زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

حس غربت دارم ... غریبی ... تا الان سومین باره که می رم تو محیط جدید و همه ی این حس های غریبونه می ریزه تو وجودم تا یه مدت که ته نشین بشه و درست بشه . خیلی روزای بدیه روزهای اول ورود به یه جایی مخصوصا محیط کاری ... تنهایی ، غریبی ، ساکتی ، با اخلاق ها آشنا نیستی ، تو صحبت های صمیمانه شان واردت نمی کنن ، هنوز روی کارت هم سوار نیستی تا بخوای سرت تو کار خودت باشه ، با روال کارها آشنایی نداری ، حتی باید از این راننده سرویس هم حرف بشنوی ... هی ی ی چقدر مهاجرت سخته ... خدا کنه زود همه چیز به روال عادی برگرده و این بغض های گاه و بی گاه من که مثل بچه های کلاس اولی می مونه که هر روز نمی خوان دیگه برن مدرسه ، هم نم نمک کم و کمتر بشه . 

   + بهار اناری - ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢