همه چی در هم

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم . هر وقت خسته می شم مثل یه رهایی بهش فکر می کنم . باید به قانون جذب ایمان بیارم . امشب نا غافل به این وبلاگ برخوردم . خیلی درد آوره . اصلا نمی تونم خودمو جای این دختر بذارم و حس کنم الان چه حالی داره . امشب بعد از نمازم براش از خداوند صبر خواستم و ... و فراموشی . برای فراموش کردن خاطراتش ... برای اینکه بتونه باز هم دل ببنده به کسی که اون نیست ... دیروز یه خبر دیگه هم شنیدم ( چه می کنه این قانون جذب ) . خبر فوت زن دایی دوستم از سرطان سینه . بلافاصله دو سال پیش برام تداعی شد . شب قدر دو سال پیش که تو اون امامزاده همراه همین زن همه با هم  دعا کردیم برای شفای دختر 9 سالش که  می جنگید با سرطان خون . چقدر اون شب خدا رو با امید صدا زدیم که به خاطر این مادر به این دختر رحم کنه . حالا می بینم خدا اون وقت داشت فقط به ما می خندید و می گفت نمی دونید که 2 سال بعد  نه تنها دختر بلکه همین مادر قران به سر گرفته تو همین امامزاده اسیر دست خاک میشه ... خدایا شکرت ... می دونم که هیچ کارت بی حکمت و نظم نیست ... آخ که چقدر ما در مقابل مرگ ناتوانیم ... فردا با مامان می ریم برای عرض تسلیت . تو همون امامزاده ... کنار مزار مادر و دختر .

این روزا دلم آشوبه . حالم یه جوریه . صبح ها همش با دلشوره بیدار می شم . حواسم یه جا جمع نیست . شبی همسری زنگ زد . با شوق بهم میگه که کار نصب کابینت ها تقریبا به نیمه رسیده . امروز ظهر بعد از اینکه از سر کار برگشته رفته خونه و تا 9 شب اونجا بوده . با ذوق و شوق میگه که خیلی شیک شده . بمیرم ، فکر کنم با بی توجهیم کلی زدم تو ذوقش .

راستش ... راستش می خوام یه چیزی بگم . شما که غریبه نیستید ... من از شروع زندگی مشترک می ترسم . می ترسم دوران خوشیم تموم بشه . می ترسم مشکلات ریز و درشت ، یه عالمه مسئولیت ، دغدغه ، خونه داری ، آشپزی ، شوهر داری ، مادر شوهر و  خواهر شوهر و ... خراب بشه روی سرم . همش دلم می خواد عروسیمون عقب بیفته .

این جور وقتا فقط رویا بافی به بهتر شدن حالم کمک می کنه . رویای ساختن عاشقانه های ساده و آروم . مثلا اینکه عصر ها با همسری یه چیزی بندازیم تو تراس و بشینیم اونجا چای و میوه بخوریم و کتاب بخونیم برای هم فرشتهبه خدا فقط با نیم ساعت زل زدن به سقف و خیال بافی هست که میشه آروم بشم . اصلا همش تقصیر بعضی از این وبلاگ هاست که می خونم و از این همه مشکل تو زندگی ها خب منم می ترسم دیگه .

فردا باید به این دکتره ، استاد مشاور پایان نامم هم زنگ بزنم . باید خودمو برای بهانه های بنی اسرائیلی اونم آماده کنم .

راستی باید یه اسم مستعار هم برای همسری بذارم اینجا . خب " بهار " اسمی هست که همیشه دوست داشتم برای دخترم بذارم .یه روزی متوجه شدیم هر دومون دوست داریم اگه یه روزگاری یه پسر داشتیم  اسمشو بذاریم آرش . خب بهتره " بهار " رو بذارم کنار" آرش " .دختر و پسری که نمی دونم هرگز بوجود میان یا نه ؟!

 آرش ... آرش

 با خودم تکرارش می کنم . انگار می خوام مزه مزه اش کنم . غافل از اینکه خیلی وقته مزه ش زیر زبونمه .  از بچگی این اسم برام مظهر عشقه . شاید یه روزی بفهمم چرا ...

   + بهار اناری - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٩