و باز هم روزمرگی...

شنبه دوباره همون آقاهه ! تماس گرفت و گفتش که چند نفر از اساتید این هفته مرخصی هستن و نتونسته تایمی برام بگیره ، عذر خواهی کرد و گفت کنفرانسم میشه برای هفته ی آینده . خب شاید تو این یک هفته که اینجوری افتاد تو دامنمون بشه بیشتر رو مخ آقای همسر هم کار کنم و خودم هم شرایط رو بیشتر بالا پایین کنم . حالا بماند که منی که از پنجشنبه شروع کرده بودم به سرچ و خوندن سایت های مختلف در مورد چگونگی سخنرانی خوب و کلی تکنیک برای خودم یادداشت کرده بودم و یه عالمه ایده از خودم در وکرده بودم که اونا رو یک ساعت رو صندلی میخکوب کنم ، به محض شنیدن این خبر از زبون آقاهه ! یه هورااااای بلند کشیدم و همه چی تعطیل و افتادم به جون کارایی که مختص خودمه و دوسشون دارم . 

اینا رو ببینید :)) فکر کنم جیغی رنگاشون خیلی تو عکس معلوم نباشه اما به شما قول میدم که فوق العاده جیغن ، اصلا یه وضی . جونم براتون بگه که اینا قراره تو هم بپیچن و بپیچن و بشن یه بلوز بافتنی اونم از نوع دکولته !!!نیشخند دیده بودین تا حالا بافتنی دکولته ؟( البته شاید دیدین یا حتی دارین خب ) آقا روزگارم شده اینطوری که هی یه ردیف می بافم هی یه ساعت نگاش می کنم ، خودمو توش تجسم می کنم و تو رویا برای آقای همسری دلبری می کنم و دووووباره از اول ( وقتی تموم شد عکسشو می ذارم ) ...

یادمه اون وقتی که دبیرستانی بودم و یه وقتایی که 4 تا 4 تا امتحان برامون میذاشتن و منم کلافه و اعصاب خورد میومدم خونه ، کیفمو پرت می کردم یه وری و دقیقا اینجوری زبان می نشستم یه ور دیگه و التیماتوم می دادم که این چه وضعشه ؟ مردم ! اصلا از فردا دیگه نمی رم مدرسه ، درسم نمی خونم زووووره ؟

مامان هم همچین خونسرد پا می شد میگفت : هیییچ اشکالی نداره دخترم . پاشو کتاباتو بذار تو کارتن ببر تو انباری ، منم از فردا برات دار قالی می زنم تو اتاقت بشین قالی بباف . منم یهو پکی می زدم زیر خنده از این حرف :) حالا فکر کنید من یه روزی روزگاری استاد یه سری دانشجوهای تخس بشم خیال باطل اونوقت مثلا بهشون بگم بچه ها تا شما چند دقیقه می رین رست منم این بافتنیمو ببافم :))

اینقدر که این کارها رو دوست دارم بوخودا 

                                 

مامان خانوم دیروز رفته بود بیرون . وقتی برگشت دقیقا اینجوری مژه اینو گرفت طرفم و گفتش که برا من خریده ... نمی دونستم در مقابل نگاهش و ذوقش چی بگم واقعا . آخه من اصلا تو نظرم از اینا نبود که . می خواستم از این رنگی هاش که شکل فلفل و هویج و ... هست بگیرم . اومدم بگم مامان آخه شما چرا می ری بدون خودم چیزی برای من میگیری ؟ که دیدم نه اصلا نمیشه بزنم تو ذوقش . با خودم گفتم بهار ! وقتی اینو بذاری رو کابینت آشپرخونت بعد هر بار که می بینیش یادت بیاد که اینو یه روزی مامانت با سلیقه ی خودش برات خریده باور کن که اونو با شیک ترین نمونه هاش تو دنیا عوض نمی کنی . 

نشستم با خودم فکر کردم میشه چیکارش کنم ؟ که در نهایت اینطوری شد 

اون پریوش کوچمولوهای چند تا پست قبل رو یادتونه ؟ چقدر دلم می خواست اولین گلش تو خونه ی خودم باز بشه افسوس

   + بهار اناری - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۱