تو کنار منی ؛ نمی ترسه دلم ...

بعد از یک روز که پر از بدوبدو های زندگی بود , کوسن کوچولوی مبل رو به روی پنجره رو می ذارم پشت کمرم و تو سکوت شب سرکی  می کشم به اینجا . امشب که همسری خسته بود و زود زود رفت خوابید اولین شبی هست که تو این خونه با خودم خلوت شبانه دارم . یادش بخیر اتاقم و اون پنجره ی بزرگ و مهتابی ماه و ساز جیرجیرک ها ... به این فکر می کنم که چقدر زود 3 ماه شده که دارم زیر این سقف سر می کنم . روزها و شب هایی که به سرعت برق و باد برام در گذرند , چقدر این روزا وقت کم میارم چقدر بدوبدو می کنم چقدر خانوم خونه شدم چقدر گاهی زنانه گی هام اوج می گیره تو این چهاردیواری امن و چقدر خنده باصدای بلند , جیغ های از سر ذوق , بغض های یواشکی , هق هق گریه تو یه آغوش وسیع  ...

شکرانه میذارم کنار برای همه چیز ...

                                   

سومین ماهگرد عروسیمون مصادف شد با تولد همسری . اون روز آف گرفته بودم . از سر کار که برگشت هدیه هاشو چند جای خونه قایم کرده بودم . یکی اینجا , یکی اینجا کادوی اصلی که بین کاور پتوها قایم شده , اینکه من و همسری عاشقش هستیم اینجا زیر شومینه:) و اینم اینجا روی بالشش و زیر رو تختی . وقتی به هر کدومش نزدیک می شد من ضرب می گرفتم و اونم پیداشون می کرد . 

+ شب ها قبل از خواب کتاب " روزها " می خونه . هر وقتی که کارم زودتر تموم بشه می رم کنارش دراز می کشم و اونم با صدای بلند برای هردومون می خونه بعد هم مسیج های با مزه و ب یمزه ی واتس آپی من و خواب ...

+ سوالی که این روزا زیاد باهاش مواجه میشم اینه : نمی خوای بذاری بچه دار بشی ؟ نی نی نیومده ؟!‌ و من هر بار د رجوابش دهنم باز می مونه که مگه میشه با گذشت فقط 3 ماه از شروع زندگی بذاری بچه دار بشی ؟ مردم به همه کار آدم کار دارن . 

یه چیزی در گوشی بگم ؟: حی می کنم همسری هم زیاد بدش نمیاد . شاید اون به چیزای دیگه ای فکر می کنه و من دغدغه های دیگه ای در مورد این موضوع دارم ... چند شب ژیش که بی خوابی زده بود به سرمون با خنده و مسخره بازی برای بچه هامون اسم انتخاب می کردیم . جدی که شدیم هر دو گفتیم اگع پسر شد اسمش آرش بشه . گفتم اگه دختر شد چی ؟ همسری گفت اگه دختر شد اسمش مناسبتی بشه . گفتم کاش بهار بشه ...

+ تولد من یک هفته با هم فاصله داره . کادوی من هم یه دستبندناناز بود و یه کارت تبریک . پشت کارتم نوشته بود : من امروز باعث شدم یک لبخند به لب ها یتو بشینه پس تو هم امروز یک لبخند به دیگری هدیه کن . تو برام می خندی ؟ لبخند

پ ن : همسری میگه: این عکس ها رو چرا تو وب می ذاری ؟ بهش میگم : شاید یه روز آلزایمر بگیرم :))

   + بهار اناری - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥