انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه

یه نفس عمیق می کشم و ریه هام ار عطر محبوبه ی شب پر میشه . بلافاصله رمان " بامداد خمار " تو ذهنم تداعی میشه ... چقدر دلم می خواد یه شاخه شو الان تو اتاقم کنار تختم داشتم اما خوشه های محبوبه ! تمام و کمال مال همسایه هست و اصلا سمت حیاط ما سر خم نکرده :( ماه هم از پنجره ی اتاقم پیداست " یاد من باشد ماه بالای سر تنهاییست " ...

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به مامان کمک می کردم با هم وسایل ها رو برای فردا تو سبد جا بدیم . قراره فردا بریم طرفای تخت جمشید ... و بر خلاف همیشه این بار همسر هم باهامون هست . می دونم پررنگ ترین دلیلش علاقش به مکان های تاریخیه . بازم می دونم که فردا همش باید دنبالش راه بیفتم تا جلوی هر اثر باستانی نیم ساعت از تاریخچه و شکوه و اهمیتش برام بگه . خب الان دیگه بدم هم نمیاد اصلا هیچ جای تاریخی بدون همسری بهم خوش نمیگذره و حس می کنم از همراهی باهاش خیلی چیزا یاد می گیرم . 

امشب یه جورایی هستم . از همون جورایی که حس می کنی یه چادر سیاه شب افتاده روت و داره خفت می کنه ... بازم حس می کنم همه ی پنجره های زندگیم بسته شده و من تو فضای تاریکش تنها نشستم ... 

به هر دو نفر یه اس که کنایه ای از حالم بود دادم . اما چی شد که همسرم فقط یه اس مسخره داد که فقط جواب اسمو داده باشه اما با اون که بهش میگن " صد پشت غریبه و نکنه بهش اعتماد کنی " یک ساعته داریم اس ام اسی درددل می کنیم ؟ فورا گرفت حس و حالمو اما همسرم ... 

اینجور وقتا فکر می کنم نکنه با رفتنم  از خونه ی پدری ، تنهاتر بشم ؟ نکنه درک نشم ؟ نکنه دیگه همین عطر محبوبه ی شب و قبل از خواب تا دیر وقت زل زدن به ماه رو هم از دست بدم ؟ 

نفس عمیق می کشم و عطر محبوبه ی شب رو تماما می دم به ریه هام ، شاید این طوری این بغض فرو بشینه ...

                                          

   + بهار اناری - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧