از هر دری سخنی

هی میام . این صفحه رو باز می کنم و چند تا جمله ای می تایپم و بعدش انگار پشیمون میشم همه رو پاک می کنم ،  این صفحه دوباره سفید میشه منم میذارمش و میرم پی کارم . بعضی وقت ها انگار نوشتنت نمیاد . هزار تا فکر تو کلت می چرخه و غلت می زنه  اما نمی تونی همشون رو تبدیل به کلمه و جمله کنی و اونی بشه که می خوای .

بذار از همین امروز شروع کنم . خب امروز روز خلق حماسه بود دیگه !!!!!.امروز بابا و مامان خانومی خواستن برن رای بدن من طبق قرار قبلی منتظر همسری بودم تا بیاد دنبالم و با هم بریم که داداشی هم رفیق نیمه راه شد و باهاشون رفت و بنابراین خونه برای شیطونی ها و خلق حماسه ی یواشکی  دو زوج جوان مهیا شد ساکت. حماسه ی اول رو که خلق کردیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تا هم یه دوری تو شهر بزنیم و هم رای   بدیم ( این اولین رایی بود که با هم می دادیم. خدایا خودت مواظب رای ما باش و نذار مثل 4 سال پیش هاپولی هاپو بشه  ) . به نسبت خلوت بود و از چیزی که فکرشو می کردیم  زودتر کارمون شد . جلوی تابلوی بالا بلند اسامی  کاندیدای شورای شهر ایستاده بودم و از بینشون فقط خانوما رو سوا می کردم و می نوشتم رو کاغذ . یه پسره کنارم بود اینقدر خندیدنیشخند

دیروز زن عمو سفره ی حضرت عباس نذر داشت .  من و مامان هم رفتیم . جلسه ی جمع و جور و خوبی بود . صاحب سفره رو به حاجت های همه قسم دادم و ازش خوشبختی خواستم . اصولا دوست ندارم بعد از این مراسم به غیر از مولودی ها ی مناسبتی ، از ترانه های شیش و هشت دیگه استفاده بشه . حس می کنم حال و هوای مراسم رو خراب میکنه . اما چه می شود کرد  که انگار شده جزعی از این مراسم این روزها .   خلاصه که دیروز تو جمع دختر عموهای شیطون و میون حلقشون به عنوان عروس آینده حسابی قر دادیم و رقصیدیم . اینقدر سر به سرم گذاشتنو خندیدیم که دلم خواست زودتر بی خیال همه چی بشم و ساز عروسی بزنم . دیشب برق نگاه مامان که کنار زن عموها و بقیه  نشسته بود بیشتر از همه برام دلنشین بود . خدا جونم تو هم دیدی نه ؟

چند شب پیش هم بعد از دو هفته با همسری قدم گذاشتم تو لونمون . تو اتاق دوممون که وسایلش هاشو گذاشته همه چیز مرتب و منظم بود . اینقدر قفسه ی کتاب ها رو مرتب چیده بود که واقعا خیالم راحت شدکه اگه چند روزی خونه نبودم وقتی برگشتم می تونم خونمو بشناسم . سرامیک های کف سالن رو تنهایی برق انداخته بود . لباساش تو کمد اتاق خوابمون مرتب به چوب لباسی آویزون بود . اینا همش در حالی هست که می دونم تو خونشون دست به سیاه و سفید نمی زنه . البته منم برای خالی نبودم عریضه ایرادهایی ازش گرفتم که بیشتر حساب کار دستش بیاد .

هر روز بیشتر حس می کنم که چقدر اینجا رو دوست داره . وقتی تو خونه می چرخم و همه جا رو برانداز می کنم یه گوشه وایمیسه و نگام می کنه . بعدش آروم میاد و بغلم می کنه و بوسه می خواد . بد جنس می شم و میگم : چیه ؟ فاز عوض می کنی ؟ با لحن آرومش میگه : دلم می خواد زودتر بشی خانوم زندگیم . و من کاملا حس می کنم  که هر روز و هر روز تو گوشه گوشه ی لونه تصورمون می کنه و باهام حرف می زنه و صدام میزنه ... 

                            

این شب ها قبل از خواب کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " رو می خونم . نگارش روان و دلنشینی داره . امتحانش کنید . دیشب هم از " من و تو " مستندی پخش شد به اسم " چهره مسیح " اونم عالی بود . اگه تونستین ببینیدش .

راستی حلقه ی گلی که داشتم درست می کردم تموم شد . طبق قولم

آهان یه چیز دیگه . دوستای خوبم ! ( آیکون بهار با چهره ی معصوم و چشمهای اینجوری  ) برای ابتدای پایان نامم یه متن خوشجل می خوام . یه متن هم می خوام برای تقدیم پایان نامه و تشکر از  پدر و مادر و داداشی . و البته به همسر . اگر چه که از قبل باهاش اتمام حجت کردم که براش می نویسم تقدیم به همسر مهربانم که در این راه فقط از دستش خون دل خوردم ( هر وقت کار پایان نامه گیر می کرد باهاش قهر بودم یا یه مشکلی بود که اعصاب نداشتم  ) و اگر شما پشت گوشتان را دیدید بنده هم از ایشان کمک دیدم ( هر وقت کمک می خواستم می گفت : خب عزیزم ولش کن خودش درست میشه . بیا در مورد یه چی دیگه حرف بزنیم خنثی )

القصه به خصوص از دوستانی که قبلا پایان نامه نوشته اند تقاضای کمک دارم . پیشاپیش از لطف شما مُتُشَکریم .

پ ن : به لطف پرشین بلاگ قالبمون هم به فنا رفت . دوسش داشتم افسوس

   + بهار اناری - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/٢٤