زیارت

این هفته خبرهای خوبی برام نداشت . از رفتن دست داداشی توی دستگاه کارخانه ای که اونجا کار می کنه تا ... . دیشب که بابا دیگه تلفنی احوالپرسی کردن رو طاقت نیاورد و رفت شهری که محل کار داداشی هست ، من همش بغض بودم . یادم افتاد به زیارتگاهی که  خیلی دوستش دارم . بعد از اولین باری که  با یه قلب پر از تشویش رفتم زیارتشون با همسر جان عهد کردیم که هر جمعه نماز مغرب و عشا رو مهمونشون باشیم . اما از آنجایی که هیچ جایی نمیشه بی دعوت رفت و عمیقا اعتقاد دارم که باید طلبیده بشی ، چند هفته ای بود که قابل نمی شدیم . تا دیشب . دیشب که با حال خرابم به دلم افتاد بریم زیارت . همسری هم که کار نداشت ( یا اگه داشت چون دید دلم خواسته مثل همیشه نه نگفت )  . رفتیم . مثل همیشه با دلم .

هر بار که رفتیم زیارتشون پشت پنجره های ضریح ناغافل تا چشم هام رو باز کردم همسر جان رو اونطرف ضریح کوچک امامزاده درست روبه روی هم ،  دیدم . و دلمون و حضور یه آقای بزرگوار و خدا خدا که خدا کنه اشک هام رو نبینه ...

دیشب هم سبکبال شدم و آروم .

امروز فهمیدم طلبیده شدنم بی دلیل نبوده . باید خودمو برای اتفاقات پیش رو آماده کنم ... خدایا مواظبم باش لطفا . 

                

+ اینجا شیراز - مسجد و زیارتگاه مطهر حضرت علی بن حمزه ( ع )

   + بهار اناری - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳٠