فصل زنانگی ...

روی مبل پذیرایی خونه کوچیک و خوشگلمون نشستم . سمت راستم پنجره بازه و یه نسیم ملایم و تازه هم تو خونه سرک میکشه و میره . سیب هایی که بعد از ناهار قاچ قاچ کردم و ریختمشون تو قابلمه تا کمپوت سیب خونگی درست کنم روی گاز قل قل می زنه . همسری حمامه . عشقم اینه که ییهو بپرم تو و شیطونی کنم چشمک . 

زندگی جریان داره . دارم کم کم به محیط جدید و زندگی جدید خو میگیرم و از دلتنگی روزهای اولم کم شده . نمی دونم برای تازه عروس های دیگه روزهای اول چطور می گذره ، در مورد من دلتنگی برای خانواده و خونه و اتاقم سر به فلک می کشید و روزی چند بار اشک هام رو یواشکی و علنی در می آورد . همسری گاهی به شوخی می گفت : چه زن گرگرویی گیرم اومده ها خنثی بعد هم بلند می شد یه دستمال می آورد می کشید به چشمهام و اشکامو پاک میکرد و می گفت : خب ببین اینجا هم خونته دیگه . بهش عادت می کنی . سعی کردم زودتر کارهای آشپزی و رسیدگی به امورات خونه رو دستم بگیرم تا هم مشغول بشم و هم اینکه بتونم با فضای جدید رابطه برقرار کنم . الان خونمو دوست دارم . حریم امن لحظه هامه . 

مخصوصا اینجا . تراس خوشگلم :) 1 و 2

از عروسی بگم . دوشنبه صبح بعد از اینکه کمی منتظر همسرک شدم با بغض و اشکی که تو چشمهام بود از زیر قران رد شدم و با بدرقه ی مامان و بابا و داداشی تو ماشین همسری نشستم و راهی آرایشگاه شدیم . تو راه بهش گفتم ببین امروز روز ماست . بیا امروز نه اجازه بدیم چیزی ما رو ناراحت کنه ، نه خودمون باعث ناراحتی همدیگه بشیم ، نه اخم کنیم و بدخلقی . بیا همش بخندیم و بهترین خاطره ها رو بسازیم برای هم . و همین طور هم شد . روز عروسیم تا الان بهترین روز زندگیم بود خدا رو شکر . 9 صبح رسیدم ارایشگاه و تا 1و نیم هم حاضر بودم . بعد هم همسری با فیلمبردارها اومدن سراغم و داداشم هم که یه مقداری از مسیر رو راننده ی فیلمبردار بود . داداشی بعد از اینکه تازه دیدم یه جوری ذوق زده اومد سرشو تو ماشین کرد و با نهایت ذوق گفت : چه خوشگل شدی ! این جمله با اون لحن هیچ وقت از یادم نمیره دیگه :)) همسری اینجوری نگفت تا خودم ازش نپرسیدم افسوس

بعد هم که تاساعت 7و نیم تو باغ و آتلیه و لبخند زدن به دوربین قیلمبردار و عکاس و زست های آرتیستی . بعد هم با استقبال مهمونامون و آتیش بازی و عود و اسپند وارد باغ شدیم . و اگه شما فکر کردید که بنده اندکی عروس سنگین و رنگینی بودم سخت در اشتباهید . از اول مجلس با اون کفش پاشنه چند سانتی و نوک تیز عینهو عروسک کوکی اون وسط قر دادم تا صبح . تازه یه کم هم که خسته می شدم می رفتم سر یکی از میز ها و با دخترا دست می زدیم و واسونک می خوندیم . اصلا یه وضی . کم مونده بود برای خودم کل بزنم فقط . اما خدا رو شکر خیلی جو صمیمانه ای بود و فکر می کنم به همه خوش گذشت . 

شب بعد هم راهی پابوسی امام رضا شدیم . تو هواپیما ( رفت و برگشتمون شب بود )‌ سفر دو نفره ی خوبی بود . اولین سفر دو نفره . که البته یه سری دغدغه های اوایل زندگی من رو خیلی اذیت کرد . چیز جالب برام تعدد زوج های جوونی بود که معلوم بود تازه ازدواج کردن و برای ماه عسل اومدن خدمت آقا . یه حس خوبی به آدم می داد. اتاقمون توی هتل ( که البته خیلی دلگیر بود :( )

بعد از اون یه هفته من و همسری مرخصی بودیم و به امورات خونه رسیدیم . 

همسرکم سعی می کنه تو کارهای خونه کمکم کنه . صبح ها و بعد از ظهرها خودش چای درست می کنه . تو انداختن و جمع کردن سفره کمکم می کنه . از غذاهام تعریف می کنه حتی اگه زیاد خوب نشده باشه ( اولین غذایی که درست کردم ) . اگه نرسم غذا درست کنم بد غذایی در نمیاره و هر چی از غذا تو یخچال داشته باشیم می خوره . صبح ها که زودتر بیدار میشه و می خواد بره سر کار اینقدر یواش یواش و پاور چین پاورچین کارهاشو می کنه تا من بیدار نشم خودش صبحانه می خوره درو یواش می بنده و میره ( هنوز بلد نیست بوس کنه و بره فکر می کنه از خواب می پرم ) . وقتی می خوام صبح زود از شبکاری برگردم حتی اگه مثل امروز تعطیل باشه و نخواد بره سرکار ساعت میذاره تا به موقع بیدار بشه و بیاد دنبال من . نمازهاشو باصدای بلند می خونه و صداش تو کل خونه ی کوچیکمون پر میشه ...

بابت کامنت های تبریک و مهربونی هاتون  از تک تکتون  متشکرم . یواش یواش تایید می کنم . این گل های مریم که چند شب پیش از گلفروش های پشت چراغ قرمز خریدیم تقدیم به وجود نازنین و همراهتون . 

+ یه سری دغدغه های خاک بر سری این روزها فکرمو مشغول کرده و کابوسم شده .

   + بهار اناری - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦