شروعی دوباره

فکر کنم منم باید با همون جمله ی کلیشه ای شروع کنم : واقعا که وقتی یه مدت ننویسی دیگه نمی دونی باید چه جوری و از کجا شروع کنی ! . اما دلم واقعا بریا اینجا تنگ شده بود . برای از خود نوشتن . 

فردا روز مهمی هست برام ... و شاید باید بگم برامون ... برای من شروع اولین روز کاری در محیط جدید( بیمارستان قلب ) و برای همسر اولین روز کاری در پست جدید . بعد از دو هفته تعطیلی که دغدغه های ریز و درشت - که هوز هم مقداری از اونا پا برجاست - اجازه نداد بفهمم کی گذشت , فردا وارد بیمارستان جدید و بخش جدید می شم . روراست که باشم یه کم استرس دارم اما خب باید این بار بتونم بهتر از دفعه ی قبل شرایط رو مدیریت کنم و زود جا بیفتم و کار رو دستم بگیرم . خدا کنه همکارهای خوبی هم نصیبم بشه که با هم دوست های خوبی بشیم .

روزهای سختی برای تصمیم گیری بر من گذشت و من هر روز بیشتر فهمیدم که توی دوراهی ها چقدر تصمیم گرفتن برام سخت میشه و خودمو این جور وقت ها اذیت می کنم . همسر رو هم خیلی اذیت کردم اما مثل همیشه آغوشش برام باز و پر از آرامش بود ...

نمی دونم تقدیرم اونجا چطور رقم می خوره اما فقط از خدا می خوام زمین و هوای اونجا رو برام امن و آروم کنه . الهی به امید تو . 

+ تو این مدت عکس و فیلممون رو هم تحویل گرفتیم . عکس ها عاااالییی شده بود . همه  سکانس های خنده دار و دلبرانه ی فیلم رو هم دیگه حفظ شدم لبخند . دوباره خاطرات رو برامون زنده کرد وقت یکه من تو اوج پریشون احوالی هام بودم باعث شد که وقت و بی وقت خجسته دل این قسمت از ترانه ای که گذاشته بود روی لحظه  ی ورودمون رو فریاد بزنم : چقدر قشنگه لباس تافته ی تازه عروس ... چقدر بلنده موهای بافته ی تازه عروس لبخندو مقابل لبخند متعجب همسر از خل بازی ها و سیر موج گونه ی حالات من  , قاه قاه بخندم .

+ خدایا در مورد اون قضیه منتظرم . این بار هم با خواسته ی دلم راه بیا ، لطفا .

   + بهار اناری - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۸