روزای آخری که می خواستم از بیمارستان قبلی بیام بیرون خودشون ازم خواستن که در مورد گزارش خطاهای بیمارستان بازهم باهاشون همکاری داشته باشم و دستشون رو خالی نذارم . خب من هم ، هم به این کار علاقه داشتم و هم اینکه به خاطر حفظ رابطه ها و اینکه اگه باز هم خواستم یه روزی تو اون بیمارستان مشغول به کار بشم راهم باز باشه ، و خب حق ازحمه ای هم بایتش می گرفتم ، قبول کردم . با وجود اینکه وقت خیلی زیااادی ازم می گرفت . کار ماهیانه بود و باید آمار یک ماه رو آخر ماه تحویل می دادم و این محدودین زمانی خیلی هم باعث دغدغه خاطرم می شد اما خب هر طور بود سعی می کردم به موقع و به بهترین شکل کار رو سر ماه تحویل بدم . اونا هم خیلی راضی بودند . تا اینکه این ماه وقتی یه سر رفتم بیمارستان تا به بچه ها سر بزنم و یه سر هم به اتاق این خانم رئیس زدم گفتش که دیگه نمی تونیم این اوراق رو بفرستیم به شما که خارج از بیمارستان ما هستید و گزارش های این ماه رو بدون اینکه به من اطلاع داده باشند ، داده بودند به یه نفر دیگه . 

خب راستش من خیلی بهم برخورد . حداقل می تونستند منو در جریان بذارند و بعد کار رو ازم بگیرند و اصلا مگه خودشون اصرار نکردند که وقتی از بیمارستان رفتم باز هم من کار رو براشون انجام بدم ؟ واقعا که هییییچ اعتباری به این سیستم ها نیست . تا وقتی بهت احتیاج دارن جوری تحویلت می گیرند که حسابی براشون نقش یه خر خوشگل رو ایفا می کنی ولی وقتی هم گزینه بهتری داشته باشند راحت ازت می گذرن . واسه همینه که دام می خواد همیشه تو کارم یه استف ساده بمونم . 

از وقتی اینجوری گفتن دست و دلم به کار نمی ره که باقی مونده کارشون رو م تموم کنم و تحویلشون بدم . 

اصلا همین گلیم خوشگلی خودمو عشقه که پایه هاشو زدم و می خوام ببافم . ببینیدش 

دارم مرجان فرساد گوش می کنم . تو یه عصر قشنگ زمستونی که بوی بهااار میده :))

خونه ما پشت ابراست 

اونور دلتنگی ماست 

ته جاده های خیسه 

پشت باد و پشت دریاست 

خونه ما قصه داره 

آلبالو و پسته داره 

پشت خنده های گرمه

خونه ما شادی داره 

توی حوضاش ماهی داره

کوچه هاش توپ بازی داره

گربه های نازی داره ....

   + بهار اناری - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦