یا مقلب القلوب

زندگی تکرار ثانیه هایی هست که از دستمون میره . باز هم بهار .بهاری که امسال صدای پاشو می شنیدم اما تا همین چند روز پیش یا شاید هنوز هم , مثل سالهای قبل حسش نمی کردم . بهار , تابستان , پاییز و زمستان 91 جز بدترین فصل ها و روزهای زندگیم بود . اتفاقاتی به سر زندگی و رویاهای قشنگی که داشتم نازل شد که گاهی منو به تمام معنی فلج کرد . روزهایی که شاید اگه به خواب هم می دیدم دیوانه می شدم . شاید من خیلی برای این پیشامدها ضعیف و شکننده بودم . شب هایی رو گذروندم که زندگی تمام امیدها و آرزوهام رو ازم گرفته بود . چه بسیار صبح هایی که  با باز کردن چشم هام و دیدن بالش خیسم حیرت کردم . چقدر تردید و دست و پا زدن تو تنهایی و تاریکی .

امروز که لحظه های پایانی یک سال از سالهای جوانی ام هست , امروزی که دیروز اسم گذشته رو داره , با یه نفس عمیق حس می کنم که این بهار همیشه نازک دل چقدر تونست محکم باشه و استقامت کنه . چقدر شب ها هق هق گریه همدمش شد و صبح فردا برای زندگیش , برای باورش , برای چیزی که ایمان داشت حق هست جنگید و جا نزد . تا چه اندازه زانوهای خدا پناه سر پردغدغه و قلب نا امیدش بود .

ضربه ی آخر خیلی سهمگین و کاری بود . منو به مرز نابودی و جنون رسوند . خیلی این در و اون در زدم . تردید کردم و مصمم شدم . فکر کردم و مشاوره گرفتم . از خدا بریدم و دوباره وصل شدم . فهمیدم پناه همه ی ما اونه . سال 91 برام یه سال پر از تجربه بود . سالی که به کل خراب کردم و دوباره بنا کردم . با آدم های زیادی آشنا شدم . هر آدمی گنجینه ای از داستان یک زندگی بود . این اواخر عملا فهمیدم زندگی برای هیچ کس تمام و کمال نبوده و قرار هم نیست که باشه . خوشبخت بودن بستگی به نگاه ما به مشکلات و زندگیمون داره . فهمیدم اگه تو سرنوشت و تقدیرم چیزی ثبت شده باشه با فرار کردن نمی تونم جلوشو بگیرم و اگه نباشه هم همه ی کائنات هم که دست به دست هم بدهند , محاله اتفاق بیفته . همان طوری که خدا در قران میگه : " نزد تو می آیند و به منظور رهایی از مرگ برای جهاد کرد بهانه می آورند غافل از اینکه اگر زمان مرگشان در آن ساعت فرارسیده باشه ما درون بسترهایشان و در خواب ناز قادریم جانشان را بگیریم . " و من نمونه های عینیش رو دیدم . خانواده ای دیدم که فرزند سالمشون زمان بازی های کودکانه دچار سانحه میشه و الان مدت هاست که در حال کماست . بچه ای رو دیدم که زمان تولد به خاطر چند لحظه دیرتر نفس کشیدن دچار هیپوکسی و عقب ماندگی شدید ذهنی میشه . دختری رو دیدم که تو جشنواره خوارزمی مدال میاره و یه برادر دچار عقب ماندگی ذهنی مادرزادی داشت . و هزاران مثل این ...

آنچه تو خواهی نه همان می شود , آنچه خدا خواست همان می شود . تو اوج اشفتگی هام وقتی عاجزانه کمک خواستم و قران رو باز کردم آیه ای از سوره ی توبه منو آروم کرد : " آرام باشید که خداوند از حوائج شما آگاه است و در کمال حکمت عنایت است "

من توکل کردم به او . به تمام معنا توکل کردم اما همچنان تلاشهام ادامه داره و قراردادی بین من و خدای من بسته شد . اینکه من دل بنده ی تو رو نمیشکنم تو هم دل من رو نشکن . همه ی امیدم اینه که این پیمان یک طرفه امضا نشده باشه . ( گوشه وبلاگ یه تاریخ اضافه شده )

این روزها پنجره اتاقمو باز می کنم و تو هوای بهار نفس تازه می کنم . سال 92 احتمالا سالی پر از تحولات انتظارم رو می کشه . به یاری خدا آغاز زندگی مشترکم رو جشن خواهم گرفت . زندگی ای که می دونم سختی های بیشماری برام به همراه داره .

به دعای لحظه ی تحویل سال خیلی اعتقاد دارم . منو از دعاهاتون محروم نکنید . امیدوارم سال و ماه و روز و لحظه های بهتری برای همه در راه باشه .

+ وبلاگم به یه خونه تکونی احتیاج داشت . یه چیزی ته دلم می گفت تصویر بچه رو انتخاب نکن . اما عادتمه که باید بزنم تو دل ترس و هراسم ( آدم نمیشم که ) . پس شاید تصویر قالب موقتی باشه . مامانم وقتی این تصویر رو دید گفت خیلی شبیه بچگی هام هست موهای بافتش هم که با الان من مو نمی زنه . خلاصه که اگه چهره ی معصوم و گیرای این دختر ما , جذبتون کرد ته دلتون بخواید که یه بهار مثل این خدا بذاره تو سرنوشتم خجالت.

+ امسال کنار هدایای عید , کتاب "  چهل نامه کوتاه به همسرم " نادر ابراهیمی رو هم خریدم و به همسرم هدیه می کنم. متن زیبایی داره . به وقتی که براش میذاری می ارزه .

+ نیلوفرم :)

+ الان فهمیدم داداشی هم برای سال تحویل خودشو می رسونه . وقتی فکر میکنم شاید آخرین سالی باشه که 4 نفرمون پای سفره هفت سین هستیم دلم می خواد قدرشو بیشتر بدونم .

   + بهار اناری - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۸