انعکاس

دستمو می گیره و می بره تو اتاقش . لباشو آویزون می کنه ، خودشو لوس می کنه و میگه :تو که دختر عمه ی خوش سلیقه ای هستی بهم بگو کدوم از این لباسا رو امشب بپوشم که خیییلی به چشم بیاد و جلو دوستم آبروداری بشه ؟ بعد هم برام تعریف می کنه که قراره امشب بره خونه ی دوستش که تا صبح  با هم رو پروژه شون کار کنن . اول ازش می پرسم خب دوستت چه سبک خانواده ای داره ؟ که می فهمم دوستش چند ماهی هست که ازدواج کرده و اون قراره امشب مهمون یه زوج تازه و جوون باشه . لباسا جلوم رو تختش ردیف شده . معطل نمی کنه و دونه دونه می پوشه تا من تو تنش ببینم . صورتی ، قرمز ، مشکی ، آستین دار ، بی آستین ، کوتاه ، بلند ... تو دلم کلی قربون صدقه این دختر دایی می رم و تحسینش می کنم . الحق که هر کدوم رو می پوشه از قبلی خوشگل تر میشه . خوش اندام و ناز . با برق خاصی تو چشام می گم : ماه شدی عزیزم ، تو گونی هم بپوشی بهت میاد دیوونه . از حسودی دلم می خواد کلتو بکنم . بعد از یکساعت پرو کردن با چاشنی خنده بالا سرم وامیسه و میگه : خب انتخاب کن برام . می خوام با ذوق یکی از بهترین هاشو براش بردارم و ست کنم که ... که یه چیزی ته ذهنم سو سو می زنه . نمی دونم چی میشه که بعد از چند دقیقه مات و مبهوت موندن وقتی دستاشو جلو چشمام بالا پایین می بره ، کنارم می شونمش رو تخت و بهش می گم : یه چیزی بگم بی چون و چرا و بدون کم و کاست قبول می کنی ؟ دستاشو میاره کنار گوشش و محکم میگه چشم ، قبولت دارم زیاااد . دستاشو می گیرم تو دستمو می گم : تو با همه این لباسا مثل پری زیبا میشی و تحسین هر چشمی رو به سمت خودت جذب می کنی  . این خیلی خوبه که تو اینقدر خوش لباس و جذابی . اما می خوام از یه بعد دیگه به مهمونی امشب فکر کنی . امشب تو میری خونه ی یک زن و شوهر جوان . اوایل ازدواج طرفین همه ی رویا و دنیای هم هستن و این باعث میشه به طور غیر ارادی نسبت به هم کمی هم حساس باشن . می خوام حداقل تو امشب اجازه بدی تو نگاه  این مرد همسرش زیبا تر از دوستش دیده بشه . لباستو ساده انتخاب کن و آرایشتو ملایم ، بذار امشب دوستت بشتر از تو به چشم شوهرش بیاد . مطمئن باش تاثیرش رو در آینده تو زندگی خودت می بینی .

چند دقیقه ای هیچی نمیگه و فکر میکنه . بعد بلند میشه و دونه دونه لباسا رو تا می زنه . می دونم  اینقدر فهیم هست که تا آخرشو خونده و درک کرده چی می گم .

                                

+ همسرم ، خوشحالم که این روزها هر وقت غیبت می زنه می دونم که باید تو خونه ی فسقلیمون پیدات کرد . خوشحالم از اینکه می بینم هنوز این خونه خونه نشده اینقدر نسبت بهش حس دلبستگی داری و حتی برای چیدمان وسایل هر روز با یه ایده ی خیالی تازه از تو مواجهم .

ببخش که پیچ خوردگی مچ پام باعث شد که از همراهی کردنت باز بمونم .  

+ تعطیلات داداش دیروز تموم شد و رفت . چه دلتنگم ... افسوس

   + بهار اناری - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤