زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

حس غربت دارم ... غریبی ... تا الان سومین باره که می رم تو محیط جدید و همه ی این حس های غریبونه می ریزه تو وجودم تا یه مدت که ته نشین بشه و درست بشه . خیلی روزای بدیه روزهای اول ورود به یه جایی مخصوصا محیط کاری ... تنهایی ، غریبی ، ساکتی ، با اخلاق ها آشنا نیستی ، تو صحبت های صمیمانه شان واردت نمی کنن ، هنوز روی کارت هم سوار نیستی تا بخوای سرت تو کار خودت باشه ، با روال کارها آشنایی نداری ، حتی باید از این راننده سرویس هم حرف بشنوی ... هی ی ی چقدر مهاجرت سخته ... خدا کنه زود همه چیز به روال عادی برگرده و این بغض های گاه و بی گاه من که مثل بچه های کلاس اولی می مونه که هر روز نمی خوان دیگه برن مدرسه ، هم نم نمک کم و کمتر بشه . 

/ 6 نظر / 43 بازدید
مهتاب

سلام خوبي خوبم-از وبلاگت خوشم اومد.اگه پايه اي بيا تو سايتم و لينک وب لاگتو برام بذار تا من وبقيه بچه ها بتونيم هميشه ادرس سايتتو داشته باشم و بهت سر بزنيم. منتظرم[قلب]

رستگار

چه جالب! واقعا اینطور هستی؟؟ نگران نباش! انسان یه خصلتی داره به نام عادت کردن ...!

سارا

دوست خوبم نگران نباش این نیز بگذرد[بغل]

roooh

سلام سلام امید وارم خوب و سلامت باشید بعد از مدتی اومدم و آپ کردم خوشحال میشم یه سر بزنید آخه تولده صبایی گفتم که به دوستان گرامی (هم لینکیای عزیز) خبر بدم اگه قابل دونستن بیان به وبم [لبخند][لبخند][گل][گل]

باران

موفق و پیروز باشی