دردم از یار است و درمان نیز هم ...

عصر جمعه که آسمون کمی آفتابی شد تصمیم گرفتم برم تو هوای بعد از بارون ، اطراف خونه قدم بزنم . به همسرم اس دادم که اگه دوست داره با هم بریم . استقبال کرد و رفتیم پارک ... زیر برگریزون درختای پاییزی کنار هم قدم زدیم ... از بوفه ی پارک چای نبات خوردیم ... من دستامو گذاشتم کنار لیوان ها ی داغ چای و وقتی گرم شد گوش هاشو گرم کردم ... اونم دست های منو تو دستش گرفت و گرم کرد ... روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین شکلک کشیدم ... مرغابی های توی استخر رو تماشا کردیم ... حدس زدیم دارن به چی فکر می کنن ... اما ... اما خودمون به هیچی فکر نکردیم ...

نخواستیم که فکر کنیم الان خانواده هامون سایه همو با تیر می زنن ... نخواستیم که فکر کنیم چقدر دلمون از هم شکسته ... نخواستیم که فکر کنیم چه حرفایی گفتیم و چیا شنیدیم ... نخواستیم فکر کنیم که یادمون بیاد و بشماریم چند تا زخم به هم زدیم ... نخواستیم که فکر کنیم اطراف ما یا حتی درون ما خیلی چیزا سر جای خودش نیست ... و شاید حالا حالا ها هم جای خودشو پیدا نکنه ... 

خواستیم فکر کنیم مهم اینه که ما هر دو به سهم خودمون داریم تلاش می کنیم درست بشه ...

+ این عکس رو تو مسیر گرفتم . رنگین کمون بعد از بارون رو می بینید :) از آسمون تا روی زمین ادامه داشت :))

                   

+ قرار شد تو این هفته طبق برنامه ی مشاوره قرار بذاریم و با هم صحبت کنیم ...

   + بهار اناری - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٢