من مریضم ، وقتی چشمای تو از من دوره

تاریخ رو که نگاه می کنم می بینم یکماه از شروع بیماریم گذشت . تو این مدت خیلی سختی کشیدم به خصوص یک هفته ی اول که زخمم عمیق و باز بود ، شست و شوی هر روزه ی اون و دردهای ساعت 6 بعد از ظهر که باعث می شد چند دقیقه فقط جیغ بزنم و ناخودآگاه گریه کنم . 

درد ... باید اعتراف کنم که زیاد تو زندگیم درد جسمی نکشیدم . درد روحی چرا اما جسمی نه . و چقدر به این باور ایمان آوردم که درد و بیماری آدمی رو به خدای خودش نزدیکتر می کنه ، سبکتر می کنه ، معصوم تر می کنه و دلنازکتر ... گاهی باید کشید و چشید و گذاشت و گذشت ...

دیروز با بخیه هایی که 2 هفته ای با من بودند هم خداحافظی کردم . امروز باز هم تونستم کنار سفره ی چهارنفرمون بشینم و غذا بخورم ... و آی مزه داد ، آی مزه داد ... چطور تا حالا مزه شو حس نکرده بودم ؟! خودمونم ها گاهی به یه تلنگر نیاز داریم .

2 هفته ی اول هر روز همسری بعد از ظهر ها میومد و زخمم رو شست و شو می داد و پانسمانش رو عوض می کرد و می دیدم بعد از اینکه کارش تموم می شد مژه هاش خیس شده بود ... گرچه که مثل همیشه می زد به شوخی و خنده تا صورت اشکیم بخنده ... ازش ممنونم باز هم کنارم بود . 

شب اول بعد از عمل تو بیمارستان وقتی چشمامو باز می کردم و کنار تختم می دیدمش یه آن خندم می گرفت و به خودم می گفتم : " بهار ! یعنی این فانتزی هات تو حلقت به خدا " ... آخه از شما چه پنهون همیشه یکی از فانتزی هام بود که یه بار مریض بشم و رو تخت مریض خونه افتاده باشم اونوقت تو دل شب همسری دستمو گرفته تو دستش و سرشو گذاشته کنار تختمو خوابش برده زباننیشخند

الان خوبم و خدا رو شکر رو به بهبود . آدم بعد از بیماری یه جور دیگه سلامتیش رو شکر می کنه . می خواستم اینجا از یه سری چیزهای دیگه هم بنویسم . مسائل حاشیه ای که این مدت خیلی باعث آزارم شد ... اما بی خیالشون ... جدا" که وقتی زنی محبت شوهرش رو داشته باشه همه ی آزار اطرافیان جلوش محو و بی تاثیر میشه . 

و آغاز 27 سالگی 

پنجشنبه ( 31 ام ) تولدم بود . یک هفته قبلش هم تولد همسری بود . هر دو مردادی هستیم . می بینید چه شیر تو شیری هستیم ما ؟! شیطان و این آباژور ملوس و نانازی حالا عضو تازه ای روی طبقه بالای تختم شده . 

به آغاز 27 سالگی فکر می کنم ... حقیقتش اینه که دلم می خواست تو این سن به چیزهای بیشتری رسیده بودم ، حداقل زندگیم ثبات بیشتری داشت ...

طی 2-3 شب گذشته رمان " روزان دیروزم " رو خوندم . چه اندازه دنیای بی آلایش و ساده ی دخترک قصه به دلم نشست .

+ دوستان ! اگه کتابی خوندین که دوست داشتین و به نظرتون جالب بوده خوشحال میشم بهم معرفی کنید . 

 

   + بهار اناری - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳