به سوز عشقی خوشا زندگانی ...

اینقدر که 3 روزه از پای این لپ تاپ تکون خوردم به قدری چشام می سوزه و قرمز شده که باز نگه داشتنشون واقعا برام سخته ( یکی نیست بگه تو این حال آپ کردنت چیه بهار ! )

همه چیز از سه شب پیش شروع شد . که بنده خوش خوشک گفتم قبل از خواب یه چک میل هم بکنم و اون یمیل ملعون رو از طرف استاد راهنمام دیدم . ایمیل ایشون همان و زیر سوال بردن کل فصل 4 پایان نامه این جانب همان . با اجازتون من با یه مشاور آمار و 2 تا راهنما انگار هیچی ندارم !! بعد از چند ماه که کلیه ی فصل ها رو تحویلشون داده بودم و به به و چه چه کردن الان که اسم خودشون قراره در صدر مقاله نوشته بشه رفتن با چشم باز خوندن و طی مکاشفاتی دیدن جدول ها اشکالات اساسی داره . اون وقت شب به قدری حالم بد شد که یه آن حس کردم یه سطل آب یخ خالی کردن از سر تا پام . شده تا حالا اون وقتی که حس کردین دیگه همه چی مرتبه ییهو اون "همه چی" , مثل یه ظرف بلور بشکنه و جلوتون هزار تکه بشه ؟! همون طوری .

طبق معمول اولین کاری که به فکرم رسید زنگ زدن به همسری بود . قضیه رو با بغض و فین فین کردن تعریف کردم اونم مثل همیشه سعی کرد با خنده و شوخی حالمو عوض کنه و بعد هم تاکید کرد که برم راحت بخوابم و فردا با هم می بینیم مشکل چی هست و میشه چی کار کرد . نشون به اون نشون که بنده تا صبح فردا کابوس دیدم .

تمام روز جمعه رو من و همسری فصل ها و جدول ها ور بالا پایین می کردیم گاهی هم که من لپ تاپو می ذاشتم کنار و زانوهامو بغل می گرفتم و آی گریه می کردم , اون می ذاشتش رو پاشو و کار رو با خنده و سر به سر من گذاشتن ادامه می داد .

حالا با اینکه کنترل اوضاع دوباره اومده دستم و می دونم باید چیکار کنم , هر جند اصلاح فصل 4 و متعاقب اون فصل 5 و قسمت های زیادی از 3 مقاله پایان نامه وقت زیادی ازم می گیره و ممکنه دفاعم عقب بیفته اما اگه اون روز همسری نبود واقعا احساس تنهایی و دستپاچگی بیشتری می کردم . وقتی داشتم با مشاور آمارم تلفنی صحبت می کردم و گوشی رو گذاشته بودم رو اسپیکر همسری سوال هایی که باید می پرسیدم و اون موقع به ذهن آشفته ام نمی رسید رو روی کاغذ می نوشت و می ذاشت جلوم . وقتی در مقابل نگاه حیران من با نگاهش اشاره می کرد که متوجه شدم باید چیکار کنیم , واقعا قوت قلب می گرفتم . یا وقتی از حرف هایی که حدس می زدم پشت تلفن از آماریست بشنوم دلهره  گرفتم و حس  کردم قلبم تو حلقم میزنه همسری گوشی رو داد دستم و آروم گفت : هیچ اتفاق وحشتناکی نمیفته , با همیم , همین الان زنگ بزن . حس کردم تو مشکلی که برام پیش اومده تنها نیستم .

به قول همسری بالا پایین های پایان نامه مثل نوسانات زندگی می مونه . و من فهمیدم وقتی کنار هم باشیم مشکلات از هم می پاشه و کوه , کاه میشه .

                                    

+ پیرو این عشقولانه ها تصمیمان عوض شد و قصد داریم یک تشکر جانانه در صفحه ی نخست پایان نامه با بهترین الفاظ ممکن و چسباندن پیشوند و پسوند های زیبا به همسر , از همسرک بنماییم . باشد که رستگار شویم . از خود راضی

پی نوشت های لونه ای :

+ چند تا چیز کوچولو مثل توری جلوی پنجره برای خونه خودتون خریدین . زود قاضی میشم و میگم : چرا برای خونه خودمون نخریدی ؟ اونجا هم لازم داره ها ؟! میگی : نخیر اونجا یه مشکل بزرگ داره که نمیشه همین طوری هر چیزی دیدم بخرم و بیارم . و من به خیال اینکه خونه از نظر ساختمانی مشکل داره با عجله می پرسم ؟  چشه مگه ؟ که میگی : باید به سلیقه ی بهار خانوم هم باشه ... جامایعی رو اپنه . بازم زود قضاوت می کنم و میگم : همسر خان !‌تنبل خان !‌جا مایعی جاش رو اپنه یا دیوار روشویی ؟ که میگی : خب بهار می خواستم وقتی میای برای جای نصبش نظرتو بپرسم ...

و من سرشار از انرزی و عشق می شوم وقتی می بینم برای جز جز لونه ی فسقلیمان به نظر و سلایق من اهمیت می دی و احترام می ذاری . حس می کنم رفته رفته هر دو داریم از منیت های خودمون فاصله می گیریم .

عکس های لونه ای :

چند تا گلدون گل(  1 و 2 شمعدانی ها رو هم بردیم لونه ) , هفته پیش با کمک مامان کاشتم تا انشاالله به وقتش منتقل بشه به تراس لونه . این کوشمولوها هم تازه چند روزه که سر از خاک در آوردن و قراره یه گلدون پریوش خوشجل موشجل بشن .

خواهران !‌همسرجان ما اصرار داره که گل میاری واقعا گل باشه و همش برگ نباشه !!!! ( منظرش از برگ گل های آپارتمانی هست بچمون ! خنثی)‌ از بین گل های 4 فصل تا به حال گل شمعدانی و اون گل تصویر اول که اسمشو نمی دونم و پریوش به نظرم رسیده . اگه با گل های 4 فصل آشنایی دارین یاری سبزتان را از تراس لونه ی ما دریغ نفرمایید قلب.

+ عید امروز رو به همه تبریک می گم . شاید خنده دار به نظر بیاد اما حب امام عصر از صلوات های بعد از نماز های یومه ام تو دلمه . که از زمانی که دیگه شروعش رو یادم نمیاد مثل یه قرار قبلی نانوشته و دلی , بعد از هر نمازم 3 صلوات برای سلامتیشون فرستادم با این نیت که اگه لایق بودم شما هم آقا بعد از نمازتون یک صلوات برای بیمه من و زندگیم بفرستین . ( می نویسم صرفا جهت ثبت روزهایم )‌.

+ شنیدنی این لحظه ام ...

   + بهار اناری - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳