییچ حاشیه ای نتونه ما رو از اصل ماجرا که خودمون و شروع زندگیمون باشه دور کنه . چون می دونم که ارزشش رو نداره . 

+ نبودن هام و سر نزدن هام به وبلاگ های خوشگلتون و دیر تایید کردن کامنت های پر از مهربونیتون رو بر پر مشغله بودن این روزهام ببخشید و فراموشم نکنید , لفطا قلب

   + بهار اناری - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩