دوباره از زندگی ...

راستشو بگم از وقتی اینجا رو تحت یک اقدام جوگیرانه! با دست خودم و بدون کوچکترین سانسوری لو دادم به آقای همسر , حس می کردم برای دوباره نوشتن از روزهاو شب هام راحت نیستم . اما باز هم انگار نمی تونم اینجا رو بذارم و برم یه جای دیگه , ظاهرا امکان انتقال پست ها هم وجود نداره .هنوز نمی دونم اصلا اومدی اینجا و خوندی احوالاتم رو یا نه ؟ازت نپرسیدم خودت هم نگفتی شاید چون قبلا هم می دونستی وبلاگ دارم اما نمی خوام ببینیش ... اما تصمیم دارم هنوز هم همین گوشه با همه دوست هایی که پیداشون کردم بمونم( هستید که ؟) . ازت می خوام زیاد نیای اینجا تا بتونم راحت تر بنویسم هر چند اگه گاهی بیای هم زیاد بد نمیشه چون گاه گداری اینجا تکه هایی از وجود منه که تو نمی بینیشان ...

اسم وبلاگ هم با تصویر هدر قالب جدید که روی دسکتاپم بود توسط برادرم لو رفته . تحمل این یکی را ندارم . فعلا اسم تازه و ظاهر تازه جهت گم و گور شدن در سرچ گوگل جایگزین می شود تا بعدخنثی ... ( اگر خواستید با اسم جدید لینکم کنید ) 

منه همیشه سرمایی امروز پنجره ی اتاقمو بعد از گذروندن فصل سرما باز کردم و اولین صدایی که به گوشم رسید امواج جیک جیک گنجیشک های بهاری بود که لبخندو نشوند رو لبم . راستی راستی بهار بازم تو راهه:)...

خب از روزهایی بگم که اینجا ثبت نشد . چله مون رو یادتونه ؟ دقیقا نمی دونم کیا باهامون همراه بودن اما امیدوارم همه به حاجت های دلشون رسیده باشن . تو روزهای چله خبرهای خوشی از بچه ها گرفتم . لورا .. نازنین بانو ... سارا ... صفا ... .و درست جمعه آخر , روز آخر هم , خودم . جمعه ای که هیچ وقت شاید از یاد نبرمش . بی قراری دلم از بی قراری دلش ... تب کردنم از سردردش و فرو ریختن همه ی پوشالی های دنیا تو وجودم ... و دلم ... دلی که دوباره ملتفت شد دچاره ... 

ببخشید که مبهم می نویسم . ازش گذشته و من نمی تونم جزئیاتش رو بنویسم فقط اینقدری بگم که روابط خانوادگیمون دوباره برقرار شده . درسته دیگه خیلی چیزها مثل اولش نمیشه اما به معجزه ی زمان امید دارم و گنجینه ی من تجربه ها و درس هایی هست که از همه ی این اتفاق ها  نصیبم شد ...حدودای تاریخ عروسیمون مشخص شده و الان من و همسرک یک عدد زوج و زوجه هستیم که در اندک وقتی که بین شیفت های گوگولی و عزیزمان پیدا می شود می دویم این سر شهر و آن سر شهر در جست و جوی یه عدد مکان مناسب جهت برگزاری جشن عروسیمان و ...

                        

آرامم ... خدا رو شکر ... با همه ی دغدغه ها و استرس های تدارکات عروسی , با وقت کم و نگرانی بابت پرشدن تاریخ های مد نظرمان و هزار و یک کار مانده بر زمین , باز هم ته دلم آرام است ... می دانم تمام اوقات در حوزه ی اسحفاظی نگاه مهربانی هستیم.

+ هر روز که تو راه رفت و برگشت به بیمارستان  از پنجره ی اتوبوس فرش های گالری های فرش رو دید می زنم ، چقدر دلم می خواد روی زیباترینشون خونه زندگی پهن کنم ...

   + بهار اناری - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٠