تعطیلات من

بعد از اون همه هفته هایی که بعد از عروسیم مثل چی ! شیفت دادم هدنرسمون دلش به رحم اومد و 4 روز بهم مرخصی اجباری ! مرحمت فرمود که البته امروز روز آخرشه دیگه . یکشنبه لانگ بودم و برای افطاری هم خونه ی مادر شوهر دعوت بودیم . شیفت پرکاری بود و بی نهااااایت هم خسته بودم . افطاری رو که خوردیم زودتر بلند شدیم خزیدیم تو لونه ی خودمون و من با این قصد که چشامو ببندم و مستقیییم برم تو رختخواب نمی دونم چرا راهم کج شد و رفتم سمت یخچال و وقتی بازش کردم برق از سرم پرید . 5 کیلو گوشت تو یخچال بهم نیشخند می زندند . بچه م رفته بود ییییهو 5 کیلو گوشت خریده بود ! کف آشپزخونه ولو شدم اساسی . فکراینکه اون موقع شب با این کوفتگی بلند شم این گوشت های گوگولی رو تیکه تیکه کنم حرصم می داد . چاقو رو برداشتم و چند تاییش رو با حرص و جلو چشمای همسرک تیکه کردم اما دیدم نه ! نمیییشششه اصلا . شاهکار آقا رو با چاشنی چشم غره و سر تکون دادن و اینا گذاشتم تو یخچال و خوابیدم . 

بله اولین روز مرخصی ما در جوار این پاره های تن گوسفند بی زبان شروع شد . من هم که از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان تا حالا دست به گوشت خام نزده بودم . مثل همه موقع های کلافگی و لاعلاجی " مامان " اومد تو ذهنم . زنگ زدم بهش و در عرض 20 مین خودشو بهم رسوند برای کمک . مامانا گنج های زندگیمونن به خدا . با زبون روزه و اون هوای گرم انگار پرواز کرده بود . با هم و در کنار مامانم ترتیب گوشت ها رو دادیم و بسته بندی کردیم و گذاشتیم توی فریزر . تازه حلوا هم درستیدیم . روز خوبی شد . دلم برای آشپزی کردن با مامانم و تو آشپزخونه کنار دستش وول خوردن تنگ شده بود ...

این چند روز به امورات خونه بیشتر رسیدم و کارهای خونه زندگیم نظم بیشتری داشت . بیشتر با خیال راحت غذاهای تازه تازه و جدید پختم ، بیشتر جلوی تلوزیون لم دادم و برنامه های دلخواهمو دیدم ، بیشتر کتاب خوندم  و خیلی پیش اومد که تو دلم گفتم کاش خانه دار بودم . اما خب بلافاصله این فکر هم سراغم میومد که اون وقت شاید زندگیم یه روال تکراری و کسالت بار در پیش می گرفت . حالا جدا از استقلال مالی و حس بی نظیرش و پویایی ای که به دنبالش هست . 

امسال اولین ماه رمضون دو نفره ی ماست . اولین سالی هست که دم دمای افطار دیگه نمی تونم بی حال رو تخت اتاقم بخوابم و ثانیه ها رو بشمارم . حس مسئولیت و سفره ی رنگینی که با دستای من باید چیده بشه و کسی که با حاصل کار من روزشو افطار می کنه و من شاید تمام مدت یواشکی نگاهم به بشقابش هست که ببینم کامل خورد ؟ خوشش اومد ؟ الان سیر شده ؟ نکنه گرسنه باشه و فردا ضعف کنه ... نماز مغرب رو میره مساجد مختلف شهر . علی زغم اینکه دوست دارم مثل هر سال لحظه های اذان مغرب پناه ببرم به پشت پنجره ی اتاق و با خدا راز ها و درددل های در گوشی بگم اما به غیر از دوشب بقیه رو همراهیش کردم . دوست داره همراهش باشم . سحر ها با هم بیدار میشیم ، دعای سحر گوش می کنیم و جلوی تلوزیون سحری می خوریم . و من برای همه ی روشنایی های این شهر سلامتی و ارامش دعا می کنم و بعد صدای اذان صبح ... که اگه خوب خوب گوش کنم از پنجره ی باز خونه می تونه به گوش هام برسه . عاشق اذان صبحم که از مناره های یه مسجد دور دست به گوش برسه . حس خلا و آسایش... و منو می بره به بچگی هام و خوابیدن تو حیاط اون خونه ی ویلایی و صدای اذان بعد از تحمل دردهای اولین ق ا ع د گ ی ها که منو شب تا صبح بیدار نگه داشته بود و بعد انگار به یه خواب عمیق فرو می رفتم ...

+ تو این شبا دلم خیلی وقتا پیش سفره ی سحری و افطاری خونه خودمون هست و دلم عجیییب یک دفعه تنگ میشه . و گاهی که فکر می کنم همسر تو دو قدمی خانوادش هست و روزی چند بار می تونه اونا رو ببینه اما من ... بیشتر دلتنگم می کنه و فکر می کنم انصاف نیست . انصاف نیست که من هفته ای یکبار خانوادم رو ببینم. اونم معمولا همسر کلی امروز و فردا می کنه و قبل از رفتن ساعت رفت و برگشت رو تعیین می کنه و حس می کنم که خیلی با رغبت نمیاد . این جور وقتا ازش دلخور می شم و باهاش سرسنگین . من هم دلم برای خانواده ام تنگ میشه ... اونا هم همین طور ... کاش بیشتر اینو درک می کرد ... 

+ هفته ی گذشته رفتیم عکس هامونو انتخاب کردیم .براشون خیلی ذوق داشتم و  اکثرا خوب شده بود و هر دو راضی بودیم . گفته دو ماااه دیگه فیلم و آلبوم ها رو تحویلمون میده ! واقعا اینقدر کار می بره ؟

+ کسی نخنده ها ! شبایی که آشغال هامون زیاده یه حس خوبی می دوه تو تموم جون من . حس زندگی ... اینکه تو لونه ی ما زندگی در جریانه ...

   + بهار اناری - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩