فقط یک ماه و نیم دیگه تا پایان طرحم مونده . این روزا هر کی تو بخش بهم می رسه می پرسه : چقدر دیگه داری ؟ هدنرسمون مهربون تر شده و با دلم بیشتر راه میاد . راستش گاهی دوست دارم زودتر تموم بشه شاید که بشه یه کار بهتر و با ساعات کاری کمتر پیدا کنم و گاهی هم دلم می گیره هم واسه اینکه بی کاری منو کلافه می کنه و هم دور شدن از محیط کاری مخصوصا محیط کاری ما که شیفت های درگردش و روز و شب با هم بودن ازمون خواسته و ناخواسته یک خانواده می سازه ، دلتنگم می کنه . تا خدا چی بخواد ... 

زندگی هم در جریانه . چم و خم کارها بیشتر دستم اومده و دیگه تمام وقت در خدمت دیگ و قابلمه نیستم :) روابطمون هم پخته تر شده . عصبانیتم هام رو بیشتر می تونم کنترل کنم و تضاد ها رو بپذیرم . همسر برام تبدیل شده به یک دوست خوب و بیشتر از همه بایت این شادم که چیزی نیست که نتونم بهش بگم( حتی چیزهایی که معمولا به هیچ کس نمیشه گفت ) . 

شب ها بعد زا خوندن کتاب " روزها " که جلدهاش تمومی هم نداره ، قبل از اینکه خوابمون ببره یک شب من دو غزل عاشقانه از حافظ می خونم و یک شب همسری دو غزل از سعدی . هر دومون عاشق این دقیقه هاییم :)

دو روز پیش رفتیم برای داداش خواستگاری . خواستگاری دختری که چند ساله خواستارشه . قبل از اینکه بریم دلم خیلی شور می زد . یه نگرانی خواهرانه . شب قبلش یهو برگشتم و رو به روی همسر زل زدم بهش و گفتم : خونه تکراری شده برام ، دلم می خواد برم بیرون ، منو ببر پارک !!!! یهو با تعجب نگام کرد و گفت : چته ؟ صورتمو چسبوندم بغلشو اشکام ریخت پایین بی اختیار ، گفتم دلم نگرانه ، دلم استرس داره ، دلم تند تند می زنه ... گفت دعا کن هر چی خیرش هست همون بشه . خدایا خیر و صلاح و تقدیر داداش هم دست تو . دختره رو که دیدم شبیه عکسش بود . آروم بود و سر به زیر . خانوادش هم بد نبودن ساده و صمیمی .و شاید زیادی ساده و خودمونی . نمی دونم ... قرار شده تحقیق کنن ...

و در پنجمین ماهگرد عروسیمون باز هم طلبیده شدیم برای زیارت امام رئوف :) این بار همراه با مامان هامون . انشااله سفر خوبی باشه . نایب الزیاره همه دوستان هستم . 

   + بهار اناری - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠