عقد داداش روز جمعه به خوبی برگزار شد . هر چند یه سری اختلاف فرهنگ ها میان دو خانواده و قوم از همون لحظه ی ورود به چشم میومد . آخه خانواده ی مادری عروس ترک هستند . وقتی عقدشون رو می خوندن خودم رو سرشون قند ساییدم و از ته دلم دعا کردم برای خوشبختی و آرامش هردوشون . خدا کنه انتخابشون انتخاب درستی بوده باشه . به قول یکی از همکارهام این روزا که دختر و پسرا خودشون همدیگه رو می پسندن و تصمیم به ازدواج می گیرن و خانواده ها هم خواه ینخواهی باید تسلیم بشن فقط باید دعا کرد انتخابشون اشتباه نبوده باشه . 

از اون شب یه حوریم . شاید فکرم مشغول شده که حسابی حساس و عصبی شدم . از همه چیز دلخور می شم . "من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ..." طوری که دلم می خواد سرم تو کار خودم باشه تا کمتر با کسی اصطکاک پیدا کنم . همون شب که با فامیل همراه از شهر اونا برگشتیم تو گروهی که تو وات س آژ داریم نوشتم " امروز خواهر شوهر شدم ولی دلم گرفته . می ترسم داداشم ازمون دور شه " . زن ژسر عمه فوری نوشت " بهار خواهز شدی نه خواهر شوهر . اینطوری فکر نکن " . واقعا میشه مثل خواهرنداشته ام بشه ؟ 

یه چیزی رو هم این مدت به وضوح دریافتم و اونم اینه که همه چیز رو نمیشه و نباید به شوه رگفت . بعضی چیزها مثل تف سر بالاست . از اون روز تا حالا دارم به طرز تابلویی جلوی همسر از عروس و خانواده اش و همه چیز تعریف و تمجید می کنم چشمک

و ... حس می کنم زندگی تکراری شده . همسر سرگرم کارهای خودشه و منم همین طور . دلم یه تنوع جانانه می خواد ...

   + بهار اناری - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢