من اینجا پس دلم تنگ است ...

دلگیری و غم غروب های جمعه بدجوری امروز همراه منه . اومدم زیرانداز دوست داشتنیم رو انداختم تو تراس و لب  تابو آوردم تا چند تا از فرم * گزارش * خطا ها رو هم وارد کنم و هم اینکه شاید یه کم از گرفتگی دلم ! کم بشه . ولی ...

دلم تنگه ... باز هم تنگه ... برای مامانم ، بابام ، داداش ... لعنت به این شغل مزخرف که اینقدر برای دیدن عزیزهام دست و پامو بسته ... متاسفانه همسر من اصلا تو این قضیه حواسش به من نیست . هر بار هم که بعد از مدت ها دعوت میشیم اونجا بهانه ای برای نرفتن می تراشه و این منو بی تاب تر می کنه مثل امروز . واقعا که آدمی از هر چیزی که منع بشه بهش مشتاق تر میشه .وقتی می بینم اونا با همن و برای دیدن هم هیچ مانعی ندارن ناخواسته غم غربت و تنهایی میشینه تو دلم .

 البته همسر حق داره که درک نکنه . اون به واسطه نزدیک بودن با خانوادش اصلا نم یدونه و نچشیده دلتنگی برای هم خون هات یعنی چی ؟ دلت بال بال بزنه که یه بار دیگه سر سفره غذا باهاشون باشی یعنی چی ؟ دلتنگ روی مادرت شدن یعنی چی ؟ دلت پر بکشه که یک ساعت با داداشت حرف بزنی یعنی چی ؟ از دلتنگی مثل مرغ تو قفس ساکت و گوشه گیر بشی یعنی چی ؟ پشت تلفن برای نرفتن کار زیاد و شیفت ها رو برای مامانت بهانه کنی اما تو خونه دست و دلت به هیچ کار نره یعنی ...؟ آره اون هیچ کدوم از اینا رو هیچ وقت حس نکرده . 

آخرین باری که مامان رو دیدم چهره اش به نظرم خیلی شکسته تر شده بود . داداش م یگفت تو که رفتی خیلی تنها شده . همش تو خونه تنهاست . ترک های دیوار رو هم از بر شده ... وقتی من بچه بودم مامانم شاغل بودن و وقت کم رو بهانه نکرد برای اینکه برای بزرگ کردن من وقت نذاره ، پس حالا که بزرگ شدم نباید مشغله هام رو بهانه کنم و براش وقت نذارم . تصمیم گرفتم از امروز وقت هایی هر چند کوچیک برای سر زدن به خانوادم پیدا کنم . حتی اگه همراه نداشته باشم ...

   + بهار اناری - ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۸

چند روز با رجب علی ...

                           

چند روز با استرس و یه خیال مبهم و گاهی شیرین و گاهی ترسناک گذروندیم . خاله پری خیلی دیر کرد و من یواش یواش مثل هر زن دیگه ای فکرم هزار راه رفت . بچه ها هر کدوم با یه حالتی و اکثرا با ذوق بهم میگفتن نکنه حامله باشی بهار ؟! و من مات و گیج که خدا نکنههههه ، اصلا آمادگیشو ندارم ... اون روز که خانم " ح" کمک بهیار بخشمون که مثل یه خواهر بزرگتره تو این مسائل برام ، فوری یه نمونه خون ازم گرفت و رگ دستم رو هم رپچر کرد و جاش هنوز سیاهه ، تو اون نیم ساعتی که جواب  می شد من به معنای واقعی مردم و زنده شدم ...و اینطوری من  اولین تیتر بتای عمرم رو 3 ماه و نیم بعد از عروسیم چک کردم و تمام طول راهروی آزمایشگاه بیمارستان رو تو دلم نذر و نیاز کردم که خدایا منفی باشه ، تو که می دونی من دیگه توان و ظرفیت افتادن تو این پروسه رو به این زودی ها ندارم ... و منفی بود . اما بازم خبری از خاله جون گل قرمزی نبود .

به همسری می گفتم اگه باردار باشم چی ؟ چه حسی داری ؟ با یه لبخند شونه بالا می انداخت و می گفت : الان برامون زوده اما اگه شده باشه هم خدا خواسته دیگه . بزرگش می کنیم ، تربیتش می کنیم ، می فرستیمش مدرسه ، دانشگاه اصلا بیا حساب کنیم کی به دنیا میاد ؟!  میشه ماه رجب اسمشو می ذاریم رجب علی ! تو هم میشی ننه ی رجب ! و می خندیدیم ...

و ما چند روز با " رجب علی " مون زندگی کردیم و برای تربیتش  نقشه ها کشیدیم .  برای چک بی بی چک زود بود . نمی دونستیم واقعا رجب علی ای در کار هست یا نه ؟ مثل حامله ها مواظب خودم بودم و گاهی هم با تموم وجودم دعا می کردم الان نههههه ، یه لحظه تا تهشو خیال پردازی می کردم و یه لحظه هم جرات نمی کردم خیالمو از همین لحظه جلوتر بفرستم ...  

تا اینکه یه شب سر شروع شیفت بالاخره .... یه اس دادم به همسری که : رجب علی به ملکوت اعلا پیوست :)

فرداش همسری از سر کار که اومد اولین جمله ای که با حال دمغ گفت این بود : پسرم کوش ؟ چی شد ؟ انگار واقعا باورش شده بود :)) کلا یه چند ساعت عزادار بچش بود :)

 

خدایا !  دردهای این ماه رو هم صبوری می کنم ، سرمو می اندازم پایین و تو دلم می گم : ببخش ، ببخشم که این چند روز مدام گفتم ندی ها ، نمی خوام الان . خدا جونم به وقتش یه فرشته ی سالم و صالح و زیبا بهمون بده .  آمین .

   + بهار اناری - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/۱۳