باز هم روزهای سخت زندگی ...

چرا همیشه وقتی فکر می کنیم الان دیگه همه چیز خوب هست و ok و می تونم با خیال راحت نفس بکشم دنیا میذاره تو کاسه ی آدم و ... به قول شازده کوچولو همیشه یک پای قضیه لنگ می زند ...

دو هفته ای هست که مادر شوهر دچار سکته مغزی شده و در بیمارستان بستری هست . روزهای اوج و بحران بیماری سپری شده و چند روز دیگه به امیدخدا مرخص خواهد شد هر چند که  مراقبت از بیمار دچار سکته مغزی که یک طرف بدنش هم فلج شده دشواری های خاص خودش رو داره ... برای سلامتی دوباره اش روزها و شب ها اشک ریختم و دعا کردم و به خدا گفتم حالا نهههه ، خواهش می کنم ، الان وقت اتفاقات بد نیست ... ولی دنیا خیلی نامرده خیییلی ...

دلم گرفته ... زندگیم خواهی نخواهی تماما تحت الشعاع این موضوع قرار گرفته ...  درمان پلی   .کی .ستیکم  هنوز تمام  و این موضوع هم من خیلی به هم ریخته  ... در کل روزهای سختی هستن ... گاهی نفس کم میارم

   + بهار اناری - ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٤