پرستارانه + کمی از خستگی هایم

دیروز یه گردان از رئیس روسای بیمارستان سرزده آمدند بخش و روزمون رو با تقدیم گل و شیرینی تبریک گفتند . ظاهرشان که می گفت خوشحال تر از ما هستند ... . گل را برداشتم و با چسب چسباندم به گوشه دیوار استیشن . 

                                 

اجازه هست کمی غرغرانه بنویسم ؟ خنثی

خسته ام ... خیلی خسته ... اینقدری که امروز بی دلیل چپیدم تو اتاقمو و اشک هام رو یواشکی رها کردم ... از محدودیت های این روزها خستم ... از شیفت های درهم و برهمم خستم از اینکه اینقدر محدودیت زمانی برام ایجاد می کنه و اصلا به کارهای شخصی و کارهای عروسیم نمی رسم و همش خسته ی کارم ... از اینکه همسرک اصرار داره باغ عروسی خارج از شهر نباشه و توی شهری ها هم هیچ کدومش به دلم نیست ... از اینکه اکثر فامیل تا خبر دار می شن میگن اردیبهشت و خرداد بچه های ما امتحان دارن و ما نمی تونیم بیایم عروسیتون ... از اینکه اگه بخوایم بازم صبر کنیم میفته مرداد ماه و آخرای خرداد هم بعدش ماه رمضونه و ما نمی خوام اول زندگیمون مصادف بشه با شرایط خاص این ماه ... خستم از این روزهایی که هر چقدر می دوم به گردشون هم نمی رسم و فقط حرص و جوش گذشتنشون نصیبم میشه ...

ذهنم مشغول و درگیره , وزنشون منو سنگین و خسته کرده .

   + بهار اناری - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/۱٦