یک ماه زندگی

وقتایی که شبکارم و از صبح تا دم دمای غروب که می رم سر کار , خونه هستم عطر زندگی هم می پیچه تو خونه . سعی می کنم غذاهایی درست کنم که به وقت بیشتری نیاز داره تا غذام حسابی جا بیفته و خوش طعم بشه . یا مثل امروز سبزی خوردن هایی که همسرک خریده رو می ریزم رو اپن و با لذت پاکشون می کنم و عمیق بوشون می کشم ... بوی سبزی تازه یکی از بهترین بوهای دنیاست برای من و وقتی حاضر و تر و تازه می شن  تبدیل می شن به یکی از عشق های دنیای من . بعد اگه وقت داشته باشم گلدون هامو آب می دم و از اون بالا یه سرکی به آسمون و کوه و زمین می ندازم . اوایل از این بالا سرم گیج می رفت اما الان با جا به جاش دوست شدم یه جورایی . تازه یه خونه ای هم هست اون گوشه موشه های ویوی من که حیاطش شبیه حیاط خونه خودمون هست و بعضی وقتا دلتنگی مو کم می کنه . این گلدون هم عضو تازه ی خونه ی ما هست که بنده حسابی در خدمتش هستم . 

بعد هم تند تند یه دوش می گیرم و آماده میشم برای ورود آقای خونه ...

یک ماه گذشت ... امروز ماهگرد عروسیمون هست هرچند که دیشب از نگاه غمگین همسر فهمیدم مصادف شده با ؟سالگرد فوت پدرش ...

من یک ماه تو لونمون زندگی کردم و با شریک زندگیم روز و شب گذروندم . اعتراف می کنم که خیلی از نقشه هایی که از قبل کشیده بودم عملی نشد . در قالب تشبیه مثل دانش آموزی که یه عالمه رو می بافه که بعد از امتحاناش فلان تفریحات و خوشی ها رو انجام می ده و حسابی کیف میکنه . تجربه کردین حتما که بعدش خیلی رویاهامون عملی نمیشه ... اما من حسم مثل همون دانش اموزه وقتی که به آرامش بعد از تموم شدن روزهای پرتنش امتحاناتش می رسه . مسئولیت های اداره ی خونه زندگی مخصوصا برای منی که شاغل بودم با شیفت های در گردش , سخت بود اما میشه گفت یک ماه زندگی متاهلانه آرام و روان گذشت . و این مدیون زندگی در کنار مردیست که آرامشش غوغا می کنه . 

   + بهار اناری - ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٢

سپاس

دوستای گلم من نمی تونم برای پرشین بلاگی ها کامنت بذارم حتی برای خودم هم !! نظرات پست " چیزی به آغاز فصل زنانگی ام نمانده ... " رو تایید کردم . امیدوارم بی جواب بودنشون روحمل بر بی ادبی نکنید . در جواب محبت هاتون واقعا چیزی نداشتم که بگم . آدم گاهی وقتا کلمه و جمله کم میاره . فقط بدونید منو شرمنده محبت هاتون کردید مخصوصا اونایی که خاموش بودین و با اون پست افتخار دادین و روشن شدین. فقط می تونم منم متقابلا براتون آرزوهای خوب کنم . برای متاهل ها زندگی توام با آرامش و شادی و عشق می خوام و برای مجردهامون وصال یه همراه صمیمی و مهربون قلب

   + بهار اناری - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠

فصل زنانگی ...

روی مبل پذیرایی خونه کوچیک و خوشگلمون نشستم . سمت راستم پنجره بازه و یه نسیم ملایم و تازه هم تو خونه سرک میکشه و میره . سیب هایی که بعد از ناهار قاچ قاچ کردم و ریختمشون تو قابلمه تا کمپوت سیب خونگی درست کنم روی گاز قل قل می زنه . همسری حمامه . عشقم اینه که ییهو بپرم تو و شیطونی کنم چشمک . 

زندگی جریان داره . دارم کم کم به محیط جدید و زندگی جدید خو میگیرم و از دلتنگی روزهای اولم کم شده . نمی دونم برای تازه عروس های دیگه روزهای اول چطور می گذره ، در مورد من دلتنگی برای خانواده و خونه و اتاقم سر به فلک می کشید و روزی چند بار اشک هام رو یواشکی و علنی در می آورد . همسری گاهی به شوخی می گفت : چه زن گرگرویی گیرم اومده ها خنثی بعد هم بلند می شد یه دستمال می آورد می کشید به چشمهام و اشکامو پاک میکرد و می گفت : خب ببین اینجا هم خونته دیگه . بهش عادت می کنی . سعی کردم زودتر کارهای آشپزی و رسیدگی به امورات خونه رو دستم بگیرم تا هم مشغول بشم و هم اینکه بتونم با فضای جدید رابطه برقرار کنم . الان خونمو دوست دارم . حریم امن لحظه هامه . 

مخصوصا اینجا . تراس خوشگلم :) 1 و 2

از عروسی بگم . دوشنبه صبح بعد از اینکه کمی منتظر همسرک شدم با بغض و اشکی که تو چشمهام بود از زیر قران رد شدم و با بدرقه ی مامان و بابا و داداشی تو ماشین همسری نشستم و راهی آرایشگاه شدیم . تو راه بهش گفتم ببین امروز روز ماست . بیا امروز نه اجازه بدیم چیزی ما رو ناراحت کنه ، نه خودمون باعث ناراحتی همدیگه بشیم ، نه اخم کنیم و بدخلقی . بیا همش بخندیم و بهترین خاطره ها رو بسازیم برای هم . و همین طور هم شد . روز عروسیم تا الان بهترین روز زندگیم بود خدا رو شکر . 9 صبح رسیدم ارایشگاه و تا 1و نیم هم حاضر بودم . بعد هم همسری با فیلمبردارها اومدن سراغم و داداشم هم که یه مقداری از مسیر رو راننده ی فیلمبردار بود . داداشی بعد از اینکه تازه دیدم یه جوری ذوق زده اومد سرشو تو ماشین کرد و با نهایت ذوق گفت : چه خوشگل شدی ! این جمله با اون لحن هیچ وقت از یادم نمیره دیگه :)) همسری اینجوری نگفت تا خودم ازش نپرسیدم افسوس

بعد هم که تاساعت 7و نیم تو باغ و آتلیه و لبخند زدن به دوربین قیلمبردار و عکاس و زست های آرتیستی . بعد هم با استقبال مهمونامون و آتیش بازی و عود و اسپند وارد باغ شدیم . و اگه شما فکر کردید که بنده اندکی عروس سنگین و رنگینی بودم سخت در اشتباهید . از اول مجلس با اون کفش پاشنه چند سانتی و نوک تیز عینهو عروسک کوکی اون وسط قر دادم تا صبح . تازه یه کم هم که خسته می شدم می رفتم سر یکی از میز ها و با دخترا دست می زدیم و واسونک می خوندیم . اصلا یه وضی . کم مونده بود برای خودم کل بزنم فقط . اما خدا رو شکر خیلی جو صمیمانه ای بود و فکر می کنم به همه خوش گذشت . 

شب بعد هم راهی پابوسی امام رضا شدیم . تو هواپیما ( رفت و برگشتمون شب بود )‌ سفر دو نفره ی خوبی بود . اولین سفر دو نفره . که البته یه سری دغدغه های اوایل زندگی من رو خیلی اذیت کرد . چیز جالب برام تعدد زوج های جوونی بود که معلوم بود تازه ازدواج کردن و برای ماه عسل اومدن خدمت آقا . یه حس خوبی به آدم می داد. اتاقمون توی هتل ( که البته خیلی دلگیر بود :( )

بعد از اون یه هفته من و همسری مرخصی بودیم و به امورات خونه رسیدیم . 

همسرکم سعی می کنه تو کارهای خونه کمکم کنه . صبح ها و بعد از ظهرها خودش چای درست می کنه . تو انداختن و جمع کردن سفره کمکم می کنه . از غذاهام تعریف می کنه حتی اگه زیاد خوب نشده باشه ( اولین غذایی که درست کردم ) . اگه نرسم غذا درست کنم بد غذایی در نمیاره و هر چی از غذا تو یخچال داشته باشیم می خوره . صبح ها که زودتر بیدار میشه و می خواد بره سر کار اینقدر یواش یواش و پاور چین پاورچین کارهاشو می کنه تا من بیدار نشم خودش صبحانه می خوره درو یواش می بنده و میره ( هنوز بلد نیست بوس کنه و بره فکر می کنه از خواب می پرم ) . وقتی می خوام صبح زود از شبکاری برگردم حتی اگه مثل امروز تعطیل باشه و نخواد بره سرکار ساعت میذاره تا به موقع بیدار بشه و بیاد دنبال من . نمازهاشو باصدای بلند می خونه و صداش تو کل خونه ی کوچیکمون پر میشه ...

بابت کامنت های تبریک و مهربونی هاتون  از تک تکتون  متشکرم . یواش یواش تایید می کنم . این گل های مریم که چند شب پیش از گلفروش های پشت چراغ قرمز خریدیم تقدیم به وجود نازنین و همراهتون . 

+ یه سری دغدغه های خاک بر سری این روزها فکرمو مشغول کرده و کابوسم شده .

   + بهار اناری - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦

آپ در خانه ی جدید

هوووورااا !!!! اینترنتم بالاخره وصل شد :))))) به زودی میام . فعلا باید برم برای آقای خونه شام بپخم . لباسا رو هم اتو بزنم بعد میام پیشتون . دلم حسابی تنگتونه قلب

   + بهار اناری - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۱