هستم

دلم می خواد بنویسم اما نمیشه . یا وقتش نیست یا حاش گاهی هم هردوش ... 

خب بهتره از ادامه ی پست قبل بنویسم . از اونجایی که خیلی تو تصمیم گیری ها خودمو میذارم تو راهی و اذیت می کنم و واقعا به جایی می رسه که از دست خودم کلافه می شم ، بازم یه مدت حلم خیلی بد بود و فکر می کردم برای انتخاب محل کارم اشتباه بزرگی کردم و باید می رفتم پیش شوهرم . خیلی خیلی خیلی حس های بدی بود که بی علاقه و بی انگیزه می رفتم سر کار و اونجا هم تا تقی به توقی می خورد دلم می خواست خودمو یه جایی قایم کنم و گریه کنم . الان یه کم بهتر شدم و دارم از محیط قبلی جدا می شم و به  اینجا با تمام خصوصیات خوب و بدش عادت می کنم . یه نعمتیه نعمت عادت کردن . دارم سعی می کنم به این اعتقاد پیدا کنم که اگه قسمتم باشه حتما یه روزی بر م یگردم به بیمارستان محل کار شوهرم . جایی که پای دلم سریع تر می دود ... 

بهدش هم تازه خبر اینکه انگار جدی جدی داریم خواهر شوهر می شویم :))(( الان نمی دونم باید چه آیکونی بذارم ! راستش عنوان خواهر شوهر رو دوست ندارم . جمعه بعدی عقدشونه به امید خدا . عروس خودش اصرار کرد که باهاشون برم خرید حلقه و لباس عقدش و این چیزا .  خواهراش نمی تونستن بیان و می خواست یکی همراهش باشه . خوشم اومد که از اول با من صمیمانه برخورد کرد . حین خریدشون یه حس های متفاوتی با من بود . اخه دقیقا همون جاهایی رفتیم که چند ماه قبل برای من به عنوان عروس می رفتیم خرید . به یاد خودم و همسری می افتادم و همه اون روزها و ماجراها . دلم نمی خواد دیگه برگردم به اون روزا ، سرم گیج می رفت با یاد آوریش . خدا رو شکر که الان زندگیم به یه ثباتی رسیده . آرامشی که تو خونه خودم دارم هیچ جای دیگه ای ندارم . 

+ چی بهتر از این که بعد از یه دلخوری کوچولو که همسری می ره خرید بعدش از در که وارد میشه  تو دستاش عشق محبوب من باشه . سمنووووووو . جونمی جووون :)) و این میشه آغاز طلوع خورشید بر غم های آب شدنی :)

/ 1 نظر / 34 بازدید
افسون

نگران نباش بهارکم خواهر شوهر هیچم بد نیست، مگه میشه بهار من یه خواهر شوهر بد باشه؟ مبارک باشه دامادی داداشت... امیدوارم خیلی زود به محیط کار جدیدت عادت کنی،همونطور که گفتی عادت نعمت خوبه