روزهای پاییز

چند روزه هوا سرد شده . نمی دونم ننه سرما زود اومده ور دل من نشسته یا واقعا سرما اومده ! می رم پشت پنجره و همزمان هم دو طرف ژاکت قرمزمو می کشم دورم ... صدای ماشین لباس شویی میاد . یه لبخند خبیث از نیمه خبیث وجودم می زنم که همه جوانب صرفه جویی رو بی خیال شد و فقط یه دونه حوله که حوصله ی شستنش نبود رو انداختم تو ماشین . این ماشین لباس شویی خنگول هم نمی دونه که یه حوله ارزش یک ساعت این ور و اون ور کردن  نداره که :)... باد سردی میاد و شاخه های درختای نیمه خواب و با خودش پریشون می کنه . بچه ها دارن از مدرسه بر می گردن . سرخوشن و باد تنها آزارش براشون اینه که مقنعه هاشونو کج و کوله می کنه ... چراغ خونه ها هم یواش یواش روشن میشه . می دونم – شاید هم دلم می خواد تصور کنم – که تو هر کدومش یه خانوم خونه ی تر گل ور گل تو فکر یه شام خوشمزه برای همسر و فرزندشه ... برمی گردم و تکیه می دم به شیشه پنجره . نگاهمو می چرخونم دور تا دور خونه . نفسمو عمیق بیرون می دم و میگم " خدایا شکرت که تو سرمای امسال ، گرمای لونمونو دارم "

سفر مشهد خوب بود . فقط  انگار مامان همسر خیلی بیشتر از حد انتظار ناتوان شده . هتلمون تا حرم 5 دقیقه فاصله داشت اما همون هم براشون سخت بود و ... یه جمله ای تو گوشم زنگ می زد خیلی وقتا " کاش جوان بداند که در پیری نمیتواند "

این ماه آخری هدنرسمون یه حال اساسی بهم داد و 10 روز مرخصی باقی مونده رو یک جا بهم داد . نصفش که به سفر گذشت و بقیه هم به استراحت تو خونه . دارم فکر می کنم چقدر خوبه بعد از طرحم دیگه نرم سر کار . چقدر میشه با آرامش به کارهام برسم و اینقدر بدو بدو تموم بشه . یا بهتر از اون وقتی هست که بتونم یه کار اداری دست و پا کنم . راستش میزان حقوقش در حال حاضر زیاد برام مهم نیست . برای همسر هم همین طور . این دو سال طرح پس انداز به نسبت خوبی جمع کردم .  همین قدر که کفاف خرج های کوچیک و گه گدار خودم رو داشته باشم و از درسی که خوندم بتونم استفاده کنم و حس کنم تو اجتماع هستم و به درد می خورم برام کافیه . کاش یه کار اداری بعد از طرح برام جور بشه ...

                              

اعتراف می کنه ، اعتراف می کنم :

اعتراف می کنم : همیشه عاشق این خال درشت پایین گردنت بودم . وقتی میومدیم خونتون با کلی حیا و خجالت ( خیر سرم ) وقتی داشتی باهام حرف می زدی به خالت زل می زدم :)) ...

اعتراف می کنه : عاشق موهات بودم که همیشه تو روسری قایم بود و گاهی میومد بیرون . یه بارکه اومده بودین خونمون ، بعد از رفتنتون یه تار از موهاتو روی فرش پیدا کردم و تا مدت ها و هنوز هم لای دفتر خاطراتم نگهش داشتم:)  ...

دیشب غزل حافظمون این شد

 برو ای طایر میمون همایون اثار/سوی عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان

سخن آن است که ما بی تو نخواهیم حیات / بشنو ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان 

این غزل کلی خاطره تو دلمون تازه کرد ... یادش بخیر که تا مدت ها اسم من تو گوشی همسر " عنقا " سیو بود . 

انگشتر اناری ِ بهار اناری :) . رهاورد سفر مشهد  

+ کسی از درسا خبر داره ؟ درسا آخه توکجایی که پیدات نیست ؟ خدا کنه خوب باشی دوستم . تو حرم خیلی تو ذهنم اومدی و صدات کردم .

   + بهار اناری - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠

 

فقط یک ماه و نیم دیگه تا پایان طرحم مونده . این روزا هر کی تو بخش بهم می رسه می پرسه : چقدر دیگه داری ؟ هدنرسمون مهربون تر شده و با دلم بیشتر راه میاد . راستش گاهی دوست دارم زودتر تموم بشه شاید که بشه یه کار بهتر و با ساعات کاری کمتر پیدا کنم و گاهی هم دلم می گیره هم واسه اینکه بی کاری منو کلافه می کنه و هم دور شدن از محیط کاری مخصوصا محیط کاری ما که شیفت های درگردش و روز و شب با هم بودن ازمون خواسته و ناخواسته یک خانواده می سازه ، دلتنگم می کنه . تا خدا چی بخواد ... 

زندگی هم در جریانه . چم و خم کارها بیشتر دستم اومده و دیگه تمام وقت در خدمت دیگ و قابلمه نیستم :) روابطمون هم پخته تر شده . عصبانیتم هام رو بیشتر می تونم کنترل کنم و تضاد ها رو بپذیرم . همسر برام تبدیل شده به یک دوست خوب و بیشتر از همه بایت این شادم که چیزی نیست که نتونم بهش بگم( حتی چیزهایی که معمولا به هیچ کس نمیشه گفت ) . 

شب ها بعد زا خوندن کتاب " روزها " که جلدهاش تمومی هم نداره ، قبل از اینکه خوابمون ببره یک شب من دو غزل عاشقانه از حافظ می خونم و یک شب همسری دو غزل از سعدی . هر دومون عاشق این دقیقه هاییم :)

دو روز پیش رفتیم برای داداش خواستگاری . خواستگاری دختری که چند ساله خواستارشه . قبل از اینکه بریم دلم خیلی شور می زد . یه نگرانی خواهرانه . شب قبلش یهو برگشتم و رو به روی همسر زل زدم بهش و گفتم : خونه تکراری شده برام ، دلم می خواد برم بیرون ، منو ببر پارک !!!! یهو با تعجب نگام کرد و گفت : چته ؟ صورتمو چسبوندم بغلشو اشکام ریخت پایین بی اختیار ، گفتم دلم نگرانه ، دلم استرس داره ، دلم تند تند می زنه ... گفت دعا کن هر چی خیرش هست همون بشه . خدایا خیر و صلاح و تقدیر داداش هم دست تو . دختره رو که دیدم شبیه عکسش بود . آروم بود و سر به زیر . خانوادش هم بد نبودن ساده و صمیمی .و شاید زیادی ساده و خودمونی . نمی دونم ... قرار شده تحقیق کنن ...

و در پنجمین ماهگرد عروسیمون باز هم طلبیده شدیم برای زیارت امام رئوف :) این بار همراه با مامان هامون . انشااله سفر خوبی باشه . نایب الزیاره همه دوستان هستم . 

   + بهار اناری - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠

باز هم مهر مهربون

پاییز هزار رنگ و رنگارنگ با ورودش به خونه ی ما هم آرامش آورد .بعد از چند روزی که پر طلاطم بودم، به وجود من هم همون آرامش هر ساله رو جاری کرد . شب های بلند ، این سکوت و آرامشش ، این حزن قشنگ و آرومی که با خودش داره . . . . من عاشق پاییزم ...

امروز  از خواب که بیدار شدیم همسر در تراس اتاق خواب رو باز کرد و گفت بذار هوای پاییز زیبا بیاد تو خونمون :) 

   

                           

 صبح که من و همسر می رفتیم به سمت محل کار اولین بچه ی مدرسه ای رو  دیدم که کوله به پشت دوان دوان خودشو می رسوند به مدرسه :) شهر امروز یه حال و هوای دیگه داشت . آدمو می برد یه خاطرات بچگی و روزهای اول مهر که من همون موقع ها هم عاشق حال و هواش بودم . 

دیروز عصر با مامان قرار گذاشتم و رفتیم با هم بیرون . خوووب بود :) هوس انار کرده بود مامان هم فورا برام انار خرید . شب به جای شام فقط  انار خوردم :) . بهترم ...

   + بهار اناری - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱