تلنگرهای زندگی

دیروز منتظر بودم همسر اس بده که فلان جا منتظرتم, دیرنکنی ... اما وقتی صدای کوچولوی گوشیم بلند شد فهمیدم مریضه و نمی تونه مثل هر روز بیاد دنبالم . خودمو با تاکسی رسوندم خونه و تو دلم همش دعا می کرم : خدایا اون دعای مستجاب بعد از روزه ی امروزمو که خودت قولشو به همه دادی سلامتی همسرم باشه . زود زود ...

خونه که رسیدم مامانش و خواهرش هم خونمون بودن . خیلی بی حال بود و بلافاصله فهمیدم ویروس این روزا که خیلی شایع شده تو بدن اونم داره ورجه وورجه می کنه ...

بعد از لانگم رفتیم درمانگاه و تو خونه براش سرم وصل کردم و ... و خوابم برد و خودش از دستش کشیده بود . 

+ گاهی وقتا یه چیزایی و یه اتفاق هایی بین روزمرگی های زندگیمون پیش میاد که یه تلنگره , یه تلنگره که یادمون بندازه اگه این تلنگرا زده بشه حاضریم دار و ندارمون رو بدیم تا همون چهره ی معمولی و تن سالم عزیزمون رو ببینیم و بعد دیگه هیچی نمی خوایم . خدایا بازم شکرت ... 

+برای سحری خواب موندم ... و  امان از دست این هورمون های لعنتی که وقتی کم میشه تو هم رسما کم میاری ... امروز حالش بهتر بود . دلم نمی خواست بداخلاقی راه بندازم ولی انگار بعضی از روزهای تقویم ظرفیت آدم به شدت میاد پایین . 

خنده داره اما با بی رحمی دلت می خواد این pou بنده خدای گوشیت رو هم زجر بدی :)

+ دوباره پرشین قاط زده و نمیشه کامنت ها رو تایید کنم ! :( ببخشید . انگار این پرشین جونی هم هر چند وقت یه بار این هورمون هاش همچین یه تکونی می خوره ها چشمک

   + بهار اناری - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱