دلم گرفته ای دوست ... + بعدا نوشت

+ می دونستم کلا خانواده ی کم رفت و آمدی هستن . خانواده ی همسرم رو میگم . اما دیگه نمی دونستم به این شدت که بشه یکی از مشکلاتم . شاید دلیلش اینه که به جز یه دایی که اوم زنش بعد از فوت پسر نوجوونش افسردگی مزمن گرفت و وسواس فکری و عملی شدید و از خونه بیرون نمیاد، دیگه تو این شهر فامیلی ندارن . اما من اینجا 5 تا عمه دارم و 3 تا عمو به علاوه بچه های عمو و عمه که هر کدوم ازدواج کردن و باز هم روابط صمیمانه داریم ... اما همسر اصلا اهل این روابط نیست . به طوری که ما تو این مدت عقد بودن خونه ی همه عمه ها و عموهام با همدیگه نرفتیم . حتی عید نوروز . این باعث شد که من عید نوروز امسال هیچ جا عید دیدنی نرم . هر وقت بهش گفتم گفته نه و بهانه های الکی آورده . اوایل منطقی باهاش حرف می زدم . بهش توضیح می دادم که باید با هم باشیم و اگه من تنها برم ظاهر خوشی نداره و آماج طعنه کنایه های یه عده حسودم  اونم تو فامیل من که روابط گرم و صمیمی خیلی مهمه . اما اون هیچ وقت راضی نشد و نهایتا بحثمون می شد . 

دیروز که همسر خونه ما بود و پسر عمه زنگ زد و ما رو دعوت کرد شام تو یکی از پارک های اطراف ، بهش گفتم من که یکماه و نیمه که مریضم و پامو از خونه بیرون نذاشتم بیا با هم بریم حال و روحیه ی من هم عوض میشه . باز هم با یه " نه " محکم مواجه شدم . بعض کردم و دیگه تا وقتی رفت از هر دری که حرف زد سکوت کردم و هیچی نتونستم بگم . این بعض لعنتی نمی گذاشت . دلم نمی خواد اینطور باشه . می ترسم وقتی از خونمون جدا شدم با این اخلاق همسر عملا با همه فامیل که اینقدر به هم علاقه داریم قطع رابطه بشه . اوایل آشنایی که میگفت : دوست دارم " فقط با تو " برم بیرون ، کلی خر کیف می شدم واسه خودم دیگه نمی دونستم منظورش چی هست و میشه مشکلم . نمی دونم باید چطور این اخلاقش رو بهتر کنم ؟ 

+ خواهر شوهر همچنان درحال زهر ریزی هست . تا قبل از این دلم خون شده بود از دست سنگ هایی که سر راه عروسی ما می انداخت ، حالا برگشته به همه گفته ما برای عروسی آماده آماده بودیم مریضی بهار همه چی رو خراب کرد !!!!! من اینا رو کجای دلم بذارم خدا ؟  

+ وای می دونید الان چی شد ؟ از دانشگاه شهری که درخواست طرح هیئت علمی داده بودم تماس گرفتن که شنبه برم و یه مبحثی رو کنفرانس بدم تا ببینن تدریسم چطوره . اینش خوبه اما می دونید من هنوز به همسرک چیزی نگفته بودم که درخواست نوشتم . آخه فاصله شهری که باید برم تا اینجا 2 ساعت هست اما از شنبه تا 4شنبه باید تمام وقت اونجا باشم و پنجشنبه جمعه برگردم شهر خودمون . همیشه آروزی تدریس تو این دانشگاه رو داشتم ( دانشگاه لیسانسم بود ) . اصلا برای همین رفتم ارشد خوندم تا نخوام دیگه بیمارستان کار کنم و استاد بشم . اما چند وقت پیش که به همسر گفتم مخالفت کرد . میگه یکسال طرحت طول میکشه و ما می خواییم عروسی کنیم و نمیشه 5 روز خونه زندگی رو رها کنی و بری هر روز هم که نمیشه تو جاده بری و برگردی ناراحت.  امروز عصر باید باهاش حرف بزنم . بچه ها نظر شما چیه ؟ 

بعدا نوشت :

+ تقریبا فکرامو کرده بودم . آرامش زندگیم ارزشش بیشتر بود .  امروز با دانشکده تماس گرفتم که بگم از درخواستم منصرف شدم . دلیلش رو هم گفتم که برام مقدور نیست 5 روز در هفته اونجا باشم . اینو که گفتم آقاهه مکثی کرد و گفت حالا شما بیا کنفرانس رو بده بعد با گروه صحبت کن و شرایطت رو بگو . شاید قبول کردن که کلاس هات رو 2-3 روز در هفته به صورت فشرده بذارن یا فقط کلاس های صبح رو بهت بدن که تا 12 و نیم یک بیشتر طول نکشه . همون موقع زنگ زدم به همسری . راضی شد که فعلا برم کنفرانس بدم تا ببینیم شرایطشون چطور هست . اما کلا انگار لج کرده . حالا دیگه میگه اصلا نمی خوام یه شهر دیگه کار کنی . همین جا باش .راستش ته دلم یه حسی میگه دوست نداره مرتبه ی شغلی من از اون بالاتر باشه ... 

الان فقط به این فکر می کنم که یه کنفرانس خوب و مفید و با اعتماد به نفس ارائه بدم  . باقیش رو سپردم به خدا که اگه به صلاح زنگیم هست جور بشه .

قراره شنبه تماس بگیرن و بهم موضوع و روز کنفرانس رو بگن . یعنی می تونم راضیش کنم روز کنفرانس باهام بیاد ؟ 

   + بهار اناری - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥