همین روزهای من ...

یادمه پست آخر سال رو که می خواستم بذارم وقتی یه سرکی کشیدم به سال پیش رو ، پیش بینی کردم یه سال پر از تحول انتظارمو می کشه که 3 تاش برام از همه شاخص تر بود . تموم شدن درسم و دفاع از پایان نامه ای که خیلی پیچ و خم داشت ، معلوم شدن شروع به کارم و احتمالا عروسیم . این هفته دومین تحول زندگیم رخ داد . بعد از 3 سال دوباره شاغل شدم . اگه بخوام صادق باشم وقتی 3 سال پیش از بیمارستان اومدم بیرون پیش خودم فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی باز هم برگردم به بالین بیمارها ... دوباره نرمی خرد کردن قرص متورال رو زیر دستم حس کنم ... دوباره وقت cpcr ( احیای قلبی ریوی مغزی ) تمام طول راهرو بخش رو بدوم و موقع شوک دادن زیر لب برای مریضم صلوات بفرستم و به مانیتور التماس کنم که ریت و ریتم خوبی بهم بده ... دوباره از سیاهی شب تا سپیده ی صبح رو پشت پنجره ی اتاق بیمار بدحالم بگذرونم ... دوباره به نگاه خسته زل بزنم و بگم : هیچ غصه نخوری ها ! دوباره حالت رو به راه میشه ...

3 سال پیش حال خودم خیلی خیلی خراب بود ... اون سال عشق از زندگیم پر کشیده بود و گم شده بود ... همه زندگیم شده بود پرستاری کردن از اونایی که درد جسمی داشتن برای کم کردن درد روح خودم ... شاید برگشتن دوباره ام شکرانه ی همون یکساله ... 

خدای من ! برای ادامه ی این راه بهم توان جسمی و روحی و علمی بده . 

+ و این روزها اگه وقتی پیش بیاد با همسرم میریم بیرون و با هم در مورد زندگیمون صحبت می کنیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم . راستش این روزها بیشتر بی قراری می کنه و مستقیم و غیر مستقیم می خواد که زودتر بریم سر زندگی خودمون . دلم می لرزه وقتی حس می کنم چقدر تحت فشاره ، بهم نیاز داره و بهش نیاز دارم اما داریم و نداریم همو ...

اما دو تا دغدغه دست از سرم بر نمی داره . اول اینکه از اون زمان نه من با خانوادش رابطه دارم و نه اون و نه خانواده هامون با هم . همسرم میگه:" اونا وقتی ببینن ما با هم خوبیم نرم میشن . تو به فکر خانواده ها نباش ، به خودمون فکر کن . میگه یه جا یه قرار می ذاریم دو خانواده با هم یه چای و شیرینی می خوریم روی هم می بوسیم و تموم میشه  " ساده میگه اما به این سادگی ها نیست این مسئله . 

دغدغه دومم اینه که الان واقعا ما داریم خوب پیش می ریم . این قانون گذاشتن و درست کردن منشور زندگی یه ایده ی خیلی خوب و جالب بود . باعث شده ما خیلی راحت بتونیم در مورد انتظاراتمون با هم صحبت کنیم و به نتیجه برسیم و به هم قول بدیم و ثبتش کنیم . ما الان توی این گفتگو ها نکته های ظریفی رو از همدیگه شناختیم که تو این 3 سال اصلا بهش توجه نکرده بودیم . من  از این گفتگوهای آخر هفته به معنای تمام کلمه " لذت " می برم . از اون روزی که ما این کارو شروع کردیم اصلا از هم دلخور نشدیم ، هیچ حسی رو از هم مخفی نکردیم و تو دلمون حرصشو نخوردیم ، عشق روزهای اول به رابطمون برگشته و وای که اگه ما این کار رو از روزهای اول شروع کرده بودیم هییییییچ وقت همچین اتفاق مسخره ای نمی تونست پیش بیاد و همه چیزو بهم بریزه . دیگه نه تنها اون روز رو لعنت نمی کنم بلکه بخاطر حکمتی که پشت این اتفاق بود خدا رو هم شکر می کنم .

دلم می خواد این گفتگو ها رو ادامه بدیم حتی اگه به قیمت یکی دو ماه عقب افتادن هم خونه و هم بستر شدنمون باشه . دلم می گه داره رابطه ای شکل میگیره پر از آگاهی و اعتماد که با هر بادی نمی لرزه . یه حسی درونم میگه اول شالوده ی بنای زندگیتو سفت کن که ارزشش ماندگارتر از هر چیزی هست ... 

عشقم، بدون که نگاهت همیشه و هر وقت حتی وقتایی که تنفر جای عشق اومد و رو قلبم خیمه زد ، هنوز هم مثل نگاه های اول دلمو می لرزونه و پا بندم می کنه . دست و آغوش من هم بی قرار و منتظره ... 

   + بهار اناری - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱