بیشتر اعتماد و صبوری کنیم

اون روز دم دمای غروب که دیگه داشتم آخرین وسایل رو جا می دادم تو ساک جمع و جورم , حس عجیبی هم باهام بود . دلتنگی , شایدم بغض ... سرمو بردم سمت آسمون و خدا رو صداش کردم و گفتم : ببین حالا که اجازه دادی 3 روز بیام فقط برای خودت , البته که تنهایی حال و هواش خیلی بهتره , البته که خودت تا آخرش باهامی اما ... نذار اونجا غریب بمونم . یه دوستی , آشنایی چیزی برام دست و پا کن .

وقتی کارتمو نشون دادم و خودم تنها وارد شدم و انبوه جمعیت رو دیدم , چشمم به اولین جای خالی که خورد ساک دستیمو گذاشتم . یه ده دقیقه بعد یه عده ( 8 نفر )‌ دختر جوون که بعد فهمیدم همه هم فامیل هستن کنارم بساط ! پهن کردن . یه نگاهی که به وسالشون انداختم دیدم هی وای من از چیپس و پفک بگیر تا دو تا هندونه و خربزه و ... با خودشون آوردن . از وقتی اومدن هم یه دقیقه از خنده و تعریف نیفتادن . اصلا نفهمیدم نماز مغرب و عشا رو چی خوندم از سر و صداشون . بازم سرمو کردم به آسمون و گفتم : خدایا ! بیا از الان تکلیفمونو معلوم کنیم . شما اصلا قرار هست اینجا صدای منو بشنوی یا نه ؟ ها ؟ بهت گفتم یه همراه خوب بذار کنارم اینا رو از کجا آوردی اونوقت ؟ پاشم برم دیگه ؟

نشسته بودم و نگاشون می کردم و حرص می خوردم  که دو نفر دیگه اومدن اونطرفم نشستن . اینا معقول تر به نظر میومدن .

شب از نیمه  که گذشت حس و حال همه رو با خودش به آرامش و خلوت کشوند حتی گروه مذکور رو . انگار هر کسی با زبون خودش با خداش حرف می زد ... ( ادامه نمی دم چون حسش , وصف شدنی نیست . باید مهر و موم شده تو دل بمونه )‌ وقت سحر اولین باب آشنایی رو همون دو نفر , خودشون باز کردن . جالب اینجا بود که یکیشون هم پرستار از آب در اومد و یه دوست مشترک صمیمی هم بینمون پیدا شد . با هم نماز می خوندیم ... برای همدیگه دعا می کردیم ... سر روی یه بالش می خوابیدیم و ... روز آخر با اشک چشم از هم خداحافظی کردیم . تازه وقت اومدن فهمیدم خدا اولین دعامو اجابت کرد با اینکه من اولش صبر نکردم .

وقتی از زیر قران رد شدیم و بعد از 3 روز معتکف خونه خدا  بودن اومدیم بیرون . جماعت منتظر بیرون از در هم وصف ناشدنی بود . مردهای جوون که با دسته های گل مریم منتظر همسراشون بودن و هی از پشت جمعیت قد می کشیدن و چشم می چرخوندن برای دیدن محبوبشون  بیشتر از همه به چشم میومد  . اما ... هر چی گشتم چشم آشنای من بینشون نبود . بازم تو دلم گفتم : خدایا دیدی بازم نشنیدی ؟ هر چی دعا کردم برای رابطمون و عشقمون نشنیدی ؟ اگر شنیده بودی چرا من حالا تنهام ؟ یعنی منتظرم نبوده ؟ شاید هم یادش رفته .

بابا از بین جمعیت برام دست تکون داد و با مامان اومدن جلو و وسایلمو گذاشتیم تو ماشین . اما دلم خیلی گرفته بود . تمام مسیر رو هیچی نگفتم . به محض اینکه رسیدیم خونه موبایلم  و زنگ مخصوصش ... صدایی که با غم و شوق توضیح می داد که از بعد از ظهر باد زده و در خونه بسته شده و موبایل و سوئیچ ماشین و حتی همه ی لباس هاش مونده تو خونه و در نتیجه هر کار کرده نتونسته خودشو برسونه بهم . همسری  از وقتی این خونه مال خودمون شده همه وسایلشو جمع کرده و رسما داره اونجا زندگی می کنه . می گفت حتی یه لباس یا شلوار نداشتم خونه مامانم . همین طور با زیر پیراهن و شلوارک موندم تا یکی بیاد و بره دنبال کلیدساز . فرداش وقتی درو روی یه دسته گل مریم باز کردم , یکی اون بالا بهم می گفت : انسان در نهایت عجول بودن خلق شده .

نمی دونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟ یه وقتایی زود فکر می کنم اونم همش منفی , یه وقتایی زود تصمیم به تلافی می گیرم , یه وقتایی زود ناامید می شم , یه وقتایی سوئ ظنم بیشتر از حسن ظنم هست . بیا اینجور وقت ها بیشتر صبوری کنیم . بیا فکر نکنیم اهمیت نداریم , حتی اگه هم بهمون بی توجهی بشه , یکی اون بالا بالاها هست که براش خیلی مهم هستیم . بیا شک نکنیم .

   + بهار اناری - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸