با اینا زمستونو سر می کنم ...

همیشه زمستون برام مثل یه حس خاصه . حس خاصی که شب ها از جمع شدن جمع کوچک 3 یا 4 نفرمون از هر جای این خونه ی نسبتا بزرگ ، کنار بخاری سالن هال بهم دست می ده . حس بافتنی مامان که همه ی زمستون کنار بخاری هست و هر دفعه لباس دست باف و خوش رنگ یکی از ماها با چرخش های دست مامان قد می کشه . حس آرامشی که تو برداشتن بافتنی مامان و رج زدن هست . حس نگرانی مهربون " بابا جان امروز هوا خیلی سرده ، خودتو خوب بپوشون " بابا . حس وقت هایی که داداشی هست تکیه زدن به بخاری و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن ، از رازهای خواهر برادرانه گرفته تا مسایل روز و این وسط یه عالمه تیکه های بامزه از هم یاد گرفتن . حس غروب ها دراز کردن پاها روی تخت پشت پنجره اتاقت و خوردن چای دارچینی مامان و خوندن یه کتاب قطور . حس پیچیدن شال گردن سفید دور صورتت و " ها " کردن . حس محکم گرفتن یه دست تو دستت و گرم کردن خودت و اون . حس صبح ها تو آفتاب کم رنگ  و بی جون آجرهای دیوار نشستن و گرمای ملایم خورشید رو با تمام وجود لمس کردم . حس شب ها کشیدن پتو روی سرت و جمع شدن زیرش به خاطر نفوذ سرما از پنجره ، ولی حاضر نشی تختتو از کنار پنجره اتاق و حس شمردن ستاره ها یک وجب تکون بدی اون طرف . حس پوشیدن جوراب پشمی تو خونه . حس صبح های زود دیدن خزیدن گربه های کوچولو از سرما ، گوشه ی بهار خواب خونه . حس دیدن آشیونه ی پرنده ها میون شاخه های لخت و و تکیده های درخت ها . حس ...

                         

+ سما ! تو نمی دونی هر روز عصر با خوردن چای دارچینی مامان ، تا چه اندازه دلتنگت می شوم دختر .

   + بهار اناری - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧