یلدای من

فکر می کردم شب یلدای متفاوتی نخواهم نداشت ... حتی اون وقتی که تو دفتر درخواست برنامه نوشتم : لطفا شب یلدا شیفت نباشم ، هم . اون وقتی که درخواست ها زیاد شد و قرار شد سرپرستارمون بین بچه ها قرعه کشی کنه هم فکر نمی کردم اسم من در بیاد . حتی صبح هم وقتی رفتم حمام و برای دلخوشی خودم اپیلاسیون خوشگلاسیون کردم چشمم آب نمی خورد اتفاقی بیفته ... اما یکی تو دلم با تموم وجودش شب یلدا می خواست ... مامان که گفت شب خونه عمو دعوتیم و همزمان هم یه اس از همسری اومد برای تبریک یلدا ، جلوی آینه ی اتاقم اشکام سر خوردن . نوشتم : چه فایده ! دلم می خواست پیش هم باشیم ... نشد . جواب داد : می خوای باشیم ؟ . نوشتم : آره اما چطوری ؟ جواب داد : بی خیال بقیه ، می ریم بیرون . 

شب یلدای 92 : ما ، بی خیال بقیه که همدیگه رو دعوت کردن یا نکردن تو خونه هاشون ، زیر دروازه قران ، دونه های انار ، فال حافظ ، گل های نرگس ... لرزیدن از سرما و ها کردن دستامون ، غیییژ جدا کردن نایلون لواشک هایی که تو تابستون درست کرده بودم و نگه داشته بودم برای شب یلدای خونه ی  خودم ، صدای خنده ها ی دو نفرمون ... برگشتن ... اتاقم ... یه تنهایی دو نفره ی دنج ... یه یلدای دو نفره ی عاشقونه ... 

                                    

+ دیشب هم مثل اکثر مواقع تا دیر وقت تو استیشن پیشمون نشسته بود و حرف می زد . به همه کارها هم وارد شده و می خواد کمک کنه . حتی دارو دادن ! زهرا دختر سیزده ساله بخشمون که دیشب می گفت ساعت که بشه 12 ، یکماهه اینجام . تازه شمرده بود که 49 تا آنژیوکت تا حالا بهش زدیم . مشکلش بلاک های قلبی هست و برای تهیه ی دستگاهی که 14 میلیون هزینه اش بود یکماهه تو بخش ماست . دیشب خوشحال بود که پولشون جور شده و به زودی میره تو نوبت ICD . یه دفترچه خاطرات فانتزی آورده بود که براش چد جمله ای یادگاری بنویسم . اکثر بچه ها نوشته بودند ... تاکید داشت حتما مهرت رو هم بزن زیرش ها ... 

5 روز دیگه تولدشه ... خدا کنه تولد دوباره ای هم برای قلب نازنینش باشه . براش دعا کنید .

   + بهار اناری - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢