در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

" وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت "

امروز صبح چند تا دونه ی گل نیلوفر کاشتم تو گلدون و با اشکام بهش آب دادم و گذاشتم پشت پنجره اتاقم . از خیلی وقت پیشا , اون وقتی که نوجوون بودم , گل نیلوفر برام نماد امید شده . بعد ها اگه حوصه ای بود داستانش رو می نویسم اینجا ... دعا کنید این دونه ها جوونه بزنه , که اگه بزنه ریشه اش تا دلم نفوذ می کنه ...

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم

+ دیشب چه شب بدی رو گذروندم . تلخیش تا همیشه باهام می مونه . من شک کردم ... به همه چیزهایی که بهش می گن ریشه . میگن دلخوشی ... میگن بهونه ی زندگی ...

این روزا سرم فقط تکیه به  آغوش امن خداست ... همینه که آروم نگهم می داره

   + بهار اناری - ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۱