بدوبدوهای قبل از عروسی

یواش یواش داره خونه از وسایل من خالی میشه ... پارکینگ ... نیم طبقه ی بالا ... انباری ... و حتی اتاقم ... باید اعتراف کنم اتاقم هنوز خیلی دست نخورده . اصلا نمی دونم باید چیا رو ببرم ؟ اتاق جدیدم یه اتاق مشترکه , اینو پذیرفتم که نمی تونم  اتاق خوابمونو کاملا دخترونه بچینم مثل اینجا ... گفتم اتاقمو دست نزنید هر چی رو گذاشتم بذارید همین طور بمونه برام یادگاری . دخترا تو یه وجب جای اتاقشون زندگی می کنند آخه ، من هم برش بزرگی از زندگیم همین اتاق خونه ی پدریه . 

سرویس خواب و مبلمانی که به خاطر دیر حاضر شدنش و بدقولی فروشنده هاش اییینقدر حرص خوردم و دست آخر هم وسط اتاقم نشستم و حسابی از سر دل زااار زدم , الان وسط سالنه تا فردا با بقیه ی وسایل بار بزنیم و منتقل کنیم به خانه ی بخت اینجانب :) فکرشو که کنی اینقدر سر مسایل بی خودی , بی خودکی حرص خوردم که نگو . نشون به اون نشون که چندین کیلو وزن کردم و این روند همچنان هم ادامه داره . ماشااله کارا هم که تمومی نداره گاهی می گم بی خیال کی اول زندگیش همه چیزش سر جاش بوده که من دومیش باشم ؟ هان ؟ همین دمنوش بابونه و گل گاوزبونی که الان مامان برام آورد رو عشقه :)) و این سبد نقل یا گیفت هایی که از صبح داشتم درست می کردم و حالا چقدر دوست داشتنی شدن . سر این هم کلی حرص خوردم که چرا خواهر شوهر نذاشت آماده بخریم گیفت ها رو و گفت خودم درست می کنم و هنوز یکیش رو هم درست نکرده .

فردا هم کارت دعوت هامون حاضر میشه و من باید شروع کنم به چسبوندن روبان ها و همسرک به خطاطی و دعوت میهمان . 

حالا این وسط شیفت دادن را کجای دلم بگذارم که یه پایم بیمارستانه و یک پام چهارجهت اصلی شهر رو هر روز دور می زنه . گوشتونو بیارین جلو : تازه دلم می خواد قالب وبلاگم رو هم عوض کنم خو :()

و ... و من میون همه ی دغدغه های ریز و درشت این روزهام گاهی ته دلم یه حس غریبی دو دو می زنه . دارم یه زندگی تازه شروع می کنم ... زن زندگی می شم ... گاهی به شریک لحظه هام  بدون اینکه بفهمه زل می زنم ... فردا وسایلم منتقل میشه به جایی که بهش میگن خونه ی بخت ... خونه ی من خونه ی خوشبختی هست یا ... ؟ همسفرم چقدر شریک غم و شادیم هست ؟ چقدر می تونم شریک غم و شادیش باشم ؟از این به بعد زن بودن وظایف سنگینی رو روی دوشم میذاره که برای از پسش براومدن ازت کمک میخوام خدا . 

و :))) ... و بهترین اتفاق این روزهامون جور شدن یا بهتر بگم طلبیده شدن خییییلی اتفاقی و بی مقدمه برای پابوسی امام رئوفه اونم درست شب بعد از عروسیمون . هر دومون براش سر از پا نمی شناسیم . این اولین سفر دونفره ی ماست و انشااله ماه عسل شیرینمون و گرفتن هدیه مون از ضامن چشمان آهوها... 

                             

+ تقویم رو برداشتم و میگم با انفاق دو هفته دیگه مونده . بعدم ناش می کنم و می گم : استرس نداری ؟ فکر می کنه و میگه : هنوز که ندارم . راستش منم هنوز ندارم . می خوام فقط بهمون خوش بگذره و هییچ حاشیه ای نتونه ما رو از اصل ماجرا که خودمون و شروع زندگیمون باشه دور کنه . چون می دونم که ارزشش رو نداره . 

+ نبودن هام و سر نزدن هام به وبلاگ های خوشگلتون و دیر تایید کردن کامنت های پر از مهربونیتون رو بر پر مشغله بودن این روزهام ببخشید و فراموشم نکنید , لفطا قلب

   + بهار اناری - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩