آرزویی کن ...

دیروز که وسایل رو بردیم وقتی بقیه گفتن چه شب خوبی رو انتخاب کردین تازه یادم اومد که شب اول ماه رجبه . و یادم اومد امشب رو که بهش می گن " شب آروزها " . 

خدایا آروزهای منو می دونی امشب هم که شبکارم کنار پنجره ی بخش میام و تو گوشت باز هم تکرارشون می کنم . خدایا اما می دونم بدون اینکه لازم به تکرار باشه تو همه رو می دونی . همه ی دل نگرانی هام رو ، همه ی غصه ها و دلشوره هام رو ، همه بغض هایی که تو سینه ام نگشون می دارم تا کسی متوجهش نشه رو ، از همون روزی که برای مامان اون اتفاق افتاد با خودت عهد کردم که دیگه هییییچ وقت هیچ کدوم از ناراحتی های زندگیم رو به خانوادم منتقل نکنم . اونا فقط باید شاد باشن و تو این سن دیگه نباید غصه منو بخورن مشکلات من به خودم مربوطه و تا حالا هم سرش هستم ، دیروز هم منو دیدی ... غم و نگرانی ای که تمام مدت تو چشمم نشست رو تو بیشتر از همه حس کردی ... 

من هم مثل همه ی همسن و سال هام پر از آرزو ام و همه رو هم می سپارم به دست های با عظمت خودت . 

دوست خوبم ! آروزیی کن ... امشب هم شاید شب خواستنه . خدا خاصیت دست هاش اینه ، که بی اندازه می تونه ببخشه 

   + بهار اناری - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱