مهر مهربون

باز هم بوی ماه مهر از راه رسید ! چقدر من این ماه و حال و هواشو دوست دارم ... چقدر حالمو بهتر می کنه ... از این شب های بلندش با خنکای هواش آرامش می گیرم ... با تکیه زدن به دیوار و نشستن زیر آفتاب کم جون و کم رنگش عشق می کنم به خدا ... خش خش برگ های هزار رنگش زیر پاهام بهم انرژی میده ! اصلا یه آرامش عمیقی همین طوری بی خود و بی جهت تو این ماه خوشگل حس می کنم و به خاطر تولدش تو دلم یه جشن کوچولو می گیرم و یه فنجون چای داغ داغ می خورم ... از پاییز لذت ببرید . فصل عاشقاست ... عاشقی کنید باهاش ، طنـازه .

                           

این روزهام صبح هاش به کارهای پایان نامه و راست و ریست کردن کارهای دفاع می گذره ( که اصلا براش تمرکز کافی رو ندارم ) و عصرهاش به خرید . تا الان کت و شلوار و کراوات دومادی آقامون خریداری شده :) وقتی پوشید نگاهش یک لحظه مثل نوجوونی هام دوباره دلمو لرزوند ... خریدها به کندی پیش می ره . عصرها تا بخوایم بریم بیرون غروب شده ، من که مشکل پسند و باید حسابی بگردم  اطلاعات جمع کنم !! و بعد خرید کنم :( 

دیروز وقتی با هم می رفتیم تو مغازه ها داشتم خرید عقدمون رو با خرید عروسیمون مقایسه می کردم . اون موقع من بیشتر کنار مامانم راه می رفتم و همسری هم با بقیه ! برای خریدهام هم بیشتر از مامان نظر می خواستم ، خجالتی هم بودم و روم نمی شد بیشتر از چند جا مدل ها رو ببینم و فکر می کردم زشته همه رو معطل کنم . در مورد لباس ها و خریدهای همسری هم روم نمی شد نظرمو بگم و بعد تو دلم حرص می خوردم . خولاصه اینچنین عروسی با گونه های گلگون بودم  من :)) 

اما دیروز من و همسری به فاصله چند متر از بقیه راه می رفتیم . خودمون می رفتیم ، می پسندیدم ، پرو می کردیم و بقیه تازه از راه می رسیدند . تو انتخاب هامون اولویتمون نظر همدیگه بود و حضور بقیه صرفا جنبه ی تشریفات و رسم و رسوم رو داشت . با هر پرو کلی می خندیدم و مسخره بازی در می آوردیم . و من به خاطر این تغییرات ساده و کوچولو خوشحالم و شاکر ...

این بار بر خلاف خرید عقدمون خواهر شوهر زیاد دخالت نکرد با وجود اینکه اخلاقش تحمیل کردن نظر خودش به بقیه هست ( البته که اگه کرده بود تصمیم داشتم این بار خیلی جدی تر باهاش برخورد کنم و از شما چه پنهون چند تا لقمه های درشت هم از تو خونه براش آماده کرده بودم ) البته این روزا با هم سرسنگین هم هستیم و این مزید بر علت شده بود . خوبه که حالا خانوده همسر همشون فهمیدن که آدمی نیستم که زیر بار هر چیزی برم حتی شنیدم خودشونم این جمله رو به زبون میارن .

راستش روش دوری و دوستی رو در پیش گرفتم . احترام گذاشتن اما جلوگیری از صمیمیت بیش از حد . باید حریم زندگی مستقل خودم و شوهرم رو برای بقیه مشخص کنم .

خدا نوشت :

خدایا : این روزها منو می بینی ؟ تو این روزهایی که بدون آمادگی قبلی و سرزده و تو اوج بی تفاوت شدن هام از راه رسیدن ؟ خدایا ! مراقبم هستی تا این مرحله از زندگیم رو هم درست قدم بردارم ؟ می دونی که خیلی ناتوانم و بدون داشتنت ن م ی ت و ن م ...

خدا جونم ! یه چیز دیگه ! کمک کن این خرید ها تن پوش های تن درستی و خوش بختیمون باشه

( میگی آمین ؟ ) 

   + بهار اناری - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱